-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مرداد 1405 21:10
سی و یک تیر تولد برادر ای جان بود خانواده جاری مهمونی گرفتن ما رو دعوت کردن خوب بود ولی خب کمی حاشیه داست از طرف خودمون نه اون طفلی ها برای یک و دوم مرداد رفتیم تهران پیش دوستمون و بازار بزرگ و شوش رفتیم ی سری خرید داشتم انجام دادم.... سرما خوردم و آبریزش بینی و بدن درد دارم این وسط پریود شدم قوز بالا قوز....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 تیر 1405 12:23
بعد از چهارسال از هنرستان که بودم دراومده و رفتم یک هنرستان دیگه ن خوشحالم نه ناراحت
-
چنده ماه که نبودم
یکشنبه 31 خرداد 1405 14:42
پرونده تحصیلی امسال امروز بسته شد و امیدوارم سال تحصیلی سال بعد از امسال بهتر باشه....البته حدود ۴ ماه مجازی بود و اندر احوالات ۵ ماه اول کلی نوشتم و احتمالا زیاد امسال این مدرسه نمونم و برم هنرستان دیگه.... یک گزیده ایی از موقعی که نت قطع بود اینجا بنویسم. برای اسفند که کلا کرخت و بی رمق بودم و به زور و لحظه ها آخر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 خرداد 1405 21:00
همسایه بالایی مراسم روضه داره و آدم بی همه چیزی هست....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 خرداد 1405 20:49
اومدم بعد مدت ها.....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 20:22
دریغ از عقل و شعور واقعا انتظار بی جایی از بعضی ها دارم که بفهمن ادم نفهم نمفهمه، خوبه به خودشون حق میگن.....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 10:04
بی خبری دیوانه کننده و منتظر خرابی بیشتر و صدای جنگنده ..... دیشب با دخترا جمع شدیم خندیدم و گریه کردیم برای کسایی شوق و ذوق زندگی شدن ولی به خاطر آزادی به خون کشیده شدن غم اون ها ،نبودنشان تا همیشه با ماست
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اسفند 1404 09:59
روز پربرکت
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفند 1404 20:59
پسرِداداش بزرگه خانواده ها که روزه نبودن برای ناهار باغ دعوت کرد هوا خوب بود تقریبا خوش گذشت من و خواهر چهارمی مادری و پدر جان بودیم بقیه هم که روزه بودن و نیومدن و جاشون خالی پسر خواهر سومی هشت ساله س که با دختر خواهر چهارمی بازی کنند هم بردم اون هم عاشق باغ و بهش خوش میگذره ولی بغض داشت مامانش نیومده تو قیافه بود...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمن 1404 13:07
از اوایل مهر تصمیم داشتم برای تعطیلات چهارشنبه بهمن ماه بریم چابهار که با اتفاقات و جریانات اخیر کنسل شد واقعا دل ودماغ نداریم درنتیجه خواهر بزرگ خونه تکونی خونه مادر جان ردیف کرد دو روز رفتم که گردن درد گرفتم و روز سوم نرفتم و خودش به تنهایی رفت در دوران pms به سر میبرم و خشمگین هستم خدا به خیر بگذرونه ناراحتی. بین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1404 20:59
ناراحتی م از ای و رفتار خانواده ش در دوران عقد ممثل یک زخم عمیق هر از گاهی سر باز می کنه و چرکین می کنه روابطمون این فراموش نکردن و یادآوری ش برام عذاب آورره ولی دوست دارم این زخمو بکنم و هی نشون بدم به ای و خب به نظرم براش تکراری شده و سکوت می کنه … منم ادم کوتاه بیایی نیستم و این روز ها اینطورمی میگذره تقصیر کیه!؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 بهمن 1404 23:22
-
ده سال وچند ماه
چهارشنبه 8 بهمن 1404 21:12
امروز تو این روز های سخت تو این غم انباشته شده توقلبم دوست داشتم بنویسم من سوگوار زندگی نزیسته ام همیشه برای نداشته هام سوگوار بودم برای زندگی که حقمون بود و فقط زنده بودیم و نفس کشیدیم امید دارم روزهای خوب بیاد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1404 20:39
برادر ای جان پنج شنبه هفته گذشته عقد کرد و مراسم خانوادگی کوچیک گرفتند بدک نبود . مادر و پدر ای جان بعضی وقت ها یک حرف برادر وسطی من که علیه من بهشون گفته بود می کشن وسط و دوباره که نه ده باره بازگو می کنند که واقعا دوست دارم بهشون بگم اون یک گهی خورد چرا شما هی تکرار می کنید و می خورید!؟؟؟ واقعا عصبی م می کنند. برادر...
