روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

سرگیجه خیلی اذیت م می کنه تقریبا یک هفته س باهاش درگیرم 

امروز رفتم مدرسه برای جشنواره فیلم گرفتم

و میگرن م عود کرد تا ۷غروب سردرد وحشتناک داشتم 


حدود یک هفته س  دوز دارو افزایش دادم از طرفی مکمل منیزیوم شروع کردم

حالا نتیجه ش تو لوپ  سرگیجه و سردرد افتادم

دست و پام یخ هست و همش کیسه آب گرم تو بغلم در حالی هوا ۳۳ درجه س

و حال افتضاحی دارم...

از اون ور مثل بچه آدم خواب تنظیم نکردم و بدتر بهم ریختم دیشب تا ۴ صبح سریال قدیمی ایرانی می دیدم...



سلام ۳۴ سالگی

تولدم مبارک 

ظهر از مدرسه اومدم با ای جان رفتیم رستوران بعدش  رفتیم  کیک گرفتیم 

عصر قراره مامانم و خواهرم بیان خونمون 

هوا طوفانیه

همه پول دادن

مادر جان لباس خونگی گرفت 

مادر ای جان ظرف استیل

امروز رفتم متخصص مغز و اعصاب برای مشکلی که دیروز برام اتفاق افتاد 

سر کلاس زنگ آخر حدود ده ثانیه احساس کردم زلزله شدید اومد و بعدش عرق سردرد تپش قلب گرفتم  در صورتی تو اون لحظه بچه ها داشتن باهم حرف میزدن خیلی حس بدی تجربه کردم…

دکتر نوار مغز گرفت و گفت احتمال زیاد حمله خفیف صرع بوده و دارو تجویز کرد

آخرین روز مدرسه و تمام....

خدایا شکر تموم شد سال خوبی بود تقریبا 

خانم بابایی همکار خوبی بود.

بقیه همکارها هم معمولی بودن  ،مدیر زیاد ندیدم ولی این آخری ها خیلی رو نرو بود.  هادی پور دیروز و امروز تو اتاق استراحت دیدمش ولی هیچ صحبتی باهاش نکردم.

۴ روز مراقبت دارم

۲ روز هفته اول خرداد

۲ روز هفته آخر خرداد 

یک حرفی  تو مدرسه باید نمیزدم‌ و زدم باعث دردسر و ناراحتی شده و همچنان ادامه داره….

به جهنم هر اتفاقی می‌خواد بیفته…

درس عبرتی بشه که دهنتو ببندی مهرخانوم

 

خانم هادی پور فضول :/و مدیر احمق اعصابم به فاک دادند


نمایشگاه کتاب

از نمایشگاه کتاب امسال من کتاب های 

به روایت گربه ها

خشکسالی طولانی

تعمیرکار

از تابستان تا تابستان

خانه‌ی خودمان 

عصر بی گناهی

دود

خیابان کاتالین

پسر روزنامه فروش

ما که خواهریم

بوسه ای پیش از مرگ و میک هارته اینجا بود خریدم





به نظرم مدیر من خیلی آدم اشغال و بیشعوری

روزهای مراقبت منو به قدری بد چیده که حالم ازش بهم میخوره ترم پیش همینطوری برنامه من چیده  بود و منشی جلسه بودم 

بعد من معلمی م  که اصلا نه غیبت و نه حتی تاخیر داشتم و هیچ بحثی بینمون شکل نگرفته و همیشه احترام ش داشتم. 


دانش آموزان دهم چهارشنبه برام جشن گرفتن چون دوست نداشتن هنرآموز که شنبه و یکشنبه با من هست تو جشن باشه به نظرم کار اشتباه کردن چون امکان داره دلخور بشه

برای پنجشنبه شام کل خانواده باغ پسر برادر دعوت کردم و همون شب میگرن و پریود شدم  و میزبانی به فنا رفته بودم

تو راه برگشت از باغ یک سگ خونگی پیدا کردیم آوردیم کمی آب دادیم و شب خوابید تو بالکن بچگی و فردا صبحش بردیم دادیم به کسی ازش مواظبت کنه تا صاحبش پیدا بشه

خیلی سخت میگذره این دو هفته پایانی تا خرداد

روز معلم

امروز منطقه برای روز معلم ،معلم ها دعوت کرد رستوران و بد نبود خوش گذشت

و مدیر قراره دوشنبه باغ دعوت کنه یعنی دعوت کرده

عکس ها امروز نگاه می کردم احساس زشتی زیادی داشتم و اعصابم خورده

دانش آموزان دهم  امسال هم که دریغ از یک تبریک 

مدیر و حاشیه ها

شنبه مدیر به من گفت خانم مهر گروه حسابداری هنرستان خیلی داره کم کاری میکنه و تو المپیاد و دانشگاه قبولی نداشتیم از اداره میخوان بیان برای بررسی و هزار حرف دیگه که واقعا به من ربط نداشته 

اول اینکه من پارسال  تو این هنرستان معاون بودم  و تدریس نداشتم 

امسال با پایه دهم درس دارم که به کنکور و المپیاد مربوط نیست.

