روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

خواهر بزرگه یک هفته ایی میشه اومده

 و مهمونی و گشت و گذار ها شروع شدن !

پدر جان م کمی نا خوش احوال بود چند روزی 

الموت رفتیم رودخانه سرد و قشنگی بود

رشت رفتیم خیلی خوب بود اما دردسر های سفر باخانواده پر جمعیت 

استخر ثبت نام کردم برای یادگیری شنا


سلطان تبدیل موقعیت عادی دعوا به بغرنج ترین دعوا تاریخ بشری می رسه به ای جان

×تو زندگی بعدی م:

۱/ با کسی ازدواج می کنم که موقع گریه کردنم  بغلم کنه تا آروم بشم...