روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

خدایا خودت درستش کن!

ب خاطر رفتار های دادماد بزرگ ه  و حرف‌های مادری، با مادری  دعوا و بحث کردیم.و مادری گریه کرد.ومن کلی  بغض،ب جان خودم من قصد م فقط ب خاطر تموم شدن اون بحث بود و قاطی کردم.


بیچاره مادری من ک باید همه ما رو تحمل کنه....

*خدا منو ببخششه!!!!

فردا نوشت:مادری من ظهری ک نرفتم سر سفره،ناهار آورد اتاقم.و من شرمنده تررررر ناراحت تر از خودم.


خب رفتم  آرایشگاه ی مهر گوگولی شدم.

و مث  اینکه مدیر آرایشگاه  قصد شوهر دادن منو پیدا کرد ه بود و در آخر شماره تلفن خانه رو  گرفت .:-\ 

دو تا عروسی دعوتیم فردا و پس فردا....

 با داماد بزرگ ه اصلا نمیسازم از لحاظ رفتاری....

برادر بزرگ همه رو برای ناهار دعوت کردن باغ،وخوش گذشت....

# اخلاقای تنفر انگیزی داره ک متنفرتر میشم،خوب ک سالی بیست روز هم دیده نمی شی.

بعضی رفتارا  با ید با توجه ب سن و سالت انجام بدی  ومن چقد متنفرم از این شخص با توجه به مهربانی ک داره این رفتارش تو ذوق میزنه و حس تنفر منو زیاد.همین

کیفی که سفارش داده بودم  رسید،ولی دوسش ندارم.رنگ سبزش خیلی روشن تر...


ماه تیری ک حس نوشتن نبوده!!!!

دارم آرشیو وبلاگ م نگاه می کنم، می بینم ماه تیر چیزی ننوشتم،خب چی شد؟

ماه رمضان بود :

+من برای اولین بار و کاملا تنها شله زرد پختم و برای تولد پسر برادر جان  و بردم خونشون.

++ پسر خواهر جان 7تیر اومد.

+++خواهری و برادری سر ی موضوع مالی باهم بحث کردند.و این ک مقصر کدومشون بودند،و حق با کدومشون بود رو  نمی شد مشخص کرد ولی من طبق معمول ک عاشق برادر جان م حق به ایشون دادم و همواره طرفداری رو از ایشون اعلام کردم.

++++با برادر جان و دایی رفتیم الموت.


**پسر خواهر جانم برای تولدم کتاب های زیر خرید،

من پیش از تو

خدمتکار و پروفسور

دوست باز یافته

شازده کوچولو

هزاران خورشید تابان 

اتاق

بیوه کشی

و من هدیه ش ندادم،حتی:-(

 با خواهری و پسر خواهر جان رفتیم سیرک و...کلی خوش گذشت و کلی پول از جیب خالی شد.



قلبم فشرده شد

دستام یخ و حسی تو پاهام نمونده!!!!

خدایا ی کاری کنم برام،

ب خاطر م.و حرفای الی....

+آهنگ لری از رادیو آوا پخشه :-)

++دیشب با کل خانواده‌ رفتیم شهربازی جای اونایی ک نبودن خالی


آدم بی معرفت وجود نداره !

فقط طرف باهات حال نمیکنه 

وگرنه برو ببین 

واسه اونایی که باهاشون حال میکنن

 چقد بامعرفته.......

من همچنان ناراحتم....

همچنان دلم پره

و همچنان کم حرف......


مهر کارآگاه می شود

داشتم همینطوری وبلاگ چرخی می کردم .همینطوری هم نه ی دوستی گفته بود وبلاگ داره و.... من همینطوری پیداش کردم.

خخخخخ خیلی بامزه شد از پیدا کردنش خنده م گرفت 

 و بیشتر پست ش رمز  داربود و....من هم فضووووووول!!!!!!

*دوستان محترم همگی رفتند ددر و چون مادر جان من اجازه نمیده حتی ی تعارف هم نزدن،نمی دونم چرا کلی عصبی و ناراحت شدم.الانام هم ناراحتم،بیخیال ک بعد قرار گذاشتن اومدن ی تعارفایی الکی 12شبی زدن.

