سلام
دختر خوبی شدم،کمتر غر میزنم.
همسر برادر جان میگه بیا بیرون دسته های عزاداری بببین گفتم نه من نمیام بیرون میگه پس برو مثل پیرزنا روضه گوش بده....پیرزنا فقط روضه گوش میدن .....!
کلا با این موضوع ک خانوما جمع بشن دسته های عزاداری و بببیند مخالفم...
+التماس دعا....
سلام
ته تغار بودن تو ی خانواده پر جمعیت پر از خوبیه ...
همه مواظبتن
همه دوست دارن
همه نازتو میخرن
و خیلی خوبی تا بی نهایت
ولی ی بدی دردناک هم داره ک وقتی همشون رفتن حسابی تنها میشی...
میشی منی که در طول روز ب خاطر حرف نزدن با کسی زبون ش خشکه
میشی امشب من ک ده صفحه رو کاغذ حرف زدم،به خاطر حرف های که تو مغز م ول میخورد
ودلتنگ همه خاطره ها میشی حتی دعواها ...
ته تغاری بودن خوبه اما پر دلتنگیه
سلام....
روزای پاییزیمون بخیر
کم کم مهر هم داره تموم میشه
ماهیی که خیلی دلتنگ شدم خیلی...
دیروز مادری کلی خرید کرده و بود و حسابی خسته بود به من گفت بی زحمت اگه احیانا خسته نمیشی ظرف شستن باشما...
من با بی خیالی تمام اومدم تو اتاق یادم رفت که ظرف بشورم بعد یکی دو ساعت دیدیم مادر جان با یه لبخندویه بشقاب میوه اومد تو اتاقم...
فهمیدم هنوز متوجه نشده ظرفا رو نشستم به حرفش گوش ندادم...چون اوصولا اخم میکنه و حرف نمیزنه در این جور مواقع
فقط دعا دعا میکردم سر ظرف شویی نره و متوجه نشه که خدایا شکر رفت بیرون و من دو دونه ظرف رو شستم..و از این امتحان سربلند بیرون اومدم.
کلا دختر تبلی برای مادری هستم نه کاری نه حرفی شاید در روز من 5 کلمه حرفم باهاشون نزنم
نزدیک دو سه سال هم تنها غذا رو تواتاقم میخورم به خاطرسرطان
با این اوصاف اگه من دختری شبیه خودم داشتم می کشتمش صددرصد..
مادری من خیلی صبوره
+موقع بحث با مادری همیشه میگه مهر اره تو خیلی دختر خوبییی من که از خدا میخوام یکی مث خودت بهت دختر بده...
به نظرم از صدتا نفرین بدتره..
من هم پرو میگم مادر جان ,,,,مادری شما مث همین دعا در حقت کرده...خخخ...پروووم....بی ادبم...گستاخم...
اصن خوشیا جوونی پیشکم ،میشه چشمام ببندم باز کنم ی خانوم 35،باشم،فقط غصه ی این روزا نچشم...
هیچ کس چرا منو درک نمی کنه...
میگن خب خونه پدری هستی کم و کسری نداری،زندگیتو کن...
نمی دونن که فقط...
فقط دل من عاشقی میخواد ،هیچ جوره کناره نمیاد،
دل من دلشوره نرسیدن می خواد
دل من دلتنگی می خواد
به نظرم دل من یه کم دیر ب فکر افتاده......
سلام...
عیـــدمون مبـــــــــارک
امروز حسابی خسته شدم کلی مهمون داشتیم...
"کــــــــاش به جای پایــــیـــز
تو بـــا مهــــــــــر می آمـــدی"
امیر طلوع کیان
سلام...تقریبا اردی بهشت ماه بود که بیمه *د*ا*نا اگهی داد به 50 نفر خانم لیسانس(هر رشته)نیازمنده..
ما هم خوشحال رفتیم دیدیم یا خدا حدود هزار نفر اومدن برای مصاحبه ..
القصه شرایطش اون موقع به این صورت بود که حدود دویست نفز انتخاب کردن که تو کلاساشون شرکت کنن و بابت کلاس حدود 300 گرفتن...ومن به کلاساش نرفتم .
ولی طی این شش ماه هرماه از این نوع آگهی دادن و هرسری شرایطش فرق داشت مث این سری آخر که گفته بودن برای انتخاب شدن باید مشتری جور کنین و یه جور بازاریابی و اگه تعداد مورد نظرآوردین استخدام میشین...