-
اواسط دی
یکشنبه 21 دی 1404 12:43
سه شنبه برای ام آر آی گردن رفتم و روز های مراقبت امتحان هر هفته یک روز دارم پنج شنبه گذشته بله برون برادر ای جان بود و مراسم خونه دختر بود و مراسم بدی نبود در کل منم کت خریدم برای مراسم که قشنگ بود احساس می کنم موهای جلوی سرم کم پشت تر از گذشته شده . دو سه روزی هم قطعیم و معلوم نیست چی میشه!
-
درد
شنبه 6 دی 1404 21:33
گردن درد از اواخر آذر گریبان ما رو گرفته و هیچ جوره خوب نمیشه نمی دونم چیه....؟ درد عضلانی پوزیشن بد گردن تو خواب یا استفاده از گوشی !ولی منو داره از پا می ندازه دو سه روزهم درد بدی تو قفسه سینه داشتم رفتم دکتر قلب گفت دریچه میترا گشادی داری و یک سری دارو داد بیست روزی دام تو درد میگذرونم و اعصابم به فنا رفته....
-
به دی ماه خوش آمدیم
دوشنبه 1 دی 1404 20:27
هوا سرد شده و این هفته من پی ام اس بودم و مودم پایینه جمعه شب خونه مادر شوهر جمع بودیم جاری جدید هم بود شب بدی نبود در کل ولی تاصبح ش خوابم نبرد شنبه مدرسه بودم حسابی منگ… تو مدرسه اتفاق خیلی بدی افتاد برای یکی از دخترا که خودش از پنجره طبقه سوم پرت کرد پایین و کلی آسیب دید ولی فعلا زنده س ولی کلی آسیب دیده طفلی...
-
سالگرد ازدواج
شنبه 15 آذر 1404 09:07
دیروز خانواده جاری ناهار دعوت مادر شوهر بودن خیلی خانواده خوب و مهربونی بودن و خیلی قانع و کم توقع.... آقا یعنی چی دستتون خالی ما خونه نمیخوام ماشین نمیخوام طلا نمیخوام ..... ای جان اومد خواستگاری ی سری حداقل ها رو داشت و ... و هی مادر شوهر می گفت خیلی دختر خوبیه.. و دختر قانع ایی و.... حالا بیخیال در کل در برخورد اول...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آذر 1404 19:35
برادر ای جای در مرحله آشنایی با خانم شین هستن و به زودی جاری دار میشم مادر ای جان برای پنجشنبه شام دعوتشون کرده و ما هم باید بریم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آذر 1404 20:33
هوا به شدت آلوده س.... و کلاس های درس مجازی شده یک اخلاق بدی که دارم اینه از همه دانش آموزان انتظار دارم درس بخونن و بفهمن و حاضرم هزار بار توضیح بدم ولی خب توانایی فهموندن برای ۳۳ نفر ندارم و واقعا خسته میشم حالا که مجازی میشه وضع بدتر میشه دانش آموز ها اصلا مشتاق نیستن ، شاید حدود پنچ نفرشون خوبن برای این رشته و...