بالاخره به همه هنرآموز گفته و اعصاب همه رو به فنا داده و همه دلخورن .اخه دانش آموز تو چشم من نگاه می کنه و تمرین حل نمیکنه؟ میگه فقط میخوام دیپلم بگیرم و چی کنم من.


×اردی بهشت  دوست میدارم هوا فوق العاده  و بوی اقاقیا کوچه رو پر کرده 

مادر و پدر ای جان رفته بودن کربلا که دوشنبه اومدن و مادرش به شدت مریضه و دیشب بیمارستان بستری شد  احتمالا زیاد کرونا گرفته امیدوارم زودتر خوب بشن



روز اول کاری بعد تقریبا بیست روز تعطیلی کمی سخت بود.

عکس ها یکسال گذشته م نگاه می کردم و احساس می کنم بعد از سکته پدر جانم پیرتر شدم 

 هنوز ته ته قلبم درد میکنه  همش عکس ها قبل سکته ش میبینم و میگم کاش سکته نمی کرد

خدایا شکر بهتر شده  ولی برای من  روزهایی خیلی سختی بود که هیچ وقت از زندگی م به این سختی نبوده .

حالا که کمی گذر کردیم از اون دوران 

مادر طفلی هم از اینکه باید کل روز پیش پدر جان باشه اذیت و هر از گاهی گله می کنه و جدیدا یه چیزهایی یادش میره و باید ببریمش دکتر 

دیدن گذر عمر پدر و مادر  و زندگی در کنارشون خوبه  ولی خیلی بده که رنجور و ناتوان شدنش میبینیم

خدایا خودت برام حفظشون کن


سفر

۵فروردین راه افتادیم سمت بندر عباس ناهار تو رستوران سند باد کاشان خوردیم  شب رسیدیم میبد یزد  و صبحش نارین قلعه دیدیم 

بعد راه افتادیم سمت بندرعباس  ناهار تو سیرجان خوردیم شب رسیدیم

 روز بعدش رفتیم معبد هندوها و موزه بندر عباس و بازارها گشتیم  ناهار ماهی سرخو و قیله ماهی که خیلی خوسمزه بود

از سیتی سنتز بندر عباس لوازم بهداشتی برای صورت خریدم و کلی خوشحال شدم

روز بعدش رفتیم جزیره هرمز پر از زیبایی  بود  ، بیچاره ساحل نقره ایی که نابود شده بود سوار توک توک شدیم جزیره گشتیم 

روز بعدش رفتیم قشم و عاشق جزیره ناز شدم 

در راه برگشت رفتیم یزد برای شام رفتیم عمارت عقیق که افتضاح بود ولی عمارت وکیل رستوران فوق العاده ای بود که ناهار روز بعدش خوردیم

و در نهایت ۱۲اومدیم خونه 

سفر خوبی بود

سیزده به در باغ پسر برادر جان بودیم 

با ای جان سر آهسته بودنش خیلی بحث کردیم 



۱۴۰۴

نوروز پیروز

عصر رفتم خونه پدر جانم برای سال نو

خیلی وقته از آقای سرطان چیزی ننوشتم

واقعا حالم ازش بهم میخوره مرتیکه متوهم احمق

حالا این روزها روزه هم میگیره فکر می کنه دیگه آدم شده ولی همه رو با اخلاق گندش ذله کرده 

گه بهت.


۲۹ اسفند ماه

خانه تقریبا مرتب و تمیزه فقط بالکن مونده و دور آخر لباسشویی

فقط سفره هفت سیم نچیدم

دیشب باغ پسر برادر بزرگه بودیم و تقریبا خیلی خوب بود و خوش گذشت پدر جانم بعد دو سه ماه از خونه اومد بیرون هوا فوقالعاده خوب و عالی بود .


امان امان از دست مدیر مدرسه م

دانش آموزان نیومدن مدرسه ما رو میخواست تا ۲ نگه داره

ساعت ده امضا خروج زدم اومدم خانه 

حالا عصبی و دلخور شده از دست ما

کارها خونه تموم نمیشه!