*دوست بنده خدا من چند نفری برد و حد نصاب پر کرد و باز بهشون گفتن که شرایط مالیه دفاتر ما جور نیست و استخدام نداریم و باید به صورت پورسانتی کار کنین..
آخه مرد حسابی شما بدون در نظر گرفتن شرایط بیخود می کنی آگهی میدی....
*دوست عزیز"http://itext.blogsky.com/"چرا نیستی؟؟؟
از پاییز متنفرم،از بغضش،از غمش،اززود تاریک شدنش.
*میخوام یه ماگ بخرم یعنی عاشق ماگم...ولی میدونم ازش استفاده نمی کنم مث بقیه ماگ هایی که دارم جاش ته کمده..
چون هیچ علاقه ایی به خوردن و قهوه و نسکافه ندارم..ولی عاشق چایم که اون تو لیوان شیشه ایی باید بخورم چون به رنگ چای خیلی حساسم
همیـــــــــــــــــــن
ی شرکت فروش ابزارآلات کشاورزی بود که فوق العاده تمیز بود ..شک برانگیزااا،زمین برق میزد.
حسابدار قبلی از اینکه اخراجش میکردن خیلی ناراحت بود .اینطور که خودش می گفت دلیل اخراجش
مراسم عروسیه هفته بعدش بود که مرخصی میخواست وشرکت مرخصی نمیداد.
و مدام امواج منفی مثل" حجم کار زیاده،تو تجربه نداری و نمیتونی از پسس بربیایی " میفرستاد
و پشت سر خانم مدیر که وسواسیه و حس میکنه ریسه و به همه دستور میده، ،حرف زد
منم گوش میدادم ...بدون هیچ نظری
که ناگهان خانوم حسابداراحضار شد دفتر ریس
*مث اینکه اتاق ما شنود و دوربین داشت و بهش گفتن از فردا نیا و کارها مربوطه به من بگه..
البته من قبلش ب ریسشون گفته بودم س روز میام تا با محیط اشنا بشم بعدش اوکی میدم .
شب وقتی خبر دادم نمیام خانوم مدیر گقتن که این خانوم حسابدار اخلاق بدی داشتن
و دروغ گفتن وگرنه ب خاطر مرخصی ما کسی رو اخراج نمی کنیم...فقط اخلاق مهمه ،کار هم زیاد نیستش...
فی الواقعه حرف های هیچ کدومشون تاثیری روی انتخاب من نداشت،اگر از نظر جسمانی میتونستم ،شاید می رفتم
+موقع فسخ قراداد چون حالم خوب نبود با آژانس رفتم،خانوم مدیر گفت ریس نیستن !!
یه نیم ساعت دیگه میان و ماشین رد کنید بره،من هم همین کار کردم ،
حدود ده مین بعد رفت اتاق ریس!!!! چک منو تحویل داد،دقیقا میتونست این کار رو همون موقع انجام بده
مدیر بد جنس
روزاتون به شادی
ناراحتم...
تو اوج شادی ناراحتم
همیشه همینطوری بودم
تو جشن عروسیا و تولدا و شب یلدا و... لبام خندون بوده با همه حرف زده م و خندیده م ولی ته دلم
ناراحتی برای خودش ول میخوره...
+دلم برای مادری و پدری می سوزه ،که چه قد دلخوشیون بند به بچه هاشون ولی بچه هاشون...
سلام
روزا تون به شادی ...
یه ترسی باهامه...
ترس تنهایی...از اینکه یه دختر 24 ساله تنهام میترسم...
این روزا همش به خواهری میگم چرا من تا حالا عاشق نشدم یا کسی عاشق من نشده...نمیدونم ؟؟شاید به
خاطر محبتی که از پدری و برادر جان و خواهرزاده و بردارزاده هااای پسر؛ گرفتم دیگه نیازی به محبت
جنس مخالف از بیرون خانواده نداشتم البته شاید...(آخه خانواده پر محبتی هستیم منهای آقای سرطان
مابقی اعضای خانواده من عشقن ....یعنی پر از ابراز علاقه و محبت ...)
و اینکه حس بزرگ شدن ندارم و به نظرم هم نباید داشته باشم وقتی کوچکترین فرد یه خانواده پر جمعیت
باشی همیشه بچه می مونی حتی اگه 24 ساله ت باشه....