+ خواهرجان ک بدون پسرش اومده و اصلا خوب نیست و خوش نمیگذره ،جای  خالی پسر جان حس میشه.

++ی زنعمو برای کشته شدن دارم به قدری رو نِروِ منه ک میبینمش اعصابم خورد میشه.

+++غم انگیز ترین حالت ممکن دارم

++++کلاس چهل تکه هم بد نیست.

*کیف خریدم از فروشگاه ایننرنتی نا معتبر دعا کنید ب دستم برسه.

**کلا بد اخلاق تر شدم.


دلم میخواست کسی باشد 

که مرا " بلد" باشد .

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است

کسی که تو را " بلد " باشد ، 

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید ،

میداند کی سکوت کند ،

کی دزدکی نگاهت کند ، 

کی سرت داد بزند ،

و کی در اوج عصبانیت، 

محکم در آغوشت بگیرد .. !


کاش کسی باشد ، 

که مرا " بلد " باشد .. 


#ارمغان_مهدیقلی


+خواهر جان از اهواز اومده خونمون.

خب،مث اینک خواهر شش بزرگتر هم باردارن و من دوباره قرار خاله بشم

حالا دو تا نی نی جدید قشنگ در راهن


وقتی پول لای کتاب م می ذاره،تا وقتی خواستم پیدا کنم.

پر از حس خوب


تمام کارهایی که واسه پیدا کردن خودم بهم کمک می کنن رو انجام دادم.

بهترین عطرم رو زدم، لباسی که دوست دارم رو پوشیدم، به آن خیابان همیشگی رفتم و زیر باران پیاده روی کردم، بعد از اون به خونه برگشتم، برای خودم قهوه دم کردم، آهنگ مورد علاقه ام رو بارها گوش دادم و لا به لای کتاب ها و نوشته ها و مکتب های مختلف دنبال خودم گشتم، اما هیچ کدوم از اون ها دیگه کارایی گذشته رو نداشتن.

حس و حالی که من دارم اسم خاصی نداره و تو هیچ مکتبی قرار نگرفته، حسیه بین تنهایی و بی کسی.

اگه می تونستم از این گمشدگی خلاص شم، بدون شک بی کسی رو انتخاب می کردم...


بی کسی خیلی صادقانه تره، اما تنهایی نه...!!!

 تنهایی مدام فکرش می افته به جونت 

که شاید کسی از راه برسه!


روزمون مبارک.

پراز اتفاق خوب

پر از شادی 


مهر هنرمند میشود.

سلام

خب بریم ک داشته باشیم مهر هنرمند.کلاس چهل تکه دوزی می رم و ب شدت ساعتش زود و خوش میگذره،با اینکه خیاطی و دوخت و دوز هم صفره!!!


پسر خواهر جان فردا میره و من خیلی خیلی دلتنگ میشم.

کتاب اتاق خوندم ک فوق العاده بود

و کتاب من پیش از تو رو شروع ب خوندن کردم....


خدای من هوا خیلی گرمه...

ماه تیر هم ب خویی داره تموم میشه

پسر خواهر جان از اوایل تیر اینجا بود طبق معمول ب  گردش و خوش گذرانی گذشت،خدایا شکر

مرداد جان لطف کن خیلی خوب باش ی کم هم خنک

خدایا مرسی

+التماس دعا

الهی من لی غیرک

لعنت  ب این زندگی

+تابستون اومد.کلا از تیر مرداد خوشم نمیاد.

++تولد امام حسن  مبارک

+++پر از آرزوهای قشنگ واسه همون ک امیدوارم برآورده بشه.

++++خیلی غمگینم،البته بی دلیل ...



سلام

نماز و روز ه هامون قبول !

من پارسال ماه رمضان تو اوج گرما از ساعت 8صبح تا 5 بعدازظهر سرکار بودم.از لحاظ روانی هم درگیر بودم با سرطان

اونوقت اومده ب من میگه تو ک تو خونه نشستی زیر کولر میخوابی معلومه روزه گرفتن سختت نیست!!!!!

قضیه ب کارو بیکاری و درس همدردی با گرسنگان و،... نیست...

قضیه اطاعت محض در برابر فرمان خدا!!!

حسرت....

