| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
پسرِداداش بزرگه خانواده ها که روزه نبودن برای ناهار باغ دعوت کرد
هوا خوب بود تقریبا خوش گذشت من و خواهر چهارمی مادری و پدر جان بودیم بقیه هم که روزه بودن و نیومدن و جاشون خالی پسر خواهر سومی هشت ساله س که با دختر خواهر چهارمی بازی کنند هم بردم اون هم عاشق باغ و بهش خوش میگذره ولی بغض داشت مامانش نیومده تو قیافه بود ،خیلی خیلی تخس ...
دیشب دختر داداش بزرگ شام اومد خونه ما همسرش که انتقالی گرفته و اومده شهر ما و احساس تنهایی می کنه طفلی...
امروز کمی بحث این روزها رو با خانواده داشتیم به امید روزهای بهتر
نوه داداش م خیلی شیرین شده و چه قدر امروز چلونده شد
دختررخواهرم مراسم جشن تکلیف داشتن و امروز بهش میگم پس روسری ت کو میگه خاله جان شما چند ساله ت!؟روسری ت کو !!!!
همیشه جواب تو آستینش داره و عشق منه...
۴ هفته مونده تا پایان امسال و مدارس و خیلی روزها کند میگذره