روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

سالگرد ازدواج

دیروز خانواده جاری ناهار دعوت مادر شوهر بودن 

خیلی خانواده خوب و مهربونی بودن 

و خیلی قانع و کم توقع....

آقا یعنی چی دستتون خالی ما خونه نمیخوام ماشین نمیخوام طلا نمیخوام .....

ای جان اومد خواستگاری ی سری حداقل ها رو داشت و ...

و هی مادر شوهر می گفت خیلی دختر خوبیه..

 و دختر  قانع ایی و....

حالا بیخیال در کل در برخورد اول تو دل برو بود

و نکته مهم و خیلی مهم مادر شوهر برای زیر لفظی یک نیم سکه هدیه قرار بده

در صورتی که به من زیر لفظی نداد و ای جان پلاک ک زنجیر داد فقط

از دیشب مغز ای جان دارم میخوررم دیدی به من چیزی نداد !!!!!

امروز سالگرد عروسی مون و ۷ سال تموم 

هفت سالی که هم توش شادی و خوشحالی بود هم دعوا و قهر ودر کنار هم بزرگ شدن

برادر ای جای در مرحله آشنایی با خانم شین  هستن و به زودی جاری دار میشم

مادر ای جان برای پنجشنبه شام دعوتشون کرده و ما هم باید بریم!



هوا به شدت آلوده س....

و کلاس های درس مجازی شده

یک اخلاق بدی که دارم اینه  از همه دانش آموزان انتظار دارم درس بخونن و بفهمن و حاضرم هزار بار توضیح بدم ولی خب توانایی فهموندن برای ۳۳ نفر ندارم و واقعا خسته میشم

حالا که مجازی میشه وضع بدتر میشه 

دانش آموز ها اصلا مشتاق نیستن ،شاید حدود پنچ نفرشون خوبن برای این رشته و  مابقی اومدن یک دیپلم بگیرم و برن


مهمونی آخرین روزهای آبان

پنجشنبه و جمعه دوست ای جان با خانم و دخترشون خونه ما بودن برای ناهار روز اول قیمه نثار و مرغ سسی گذاشتم برای شام رفتیم بیرون

برای فردا ناهار رفتیم رستوران سنتی بیرون شهر که بدم نبود

در کل مهمونی بدی نبود