پنجشنبه شب با ای جان رفتیم خرید یه شومیز سبز وینج خریدم قشنگ و زیباااا

ده روز مانده تا بهار

این هفته خیلی دور تند بود برام

برای میگرن رفتم متخصص که گفت یا باید رعایت کنی یا آش کشک خاله ت و همین که هست.  در ماه حدود پنچ شش بار دچار میگرن شدید میشم ...

دوشنبه جای همکار رفتم مدرسه و اصلا دوست نداشتم قبول کنم ولی خب نه نگفتنم نیومد.

و هفته بعد باید بریم.

کارهای خونه در حال انجام و کلی کار مونده...

دیشب خونه پدر جانم بودم 

تقریبا خوبه ولی فکر کنم خونریزی شانه داره و خیلی درد داره تو شانه ش و کبود شده.

مادر جان طفلی هم پرده ها حال من شست 

××جمعه با سین رفتم کافه و بعدش چند تا خرید کردم: ریمل و خط چشم قهوه ای خریدم و اصلا با مشکی فرقی نداره قاب موبایل عوض کردم و یک شلوار لی خریدم 

و کلی خرید دیگه مونده....



این هفته هم که مدارس مجازی شدن البته شنبه و یکشنبه که روز کاری من بود مدرسه ها باز بودن یکشنبه برف قشنگی اومد.

واقعا احساس ترس و ناامیدی دارم بابت وضعیت کشور و درنهایت چی میشه ؟

باید یک برنامه بریزیم برای خونه تکونی واقعا آدم جالبی هستم همه تو زمان تعطیلات برای سفر برنامه ریزی می کنند من برای خونه تکونی ...

ی عالمه خرید دارم دریغ از یک اقدام :/

تنها کاری که میکنم مدرسه رفتن وخوردن و خوابیدن ورزش کردن رفتن خونه پدر جان برای مراقبت....

کتاب مرد آرایشگر شروع کردم تا اسفند تموم کنم.




تیغ ماهی

دیروز ناهار ماهی داشتم 

بعد احساس می کنم تیغ ماهی تو گلو م گیر کرده 

بک درد مزخرفی تو گلو م دارم نمی دونم جای زخم ش یا واقعا تیغ گیرکرده حالا بعد از ظهر برام دکتر ببینم چی میشه

شب هم خونه پدر جانم 



اسفند

سلام از اسفند

امروز مدرسه بودم 

روزهایی که مدرسه م اگر مشکل خواب آلودگی رو در نظر نگیریم خیلی دوست دارم

خدایا شکر امسال از لحاظ کاری خیلی سبک بود و اعصابم راحت بود

دوشنبه خونه پدر جان بودم خیلی  درد داره و خیلی عصبی بابتش و در طول شب ۷ بار بیدار میشه میره سرویس خیلی اذیت کننده شده براش ولی چی میشه کرد 

امیدوارم زودتر بهتر بشه 

خواهر جان بزرگتر این هفته  اصفهان و شیراز رفته  و عاشق شیراز شده مگه میشه عاشق شیراز نشد؟

قرار بود ما هم اوایل اسفند بریم کیش که وضعیت درآمدی ای جان اجازه نمیده  و در پویش در خانه می‌مانیم شرکت می کنیم

شین یکی از دوستام زنگ زد که جمعه بریم تهران برای خرید که اونم گفتم نه! واقعا حوصله ندارم دو ساعت تو راه باشم برای خرید ...

خیلی وقته کتاب هایی که خوندم نگفتم

ماه بهمن 

کتاب همیشه آلیس

و غیب شدن ازمی لنوکس خوندم

هر دوش خیلی غمگین بودن


عصبی م از خودم دوست داشتم امشب خونمون باشم ولی خب دلم برای خواهر بزرگ سوخت….

این چند روز سگ افسردگی روم نشسته و پا نمیشه

امروز تولد ای جان بود ناهار رفتیم خونه مادرش و عصر کیک پختیم و کار خاصی نکردم 




حالم خیلی بده تو این دو سه روز

غمگینم و هیچ امیدی ندارم به بهبود 

عصبی ام از دست مادر جان و از طرفی دلواپس بعد عمل چشمش کاملا خوب شده ها ولی هر روز یه دکتر میره.و گله داره از بقیه

ای جان از سایتی ساعت سفارش داده ولی ساعت هنوز نیومده و دو سه روز علاف اونیم...

