روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

با ای جان و خواهر سومی و پسرش رفتیم بندر انزلی 

خوب بود و خوش گذشت.

پسر خواهر عاشق دریا و ساحل..رفتیم تو جنگل نشستیم میگه بریم لب جنگل که شن داشته باشه

ای جان ...(

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تولد دوستِ ای جان بود رفتیم تهران

دختر شیرینی دارند که واقعا دوستش دارم و از من بعیده بچه ایی جز بچه ها خانواده خودمو دوست داشته باشم،

ناهار رفتیم رستوران خلیج فارس فشم که بد نبود ولی با توجه به کیفیتش قیمت بالایی داشت.

مرداد ماه خوبی بود تا به الان.

از لحاظ $& با ای جان خیلی مشکل داریم و یکی از درگیری اساسی تو زندگی مون به شمار میاد ،از لحظه شروع تا به الان کلی در موردش حرف زده شده ولی کماکان مشکل وجود داره و قلب و ذهن و جسم منو داره آزارمیده 

نمی دونم درست میشه یا اصلا چی میشه ولی یکی از پایه های اصلی زندگی منه که داره میلنگه و بابتش غمگین و متاسفم 

و  همین!

عادت کردن به شرایط اضطراری و دنبال کردن اخبار و دورهمی  وشام 

و تماشای سریال جنایی..

روتین زندگی ما...


Pms م و این حالت داره منو میخوره بی حوصله و بی حال و خسته م ...

خواهر بزرگه رفت ...

با خواهر دومی ی بحث ریزی کردیم سر موضوعی  مسخره و دو سه روزه بهش زنگ نزدم ...غمگینم باباتش

خواهر چهارمی که رفته پیش روان پزشک افسردگی  و اسکیزوفرنی تشخیص داده با توجه به نقشه نوار مغزش و گفته ارثیه  و دارو داده بهش،و خیلی اعصابم خورده بابتش 

یعنی از نوجوانی حالت غمگینی داشت  به خاطر مسائل پیش افتاده گریه میکرد و مهر طلب و فداکاری زیادی داشت ولی ...