دوس ندارم و نداشتم ک حسرت ظاهر زندگی کسیو بخورم...

ولی دارم می خورم!!!

من اینجا

دلم سخت معجزه می خواهد 

و تو انگار

معجزه هایت را

گذاشته ای برای روز مبادا ...!


 #پل_الوار

لعنتی من دلم تنگه..خیلی هم تنگ...

سلام

روزهای معمولی من ب معمولی ترین حالت ممکن دارن میگذرن

حدود دو سال پیش برای پسرعمو م و دوستش شریک بودن و دفتر پیمانکاری داشتن و من ی مدت کوتاه حسابداری دفترشون کردم،ک بعد ی مدت شراکتشون بهم خورد،هیچ حقوقی هم  ب من داده نشد،حالا بعد دو سال شریک پسرعمو زنگیده ک بیا کار حسابداری دفتر منو انجام بده،من گفتم هنوز حقوق دوسال پیش تو حسابم و خرج نکردم!!!

+مردم خیلی پرووون

سلام

امروز حسابی سورپریز شدم و دوستای عشقولی  ب بهانه ایی منو بردن بیرون و جشن برام گرفتن و من برای اولین باری برای تولدم  غافلگیر شدم،و کلی به یاد ماندنی شد،

خدایا شکر بابت دوستای عزیزم.

امیدوارم بیست و پنج سالگی خوبی باشه.....

سین برام کتاب چشم گربه خریده بود.

سلام ماهِ من


+پسر س ساله برادر جان:

 اومده میگه اقا جون نمیتونه حرف بزنه ،باتری بیندازیم ،ک حرف بزنه.

رو تختی عوض کردم میگه  عوضش،کردی،خوشگله!

این پسرک عشق ک همیشه لبخند داره  سرشار از هووووش و من عاشقشم،خدایا نگه دارش باش

من هر موقع اومد بنویسم غرزدم،عملا باید اسم وبلاگ میذاشتم غر غر های مهر.

+ب شدت سرما خوردم الان تب دارم.

++چرا ذات بعضیها این همه خرابه...

+++برادر جان دل  نذر سمنو کرده برآی خواسته من،گفتم نذر سخت تر از این پیدا نکردی؟؟؟؟

++++خواهر جان  س سال بزرگتر دو ماه ک بارداره،من هم خوشحال.

همین

ماه پر از عید هم مبارک

افسردگی ماژور دارم؟؟؟:

به ناتوانی از لذت بردن  از زندگی میگن افسردگی ماژور...

خسته م از خودم.

خسته ام ...

خسته از اشک هایی که هر شب خلوتم را با آن آب و جارو می کنم 

و خسته از شعرهایی که پُر از بوسیدنِ تو شده اند

خسته ام ...

خسته از بوسیدنی که هر شب گذاشته میشوی کنار یک دنیا از چیزهایی که ندارم 

دیگر رمقی نمانده است

بودنی شبیه نبودن 

و نبودنی شبیه یک بودن 

من این روزها

طعمِ منفی شدن فعل هایِ جهانم

هر چه شکستنی بود را شکستی

و هر چه باید میسوخت را سوزاندی

سالهاست که تکّه های قلب شکسته و خرد شده ام را به هم وصله میزنم اما نمیشود که نمیشود

شبیه پازلی که جور نمیشود

کاش میشد دوست داشتنت را جا گذاشت و رفت

و یا مثل بچگی هایمان آن را با یک بستنی چوبی عوض کرد

اینها همه حرف ها و کلمات و جملاتیست که با آنها خودم را گول میزنم 

دوست داشتنت مثل خون است در رگهایم و همیشه همراهِ من 

و زندگی ام به نبضِ بودنِ تو می زند و به پیش می رود

چاره ای نیست

باید سوخت در جهنمی که هیزمش را با دستان خودم جمع کرده ام


#علیرضا_بهجتی (حصار)



حال و روزِبهاری من

سلام

بعد ا ز مدتها تصمیم گرفتم  ک ورزش کنم ک  از این کسلی و بی حوصلگی دربیام ،سرگیجه و حالت تهوع و معده درد شدید گرفتم،خب بی خیال من اصلا میشینم ی جا،

+دیشب ب برادر جان بیست سال بزرگتر ی حرفی زدم،ک بعدش فک کردم دیدم ک چ قد من ...هستم.