+به مناسبت روز دختر کادوی زورکی از پسر خواهر جان گرفتم...یعنی با تهدید و کتک یه ساعت برام خرید و حسابی چسبید
+تولد امام عشق امام رضا هم مباااااااااااااااااااارک...من عاشق امام رضاااام 
سلام
سال اول دانشگاه استاد ادبیاتمون این شعر رو خوند و من عاشق این شعر شدم و چند وقت پیش سرچ کردم و فهمیدم شاعرش آقای بهروز یاسمی ه شعر قشنگیه....
***
عاشقی جرم قشنگی ست
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
***
سلام...
استخدامی آموزش پرورش تو استان ما یکی میخواد و احتمالا الویت با فرزندان فرهنگی و خانواده شهدا و ایثار گرو... می باشد که من جزو هیچ کدوم نیستم..
پس شرکت کردن تو آزمون منتفی میشه
دیشب خاله جان و با شوهر و پسرش و عروسش مهمون خونه ما بودند...
عروسشون , خانوم فوق العاده مهربون و خون گرمیه ..
پسرخاله جان قد کوتاهی داره حدود یک متر وشصت رفته همسری گرفته که نزدیک دومتره!!!!!برای اصلاح نژاد
اگه احیانا قدش بچه شون به خودش بره همه امیدش از دست میره....ان شاالله خوشبخت بشن...
+موقع روبوسی کردن با عروس خاله جان بنده خدا کلی خم میشد ما رو پنچه پا میرفتیم ...قد هم ما هم خیلی کوتاهه هااااا
+موبایلمو دوست ندارم.
سلام
امروز رفتم دندون پزشکی برای فیکس دندونم که دو باره اورتودنسی متحرک داد ک باید تا 6ما ه استفاده کنم و فوق العاده سخته ومزه بدی تو دهنم ایجاد کرده....
+پسر خواهر جان میگه اگه دندون اش هم مث پلنگ بود هیچ وقت اورتودنسی نمیکرد به خاطر سختی و مدت زیادش
+قرارموبایل عوض کنم و مدل بهترش بخرم موبایل قبلی به قیمت خیلی کمی میخرن بندازمش تو سطل زباله سنگین ترم تنها یکسال داشتمشااا کلی ضرر مالی کردم
مادری و خواهری غر و غر که چرا میخوای عوضش کنی و....
سلام این روزاخیلی شاد داره میگذره و خوشحالم
با پسر خواهر جان حسابی خوش گذرونیم فقط حسابی گیره!!! که باعت فحش دادن من بهش شده وحقشه چه معنی میده پسرخواهر جان سه سال کوچیکتر به خاله ش امر و نهی کنه چی بپوش و نپوش کنه
وبعد از هر بار فحش دادن و دعوا کردنش :
من:ناراحت شدی ببخشید دوست داشتی اینجا نمیومدی...دوست داشتی بری خونه تون 
پسر خواهر حان :نه بابا ...
ولی میدونم بعضیا موقع ها در حد مرگ دقش میدم و حرص میخوره
+دندونم اورتودنسی کرده بودم که دیروز بازشون کردم حس میکنم چیزی تو دهنم خالیه...باخره دو سال و نیم در دهانم مبارک بودن
+میخواستم عکس دندونم قبل و بعد اورتدنسی بزارم ...که حسش نیس
**در روز یکی دو ساعت معارف و ادبیات میخونم برای آزمون آموزش پرورش...میدونم کم میخونم ولی همین که میخونم خوبه...
سلام
مهمونای محترم دو روز بیشتر نموندن رفتن رامسر... شعورشون دوس داشتم
مادری خونه تکانی تابستونی شروع کرد فرش ها ی ربخت تو حیاط و من و خواهری مثل کوزت فرش شستیم چون لباس مناسب نپوشیده بودم کل پشت گردن و دستم سوخت و دو روزه ار سوختنش نتونستم بخوابم...
کلا داغون شدم از این خونه تکانی بی موقع...
+پسر دومی خواهر جانم (اهواز میشینه)که عشق من تشریف داره این دو ماهه تابستان میاد خونه ما؛من فوق العاده خوشحام چون بسی خوش میگذرونیم و....(تا این عاقا زن نگرفته که سالی یه بار اس هم نده قدرشو بدونم)
همین
*احتمالا با پسر خواهر جان برم شمال
سلام....
امروز پسر خواهر جان با خانومش اومدن خونه ما مهمونی(خواهری اهواز میشینه و ایشون پسر بزرگشون هست که از من بزرگتر و ازدواج کرده)...
از خانومش که همسن منه اصن خوشم نمیاد , فک میکنم کاملا احساس متقابلی بهم داریم اون هم ازمن خوشش نمیاد...