-
مهمونی آخرین روزهای آبان
شنبه 1 آذر 1404 18:58
پنجشنبه و جمعه دوست ای جان با خانم و دخترشون خونه ما بودن برای ناهار روز اول قیمه نثار و مرغ سسی گذاشتم برای شام رفتیم بیرون برای فردا ناهار رفتیم رستوران سنتی بیرون شهر که بدم نبود در کل مهمونی بدی نبود
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آبان 1404 15:48
امروز جلسه مدیر و با ما هنراموزان بود و خانم مدیر همون اول کاری مشخص کرد از دست خانم مهر ناراحتم و سر اینکه به خانم فلانی گفتن بهش بگه ما ناراحتیم بابت فلان کارت!!! و خانم فلانی به خانم مدیر گفته من اصلا ناراحت نشدم و خانم مهر به من گفتن تازه فهمیدم جریان چیه.در کل کلی حرف زیادی زد که اره با خانم مهر خیلی راه اومدم و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 آبان 1404 20:00
باید داستان های من و مدیر اضافه کنم به این صفحه امروز یکی از همکارها گفت که برای هنرستان هر رشته باید یک سرگروه داشته باشه و ما برای رشته مون شما رو اول معرفی کردیم چون دو تا از همکاری های دیگه بچه کوچیک دارند و ویکیمون هم نماینده دبیران،ولی مدیر گفته نه خانم مهر سابقه ش کمه ،لطفا از همکاران پر سابقه انتخاب بشه! بله...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آبان 1404 19:34
مدیر ما واقعا در دستکاری روان دیگران فرد موفقی... دیروز و امروز به قدری سرد برخورد کرد و واقعا تعجب کردم و امروز فهمیدم همکار هفته پیش دوشنبه بهش گفته که ما از رفتارت ناراحت شدیم و ناراحتی منو بولد کرده و یه سری حرف ها دیگه که نمی دونم... و برای برای من تو قیافه س و عجب!!! از خودم بیشتر بیشتر ناراحتم چرا رفتار های این...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آبان 1404 19:40
ار سه شنبه گلو درد دارم چهارشنبه نرفتم مدرسه و هنوز آبریزش بینی و چشم دارم و حوصله ندارم فردا برم مدرسه ولی باید برم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 آبان 1404 19:57
امروز مدیر رید به اعصاب من و همکارم...جلوی کلی از همکار ها سر چی؟! یک پوشه داریم باید فعالیت روزانه های کلیه رشته نوشته بشه بعد هر درس جدا ،این پوشه درس ها جدا نشده بود کار معاون فنی تهیه پوشه! از اون ور هم معاون فنی برچسب داده بود به همکارم گفته بود خودتون جدا کنید خب ما هم با همون درس ها جدا کردیم بعد خانوم مدیر یه...
-
آبان
جمعه 2 آبان 1404 22:29
نمی دونم دیدن زندگی بقیه تو کشورهای دیگه و سطح رفاه اون ها باعث شده تلاش خودمون برای زندگی معمولی تو شهر معمولی تو ایران و مسافرت های داخلی وکاردمعمولی که داریم باعث بشه فکر کنم درجا میزنیم و از زندگی لذت نبرم! نمی دونم واقعا دلم به حالم خودم و ای جان میسوزه ما به عنوان دو انسان داریم تلاش می کنیم ولی اینکه با توجه به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 آبان 1404 17:35
دانش آموز سال دوازدهم پیرسینگ اسمایل ( تو دهن بالای دندون بالا) گذاشته و برام عجیب بود اخه اونجا چه زیبایی برای دختر نوجوان میاره؟! من اگر مادر میشدم خیلی سختگیر بودم و اجازه چنین کاری نمی دادم. ماه مهر به سلامتی تموم شد سردرد ها زیادی این ماه بعد خواب عصر به سراغ اومد!
-
هفته سوم مهر
چهارشنبه 23 مهر 1404 18:29
خب شنبه و یکشنبه ها با دهم ها کلاس دارم و چهارشنبه با دوازدهم دهم ها تازه وارد محیط هنرستان و هشت ساعت بودن در روز با دبیرتخصصی و درس ها براشون سخته ...حسابی غر میزنن و دوازدهم بعد از دوسال دوستی حسابی حراف شدن ... و امروز حسابی خسته م دیروز دکتر مغز واعصاب رفتم و رامئلی برای خواب برای ۳ ماه بعدی تجویز کرد. باید...
-
هفته دوم مهر
دوشنبه 14 مهر 1404 10:51
ای جان روز جمعه موهاش کاشت و الان سه روزه طفلی توعذاب و شب نمیخوابه براش خسته کننده س با پسر خواهر و پسر برادر رفتیم رستوران کره ایی و دامپلینگ برای اولین بار امتحان کردم دوستش داشتم روز های مدرسه به طور معمولی دارن می گذرن و آرومن شکر خدا این ماه پریودم خیلی کم کم بود به شدتی که احساس کردم شاید باردارم ولی...