روزهای اردی بهشتی به خیری و شادی

کتاب دختر شینا رو خوندم...

-پ ن:ساعت یازده و نیم شب با تحمل غرغرای مادر جان ک نصفه شبی  چایی دم نکن و نخور ک خوابت نمیبره،چایی دم کردم و اومدم ب کتاب خوندن ک یادم رفت بخورم

با خواهری شش سال بزرگتر داریم سریال تماشا میکنیم ک یهو ابراز علاقه ش گرفت من و بغل کرد صورتش ب صورتم ماالید،من هم  ب شدت متنفر از این کار وهلش دادم و گفتم أه  صورتت ب من صورت من نمال ک دیدم گریه ش گرفت، و من هم مث  چی پشیمان....

پسر خواهر جان رفت .



سیزده ایی که به در نشد

سلام

صبح با بدترین حالت ممکن از خواب بیدار شدم انگار تو سرم طبل

می کوبیدند  و با حالت سرگیجه و استفراغ.

همه رفتن و من تو جام دراز کشیدم تا الان،هنوز برنگشتن و من حسابی گرسنه م.

+تنها بودن ی کم اذیت م کرد،گرچه اگر کسی هم میموند فرقی تو حالم من نداشت.

سیزده تون بدر!!!

با دوستام قرار بیرون داشتم ودوستام شرمنده کردن برام هدیه گرفتن.دو کتاب عالی...

روز مادر مبارک.

مادر جانم تا همیشه سالم  باشی و سایه ات بر سر من مستدااااام.

ب مادر جان میگم هدیه چی میخوای میگه یه انگشتر

دیدماونو..میگم پول نمیرسه هاااا.میگه پس حرف نزن

+برادر جانم رفته مشهد،و دلم من برای امیرعلی م لک زده!حدود دو هفته س ندیدمش

++سفر خوبی بود با خواهری ها رفتیم سوشتر،فقط دامادکوچیکه،تلخ بازی درآورد تو راه....اقا شیرین بازی درمیاوردی چی میشد؟؟؟؟

+++پسر خواهر جانم هم همراه ما برگشت تا بیستم اینجاست.

*سااااال خوبی داشته باشیم*


سلام

برای 28 بلیط داریم برای اهواز

و ما و خواهری ها همه باهم خونه خواهر بزرگه میریم و احتمالا تا شش م عید بمونیم.

امشب هم برادری ها شام اینجا ن...

و خواهری ها خونه پدرشوهرشون...

چهارشنبه‌سوری مبارک

+کتاب بیگانه رو از میتی هدیه گرفتم ..کتاب خوبی بود.

جواب آزمون استخدامی شهرداری اومد

قبول نشدم.

+دو باره باتری گوشیم بازی در میاره :-(

++بعضیها زیادی فضولن

خسته م کردن از زندگی....

####

چرا 

یک تکه از خنده هایم را

بر نداشتی

که قایمشان کرده باشی

-مثلا پشت کمد-

که وسط این همه گریه

این همه خانه تکانی


پیدایشان کنم

و کمی بخندیم

اصلا بیا همین حالا 

بخندیم

به این همه گریه ی مسخره

دنیای مسخره.


#رویا_شاه_حسین_زاده 



از خواب خسته ام


به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم

چیزی شبیه بیهوشی، 

برای زمان طولانی


شاید هم از بیداری خسته ام

از این که بخوابم

و تهش بیداری باشد 

کاش می شد سه سال یا شش سال

 یا نه سال خوابید 


و بعد بیدار شد 

نشد هم...

نشد 


#عباس_معروفی





اسفند نود چهارِمن

اسفند که عاشق شوی

سال را با بوسه تحویل می کنی

حتی اگر سال نو،

نیمه شب از راه برسد


شاید تلفنت

عاشقانه تر از همیشه زنگ بزند

کسی با یک سلام

قبل از سپیدهء سال بعد

دیوانه ات کند

اسفند که عاشق شوی

تمام دروغ ها را باور می کنی

و دلت غنج می زند.

می دانم که در روزهای آخر سال

دسته کلیدت را گم می کنی

گوشی ات را جا می گذاری

و احساس می کنی که کسی

با لحن عاشقانه من

صدایت می زند.