و فکر کنم یه هفته ایی باید تحمل کنمش...و مهمون نواز خوبی باشم چون احیانا رفتار بدی داشته باشم به گوشی خواهری می رسه و عملا بدبخت میشم چون بی نهایت رو پسراش و عروسش حساسه...
+دلم مسافرت میخواد,,,از بس,تو اینستا عکس جنگل و رود دریا دیدم ب مرحله عقده,ایی,شدن رسیدم
مادری و پدری ک اصن برنامه مسافرت ندارن...
از اون وررر من بورووق تشریف دارم
الان ب شدت افسرده م
با مادری بحث کردم:-( سر اینکه با دوستام میخوام ی روزه برم شمال,اونم با تور..
شدیدا مخالفه
فعلا تو مرحله لجم..
دقیقا پارسال همین طور شد ک دوستام رفتن شمال و باز مادری جان من نذاشت
ی کلام من دلم مسافرت اونم با دوستام میخواد
سلام...
+دلم شکست از یه حرف یه عزیز
اوصولا آدم از کسی که انتظار نداره حرفی می شنوه بیشتر بهش برمیخوره...والان بهم برخورده دوست داشتم تو اون لحظه به حال خودم گریه کنم ولی یه حس درونی نمیزاره گریه کنم
با گریه کردن احساس بیچارگی بهم دست میده به خاطر همین اصولا تو اوج بیچارگی گریه می کنم ...والان تو اوج بیچارگی نیستم فقط دلم شکسته...
+خیلی بده یکی دوست داشتنتو تهدید کنه و بگه هی فلانی میتونم این دوست داشتنت ازت بگیرم پس حواستو جمع کن...رو حرف من حرف نزن
تو این مواقع دوست دارم بگم بگیر به جهنم دیگه این دوست داشتن و نمیخوام ولی حیف من جانم فقط به این دوست داشتن بنده و اگه ازم بگیره خالی میشم پس با یه خنده مصنوعی و مسخره میگم اوکی حرف تو فقط با دوست داشتن من کاری نداشته باشه.....
دوست دارم محکم تر بشم بدون نیازی به پشتیبان و اون دوست داشتن...وای نمیشه خیلی تنهام
+خوبی که از حد بگذرد ، نادان خیال بد کند.
سلام
ایام به کام....
همیشه نسبت به مرداد ماه بی احساس بودم؛مرداد ماهی پر از اتفاق های خوب
از اونجایی که بیکار تشریف دارم امروز صبح با دختر برادر جان رفتیم مشاوره انتخاب رشته ...
دختربرادر جان دوست داره شیمی قبول بشه هرجا ولی فقط شیمی ولی به نظر من یه رشته تو شهر خودمون بهتر ه !!!
چرا؟؟
از اونجایی این دختر جان کمی سر به هواس و سرو گوشش هم متناسب به سنش میجنبه ترجیح میدم دور نش ه از خانواده(احتمالا ترجیح من زیاد مهم نباشه خخخخخ)
جالبیش اینه که من هر وقت به بیست سالگی خودم نگاه میکنم میبینم چه دختر آرومی بودم زیا داهل دوستی و عاشقی شیطونی اون سن نبودم مث دخترای خوب درس خوندم و تموم 
+همین
***
فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
**
بعدا نوشت:
از اونجایی که دختر برادر جان ممکنه بخونه بگم اینکه شما خانوم منی...ولی خب مقتضی سنته دیگه...مواظب خودت باش نفس
سلام ,خوبه که ادما تا همیشه نمی تونن خود واقعی شون پنهان کنن و بلاخره نشون میدن چه عوضی هستن....
+اعصابم از یکی به شدت خورده که احتمال تلافی هم نیست.
سلام
این روزا رو دست دارم آروم بی سرصدا میگذرن ...خدایا صدا هزار مرتبه شکر
شکر از اینکه پدر و مادری هستن
شکر از اینکه مریضی خاص و سخت ندارم
شکر از اینکه از لحاظ مالی محتاج نیستم
امروز شکر گذارباشیم بابت داشته هایمان
+میترا عزیزم همه چیز کنکور نیست....همه چیز درس نیس....بوس ناارحت نباش
+نازی جونم زندگی سخت نگیر
سلام روزتون بخیر
دوست دارم عید فطر شنبه باشه تا یکشنیه هم تعطیل بشه...
حوصله سرکار رفتن ندارم
بلاخره امروزحسابدارجدید اومد .یکی از دوستای کارفرما معرفی ش کرده.
