روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

اختتامیه تابستان

پسر خواهر بزرگه یک هفته ایی اینجا بود و دیروز رفت

هفته شلوغی داشتیم که به مهمونی گذشت و بدم نبود یک شب با دوستای من بیرون رفتیم  و میم جان دلم برامون کتاب آورد منم کادو تولد سین دادم 

پسر خواهرخیلی خسیس شده  و البته شرایط ایجاد می کنه 

یک دست مانتو اداری گرفتم ۳توووومن

ابلاغ م درست شد و سه روز افتاد همون مدرسه ۳ سال اخیر

ولی یه ماه اخیر اعصابم خورد بود بابتش وا استرس منو‌به  فاک داده بود

حالا روزهام مونده چه روزهایی باشه 

کلی کار خونه دارم  و حسش نیست

‌ بعدا نوشت خب روزها یکشنبه دوشنبه چهارشنبه سرکارم.

با درس هایی که بدک‌ نیست



ای جان اعصابم بهم ریخت هزار دفعه گفتم طوریی رفتار نکن انگار پدر منی و میخواهی منو تربیت کنی!!@


تولدت پدر جانم مبارک

نه شهریور تولد پدر جانم بود  تو  باغ  پسر برادر گرفتیم

و  خوب بود

ولی یکی رو سگ گاز گرفته بود با قیافه درهم اومد 

تو آدم گهی هستی و هر بار بهم ثابت میشه

ولی چه میشه کرد به خاطر برادر باید تحمل ت کنم

سفر با گریه های ریزریز و فریادهای بلند

شنبه شب با ای جان  خواهر سومی و چهارمی و دختر برادر جان و همسرانشون رفتیم بند انزلی و اون اطراف 

خب نمی دونم کجا ی رفتار من ایراد داره که ای جان عصبی کردم و دلخوری از اول سفر شروع شد و روز اول ادامه داشت

روز اول رفتیم پلاژ بانوان سه چهار ساعت لب ساحل بودیم بعد رفتیم کته کباب سرخ جول برای ناهار واقعا ناهار خوبی بود . 

 روز دوم مجتمع کاسپین و قایق سواری و شاتل و جت اسکی بودیم و بدک نبود،

عصر رفتیم جنگل سراوان

 وموقع برگشت از کاپوت ماشین دود فراوان  و بوی سوختگی دراومد زدیم  کنار و  ماشین یدک کش اومد ما رو برد و شانس آوردیم ماشین به فنا نرفت

خب مسلما سفر دلخواهم نبود و خوب نبود

× ناراحتم و دلخور از ای جان و اون از من و هر دو حق به خودمون میدیم .