روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

دریغ از عقل و شعور 

واقعا انتظار بی جایی از بعضی ها دارم که بفهمن 

ادم نفهم نمفهمه، خوبه به خودشون حق میگن.....

 


بی خبری دیوانه کننده 

و منتظر خرابی بیشتر 

و صدای جنگنده .....

دیشب با دخترا جمع شدیم خندیدم و گریه کردیم برای  کسایی شوق و ذوق زندگی شدن ولی به خاطر آزادی به خون کشیده شدن 

غم اون ها ،نبودنشان تا همیشه با ماست 


روز پربرکت

پسرِداداش بزرگه خانواده ها که روزه نبودن برای ناهار باغ دعوت کرد 

هوا خوب بود تقریبا خوش گذشت من و خواهر چهارمی مادری و پدر جان بودیم بقیه هم که روزه بودن و نیومدن و جاشون خالی پسر خواهر سومی هشت ساله س که با دختر خواهر چهارمی بازی کنند هم بردم اون هم عاشق باغ و بهش خوش میگذره ولی بغض داشت مامانش نیومده تو قیافه بود ،خیلی خیلی تخس ...

دیشب دختر داداش بزرگ شام اومد خونه ما همسرش که انتقالی گرفته و اومده شهر ما و احساس تنهایی می کنه طفلی...

امروز کمی بحث این روزها رو با خانواده داشتیم  به امید روزهای بهتر 

نوه داداش م خیلی شیرین شده و چه قدر امروز چلونده شد

دختررخواهرم مراسم جشن تکلیف داشتن و امروز بهش میگم پس روسری ت کو میگه خاله جان شما چند ساله ت!؟روسری ت کو !!!!

همیشه جواب تو آستینش  داره و عشق منه...

۴ هفته مونده تا پایان امسال و مدارس و خیلی روزها کند میگذره