ترم 3 حسابداری پیام نور هست که هیج درس تخصصی پاس نکرده واز نرم افزار حسابداری مسلما چیزی نمی دونست.
موافقت انجام شد با همون مزایا و حقوق من
بیچاره من
البته برای این خانوم شرایط وحقوق عالیه چون دانشجو هستن کلی کار یاد میگیرن
+هفته بعد برای این خانوم آموزش فشرده دارم
البته من گفتم آموزش نمیدم گفت پس باید بمونید تا حسابدار دیگه بیادمن کوتاه اومدم گفتم اوکی آموزش میدم که زودتر برم
سلام
ب نظرم همه ما(!!) از شور هر کاری در میام
و دوست داریم درباره هر چی نظر بدیم و اظهار فضل کنیم و در کسری از ثانیه تغیر موضع و ایده میدیم...
اخه چه وضعشه ؟؟؟؟
ی کلام اخلاق بیخودیه ک داریم...
+از بس امروزودیروز پیام تبریک توافق و کوبیده شدن دولت قبلی برام اومده دیوانه شدم...بابا یه کم دندان به جگر بگذاریم تا نتیجه کارمشخص بشه...
+مسلما بعد ها همین وضع برای این دولت است وقتی ...نمیدونم چرا پای اشتباه غلط مون وانمیستیم....(اشتباه منتخب کردن دولتمون,بلاخره هر دو دولت با رای اکثریت اومدن بالا)
جالبیش اینجاست چه در صورت تحریم چه صلح(که فعلا هیچ دست آوردی دیده نشده)ما پیروزیم وبه سوی پیشرفت گام برمیداریم..
فقط نمیدونم این همه بدبختی و مشکل چرا دیده نمیشه؟؟؟
+این خوشحالی, (کاذب) ک ملت میریزن بیرون سر هر چی,هرچیا ...داره ب ی رفتار مسخره تبدیل میشه ...
خودم به شدت خنثی م ...
حالا دوست دارین خوشحال باشین ولی خواهش از شورش درنیاین
سلام
از دست این کارفرمای پرتوقع و احمق
دوست بنده خدای من تقریبا با تمامی شرایط موافق بوده (سفته +ضامن معتبر)فقط گفت بعد دو سه ماه افزایش حقوق داشته باشه که واقعا حق ش اون میزان حقوق
که قبول نکردو بعد از رفتنش میگه برای من خط نشون کشید
من حرصم دراومد گفتم شما 8ساعت زمان کار طبق قانون کار و کیفیت کار حسابدار با تجربه از ما میخواهید اون وقت حرف حقو ق و مزایا میشه ما بی تجربه هستیم یابد با هر ساز شما برقصیم....
فعلا تا پیدا شدن حسابدار با شرایط مسخره شون باید برم
+من نه سفته دادم نه ضامن بردم چون دایی منو میشناختن...و از این لحاظ خیالم راحته و میتونم بیام بیرون
سلام
طی توافقات انجام شده با برادری جان قراره دیگه نرم سرکار...کارفرما میگفت تو سخت ترین شرایط اومدی حالا ماه رمضون داره تموم میشه میری...ولی خب ...
وگفت باید حسابدار جدید معرفی کنی و یه هفته آموزشش بدی
یکی از دوستام معرفی کردم تقریبا اوکی شده تا اول مرداد ماه برم تمام

آزمون آموزش پرورش احتمالا آخرای مردادماه سعی میکنم خوب بخونم شاید فرجی شد...
هوای خیلی گرمه
++
نباید کسی بفهمد " دل و دستِ این خسته ی خراب ، از خواب زندگی می لرزد ! "
باید تظاهر کنم حالم خوب است !
راحتم ...
راضیم ...
رها ...
راهی نیست !
مجبورم !
++
قالب بلاک اسکای عوض و قشنگ شده
دوسش میدارم....
+++
یه نوشته قشنگ از خانم تهمینه میلانی :
****
به مردی دل ببند که از علاقه اش به خودت مطمئنی...
قانون ِ رابطه ها این است:
مرد باید عاشق تر باشد...
مرد است که باید برای داشتنت تلاش کند...
مرد است که باید پر باشد از نیاز ِ به تو...
مرد است که باید بجنگد!!
تو چرا نشسته ای کنج اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای
و اشک میریزی و روزهایت را آتش میزنی!
چند سالت است مگر؟!؟
اینکه مینویسی خسته شده ای...