تو عاشقم بودی

در اسفندی که هرگز

از تقویمت پاک نمی شود.


#نیلوفرلاری پور

سلام

گردن درد سه روزه ک امان من بریده بود حالا دیشب مسموم شدم

دیگه فکر کنید با گردنی ک احتمال تکون خوردن نداشت من چ

زجری کشیدم....

صبحی رفتم درمانگاه س تا آمپول و سرم نوش جان کردم،و بهترم!!!

از خودم بیزارم،خیلی هم زیاد

کلا هرکس منو میبینه فکر میکنه سرخوووووشم،هیچ غصه ایی ندارم.

غصه ایی ک نسیت ولی کلی فکر و خیال،احساس میکنم از همه دنیا عقبم،مث ی آب راکد شدم!!!!

روزهای کسل آور 24سالگی،هم داره تموم میشه،امسال هم دوست نداشتم.....


سلام

مراسم خونه تکونی ،تو خونه ما شروع شد

گردنم گرفته،ب شدت هرچه تمام تر درد میکنه،مامان میگه کار خونه تموم بشه،خوب میشی :-D

گفتم قرار دوباره اعتماد کنم...دوباره نا امیدم کرد!!!

دیگه قلبم نمیکشنه

دیگه گریه نمی کنم

لعنت ب من،لعنت ب عشق من

میشه بره ب جهنم....

++++++

سخت است درک کردن دختری که غم هایش را خودش میداندودلش… که حسرت میخورند بخاطر شاد بودنش.. به خاطر لبخند هایش.. و هیچکس جز همان دختر.. نمیداند چقدر تنهاست.. که چقدر میترسد از باختن. از یخ زدن احساس و قلبش از زندگی.

هر روز به تو فکر میکنم

به شب که میرسم

لابلای خواب هایم تو را جستوجو میکنم

خدا را چه دیدی

شاید امشب عاشقم شدی...

تویی که حتی

 در رویا هم مرا دوست نداری...



می روی و 

با نبودنت 

مثل مرگ عزیزی 

که اختیارش با من نیست

کنار می آیم ؛


مرگ مگر

غیر از این است که تو 

"باشی" امّا ، برای من ، نه . . . !



#مینا_آقازاده

دارم اشتباه چهار سال پیش می کنم...

مهم نیست ک دوباره گزیده بشم!!!


متنفرم از آدمهای غرغرو 

و خودم ی غرغرو ب تمام معنا شدم

کارم شده خوردن و خوابیدن و غر زدن!!!!

بدون هیچ تلاشی برای رسیدن ب چیزی ک میخوام 

اصن هیچ چیزی نیست ک بخواما فقط نشسته م تو ی خلأ....منتظرم کسی یا چیزی  منو خارج کنه...

چ انتظارِمسخره ایی!!!

+هیچی آرومم نمی کنه

++شبیه  آدم هایی ک کلی تلاش کردند و  شکست خوردند شدم!


دلم تو رو میخواهد

فقط تو

و تو حتی من را نمی شناسی!!!!

میشه این دو سال حذف بشه.....

مثلا الان بشه  بهمن ماه 91

تا حالا شده یه کاری انجام بدید و بدونید اشتباه محضه و هر بار با انجام اون کار پر از حس بد و ناراحتی بشید

ولی بازم مث احمقا انجام ش بدید؟؟؟

دقیقا کار هر روز این دو سال منه ...


تا حالا شده زندگی ت با یکی گره خورده  باشه و بخوای بندازیش بیرون  ولی نمیتونی

و من دو ساله  این وضعم که دارم کلنجار میرم که بندازمش بیرون ولی نمیشه اصن نمیشه دیگه شده جزیی از باید های زندگی م مث نفس کشیدنم اگه نباشه من نیستم....

ولی بودنش پر از حس بد ...

بودنش پر از دردسره...

و نبودنش مردن منه!!!

من موندم چرا تا حالا دیوانه نشدم

و من همچنان درگیرم..

و این شده که من همیشه عصبیم

دقیقا نمیدونم چه غلطی کنم؟؟؟؟؟

+++خدیا من دارم دیوانه میشم!!!

+