اینکه مینویسی دیگر کشش نداری...
این فاجعه است!!! فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی...
حالاست که باید رها باشی و آزاد...
حالاست که باید دخترانگی کنی!!
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنج اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتن مردی که حواسش هم به تو نیست!!!
.
.
برگرد دختر...
برگرد به زندگی...
***
کلی حرف دارم ولی نوشتنم نمیاد,
+یاداشت زیر: یکی از دوستان محترمه میگفت یه برنامه بنویسین که ده ساله دیگه دوست دارین کجا و چگونه و..باشین...
+منم نوشتم همین
سلام ورز و شب هامون پر از عطر یاد خدا...
زن دایی جان تماس گرفت که اگه دوس داری بیا بریم امامزاده که گفتم مزاحم نمیشم(پرویی بود دیگه...)
و با خواهر جانم و برادری و رفتیم پارک...
آخه تو پارک شهید گمنام دفن کردن و مراسم احیا داشتن
واز طرفی برای بچه های برادری خوب بود
ولی حال و حس مسجد و امامزاده نداشت
+واسه سحری خونه برادر رفتم خوب بود کلی حرف و...
خدایا آن ده که به
سلام روز ه و نمازه تون قبول حق...
مکالمه نوشت دیروز من با بقیه
من : مامان نمیشه برای احیا بریم امامزاده؟؟
مادری نه ماشین نداریم شلوغه,چه طوری برگردیم ؟
من :برادر جان دلم بریم امامزاده
برادر جان دل :امیرعلی(پسرش ,برادرزاده عشق) اذیت میکنه
و اما من دلم امامزاده میخواست که
ولی خب نمیشد و قرار شد با مادری بریم مسجد
تا اینکه بعد از نماز مغرب دختر دایی اس داد ما میریم امامزاده دوست داریم تو هم باشی ومن در حال ذوق مرگ شدن »من هم دوست دارم بیام
واینگونه شد من رفتم وبسی هم چسبید
فقط نزدیک بود به سحری خوردن نرسیم چون شلوغ و ترافیک بود و دایی جان با سرعت زیاد ده دقیقه مونده اذان ما رو رسوند...
سلام یه ادم چ قد میتونه بی منطق باشه واحساسی فکر کنه
مث خواهری من که هزار بار اون اقای ب اصطلاح برادر دلش شکونده به پدری و مادری بی احترامی کرده و..
یازم میگه دوسش دارم و داداشم
من بهش میگم خریت کردن,دوست,داشتن هم چنین ادمی
آدمی که به نظر من مث ی گربه بی چشم رو ک قدر محبت نمیدونه خریت کردنه...
واین جور ادم باید از زندگیت بندازی بیرون تا نمبینش تا بتونی بدون دغدغه زندگی کنی
حال اقاامسالی افتاد تو دوره نماز و روزه فک کرده علامه شد ه بعد از سی و اندی سال آدم شده برای من
(حرف های قلبمه شده دراعماق دلم,میدونم که اصن به من ربطی نداره بین خودش و خداش) ...
متنفرم ازش
وقتی درباره ش مینویسم خونم ب جوش میاد ولی,خا ی جور تخلیه روانی هم هست این روزا ندید
میگرمش,فک,میکنم همچین موجودی نیس ولی هست و داره با زراش رو مغز و اعصاب من رژه میره ..
×اعترافات من
میدونم الان خدا میگه شما دخالت نکن تو پذیرفتن و نپذیرفن عبادت اون و آدم شدنش...ولی به نظر من عبادتش تو سرش بخوره ...(نظرمن هم تو سرم بخوره عایا؟)
میدونم زیاد ی غر میزنم خب اینجا برای غر زدن منه
روزای خوبی دارم اگه اون نباشه بهتر و عالی تر میشه
+التماس دعا
برای هممون ارامشش رو دعا کنم.
سلااام
امروز مادری مهمون دعوت کرده بود و من خسته از سرکار برگشتم و خوابیدم سردرد داشتم واینکه هیچ کمکی نکردم همش خواهری های محترم کار کردن
فک کنم از دستم اعصبانی هم شدن ولی واقعا از سردرد چشم در حال کور شون بود.
به نظرتون جمله استاتوس تو واتس اپ مهمه یا نشانگر شخصیه؟؟؟
واقعا بعضیا چی فک می کنند
امروز یکی از دوستان محترم تو واتس اپ میگه مثل اینکه خیلی شکست خوردین؟
میگم چطور؟؟
میگه جمله استاتوس واتس اپ؟
گفتم نه فقط جمله قشنگی بود گذاشتم فقط همین.....
خب قضاوت ها سطحی شدن و...
خدایا کمکم کن
پر از خستگی و تنهایی م
+استاتوس واتس اپ:
من یکی تا حالا از قول مردانه خیری ندیده ام خیلی مردی قول زنانه بده...
*
الکی مثلا من کلی شکست خوردم خخخخ
سلام
امروز اصن حال حرف زدن نداشتم حتی ی کلمه...
وکارفرما محترمه ک احساس نمکدون بودن داشت سعی داشت بگه اتفاقی افتاده و من باهاش حرف بزنم وسبک بشم ودریغ از یک کلمه که من بگم آخه حرفم نمیومد و در اخر گفت ما حسابدار ساکت نمیخوایم (به جهنمی تو دلم نثارش کردم)
و اما من حوصله ندام
حتی,حوصله خودم
بعضی موقع ها اینطوریم دوست ندارم لام تا کام حرف بزنم وحرفی بشنوم
×متاسفانه ک چه قد باید بشنوم..چ قد,حرف میزنه انگار پر حرفه لامصب خالی هم نمیشه...البته تکراری هم میحرفه
امشب شب بخشیدن و بخشیده شدن...
ولی من نمیبخشمش (!)
واقعا فک کنم خدا هم دوست نداره ک من ببخشم
شما هم اصرار نکنید:-P
التماس دعا...
**
در جوشن کبیر یه عبارت هست که میگیم " یا کٓریمٓ الصَّفْح " معناش خیلی جالبه :
یه وقتی یه کسی تو رو می بخشه اما یادش نمیره که فلان خطا رو کردی
و همیشه یه جوری نگات می کنه که تو می فهمی هنوز یادش نرفته یه جورایی انگار که سابقه بدت رو مدام به یادت میاره.
ولی یه وقتی یه کسی تو رو می بخشه و یک طوری فراموش می کنه انگار نه انگار که تو خطایی رو مرتکب شدی.
اصلا هم به روت نمیاره. به این نوع بخشش میگن صَفح
تفاوت هست بین عفو ، صفح و غفران.
و خدای ما اینگونست...
" یا کٓریمٓ الصَّفْح "
البوم مخاطب خاص علی عبدالمالکی
قشنگ بود ..خیلی وقته دارمش ولی امرزو گوش دادم و خوشم اومد
سلام خوبین ؟
این هفته پر از سرگیچه و حالت تهوع بود و نتونستم بیام.
دلم براتون تنگ شده بود..
هفته خوبی بود
کار هم خوب بود..
و لی خیلی گرم بوووود
دوستون دارم التماس دعا...
+++
دلم از همه می گیرد ....
"مجیر"را باز می کنم
"سبحانک یا الله,تعالیت یا رحمن,اجرنا من النار یا مجیر"
کم کم ,معصیت هایم از ذهنم عبور میکند
اشک ,اشک دانه های مروارید اشک هایم را به نخ می کشم
وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم
شروع می کنم :
استغفرالله ربی و اتوب علیه....
اما مگر معصیت های من با یک دور تسبیح پاک می شود؟
تو نگاهم کردی ,
گناه کردم
گفتی توبه کن,
نکردم
گفته بودی
"شما را نیافریدم مگر برای عبادت"اما من...
اما تو باز هم هم روزی ام را نبریدی
خندیدم و شکر نگفتم
سالم بودم و سجده نکردم
اما بعد از هر قطره اشک شکایت کردم
باز نگاه م کردی و خندیدی
ناشکرتر از من نیافریدی ,نه؟
+++
++نمیدونم سخته عمل کردن بهش...
سلام نماز و روزه تون قبول حق..
امروز با سردرد خفن میگرنی م بیدار شدم تا ساعت 2 بیشتر نتونستم سرکار بمونم به خاطر همین مرخص گرفتم اومدم خونه و خوابیدم و برای افطار به مردنم راضی شده بودم کل بدنم میلرزید و حالت تهوع داشتم و بغل مادری کلی گریه کردم و بازور رفتم درمانگاه ...
مامان میگه فردا روزه نگیر ولی به نظر من به خاطر نخوردن نیست به خاطر اعصاب داغون این روزاما
خدا به خیر بگذرونه...
+حالم خوب نیست...
*دلم برای مادری میسوزه داره کلی حرص میخوره و این که سنی ازش گذشته....الان وقته آسایشه ش ...نه من و گرفتاریمو اخلاق گندم
برای سلامتی همه مادری و پدری دعا کنیم.
سلام
امروز صبح با خستگی بلند شدم تا اخرش همچنان خسته بودم و وای چه قد هوا این روزا گرما و بیشتر خستگیم از اونه و این که کارفرما محترمه گفت زودتر برو خونه...
ومن به شدت خوشحالم که فردا جمعه س و چون کلی سریال ندیده دارم و البته خونه هم یه تمیز کاری اساسی میخواد و کلی کار دیگه.....
الان به شدت گرسنه م دلم حلوا خواهر جان پز میخواد که فعلا دردسترس نیست..
مادری اصرار داره خودش بپزه که من میگم نع من حلوای مامان پز دوس نمیدارم
+حقوق 20روز کاریمو ریخت ...
سلام بد نیستم .
امروز که نه دیروز از سرکاربرمیگشتم مادری زنگید گفت که اگه دوست داری بری خونه خواهری جانت بهتر و راحت تری به دلایل پست های پیشین
من رفتم اونجا از اونجا یه صرف افطاری به خونه خواهری کوچیکتر رفتیم کلا 4 تا خواهری دارم (خدا تگه شون داره برای من)
شب خوبی بود ...
و اما تیر برای من یاداوری بیماریمه که سال 89 بهش دچار شدم دقیقا یادمه روز جوان بود بود فک کنم 26 تیر
والان خدایا شکر خوبم و بهترم ومصرف داروم قطعه ولی تیر میاد دلشوره و ترس باهاش میاد...
ان شااالله هممون سالم و سالم و شاد باشیم
التماس دعا
*
بار کج هم به منزلش گاهی ….
بار کج هم به منزلش برسد
آه من هم نمیرسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند
شایعه است احتمال آمدنت
عشق من در جنون خلاصه شده
دست من نیست ، دست من ، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت !
مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم
در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !
بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !
***
علیرضا آذر
سلام
امروز روز خوبی بود ..
آروم وشاد.بی حاشیه
وکلی خندیدم تو دفتر از دست این کارفرمای کنجکاو...و وقتی اومدم خونه دیدم مادری جان تی وی خاموش کرده وخونه ساااااکته و من خوابیدم تا 7
بعضی موقع ها به خودم میگم اگه سختی ها زندگی نباشه این آسانی و آرومی روزا به چشم نمیاد...
پس خدایا شکررر
****
چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد***علیرضای آذر عزیز
سلام قرار بود درباره ش ننویسم ولی وقتی پری وقتی چشمات ورم کرده از گریه وفتی دوستی نیست براش درد دل کنم مجبوری یه جا بنویسی و اینجا میشه اونجا ...
دیروز با ورود من به خونه یهو صدای تی وی به آخرین حد خودش میرسه که میدونه من میخوام کمی بخوابم چون از هشت سرکار بودم تا بعدازظهر...مردم آزری دیگه تا حد ....
خوب گفتم میرم در اتاق میبندم صدا کمتر میشه ولی نمیشه بغض گلوت میگره و به خودت میگی اینجا خونه ی من و حقمه که محل آرامش من باشه نه این وضع..
نمیشد..وشد شکستن شیشه بوفه اتاقم و رفتن به بیرون و سر مزار که بشه توش بی دلیل گریه کرد....ونگران مامان که این دختره با دهن روزه کجا میره
وحرف مامان اینکه چرا لجبازی میکنی و مونده با من و اون چی کنه...
اون مردم آزار که حداقل 13 سال من من بزرگتر و از زندگی شکست خورده برگشته خونه من و وهمه آرامش منه داره ازم میگیره و من نمیتونم وجودش تحمل کنم و داره میشه سوهان این روزام....
اگه اون شکست خورده اگه نابوده به خاطر اشتباه خودشه و باید تاوانش خودش پس بده نه من..
+قبل اذان رفته خونه برادریرفتم...
باخودم میگم اگه مامان میترسید از رفتنم از خونه صددرصد اون جاش بیرون بود نه من ولی مطمئنه از اهلی بودن من ...خیلی مطمئنه
+خونه م سحری آورده تو اتاقم...
*خسته م
سلام خوبم خیلی بهتر از دیشب ...کلی سرزنش شنیدن از اون یکی برادری و خواهری هاا که چرا عزیزم اعصاب خودت به خاطر یه آدم که ارزش نداره خورد کنی
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
*****
علیرضا آذر عزیز