 

امشب خونه پدر جانم  کمی سرفه داره و صداش گرفته

امروز از صبح استرس  بی دلیل مزخرفی دارم  و صبح سردرد داشتم

روزهای هستن که واقعا بی دلیل خوشحال م یک لبخند گنده دار م که البته خیلی کم پیش میاد


سین یکی از دوستامه که زنگ زد و گفت فردا ناهار میاد خونمون گفتم به اون یکی که میم هست  بگم بیاد که زیاد مایل نبود و منم دعوت نکردم ولی خیلی دوست داشتم اونم دعوت کنم 

بهرحال فردا ناهار مهمون دارم یک آدم از مهمونی دادن فرار کن 

امروز کمی خونه رو جمع و جور کردم رفتم پیش پدر جان ورزش دادم اومد خونه ورزش کردم و الان یک آدم خسته م

فردا ناهار مرغ با سس مایونز درست می کنم

یکسال تقریبا خانواده ای جان دعوت نکردم واقعا حوصله آشپزی مهمون داری ندارم خیلی بده خودم میدونم امان ازمن 


امروز رفتم پیش خواهر مدیرم برای پاکسازی پوست دو تومن شد پرهام ریخت

حالا گفت برای ماه بعد  تایم بدم ک گفتم نه خبر میدم 

شب هم خانه پدر جانم 


میگرن

هفته ای که گذشت سه روز ش سردرد شدید گرفتم و مجبور شدن نوافن بخورم

دیشب خونه پدر جانم بودم و  خدایا شکر خیلی بهتر از هفته پیش بود و خواب خوبی داشت فقط تنبلی می‌کنه ورزش ها خونه انجام نمی ده


ای جان این چند وقت سریال برکینگ بد میبینه و من کلا از ابتدا دوستش نداشتم  ولی تک و توک باهاش دیدیم و  اصلا خوشم نیومد

از سه شنبه نرفتم خانه پدر جان کمی کار داشتم و کلی هم خوابیدم از لحاظ روحی خسته م حوصله هیچ کس ندارم و هیچ چیز خوشحالم نمی کنه

دو دوست  صمیمی دارم که ۱۵سال  با هم دوست بودیم  ‌ولی انگار دوستی مون به پایانش نزدیکه به خاطر شرایط کاری و …. فاصله دیدارمون هی کم و کمتر میشه البته شاید تقصیر منه چون اونا همیشه برنامه قرار مدیریت می‌کردند و اصرار به بیرون رفتن داشتن و من همراهی می کردم بهرحال  دوستی خوب و پرثمر ی بود و شاید هست …


 



بچه

دیروز خونه پدر ای جان بودیم که بحث از بچه دار شدن ما  شد که دیگه داره دیر میشه باید بچه بیارین و این حرفا

واقعا  استرس و تپش قلب می‌گیرم   از حرفش حتی 

تقریبا وارد هفتمین سال ازدواج مون شدیم من ۳۳ و‌ ای جان ۳۶  ساله  ایم 

ولی آوردن بچه با این شرایط که داریم درسته ؟از لحاظ مالی که متوسطیم از لحاظ سلامتی همچین بی درد نیستیم  به غیر این هم باز دلم نمیخواد موجود زنده ایی وارد این دنیا مخصوصا این جامعه کنم شاید بعدا پشیمون بشم 

اصلا نمیخوام نگران کسی دیگه تا آخر عمرم باشم استرسش بکشم و غصه ش بخورم 

مادر بودن نقشی که اگر داشته باشی دیگه تا آخر باهاته و این نقش نمیخوام


امروز مدرسه مجازی بود و بد نبود

عصر پدر جان بردم فیزیوتراپی و وضعیتش بهتره

Pms م اصلا حوصله ندارم و بی اعصابم  غم دنیا رو ریختن تو دلم

احساس می کنم دی ماه زیادی داره کش میاد

برادر کوچیکه سرما خورده و من دیشب خانه پدر جان بودم 

به شدت اذیت بود اسهال شده با  اون وضعش‌هر یک ساعت  باید می رفت سرویس 

تا الان خواب بودم نمی‌دونم چرا کمر درد می‌کنه

دیشب تا صبح بیدار بودم خونه پدر جانم

عصرش پدرجانم بردیم متخصص مفاصل که براش کورتون تزریق کرد و ده جلسه فیزیو نوشت

این روزهای از دست برادر کوچیکه ناراحت و دلخورم توقع م خیلی ازش بالاتر بود و خب توقع موجب رنج است

پسر برادر بزرگه جای باباش خیلی کمک می کنه

خواهر بزرگه که ده روز اول کلی زحمت کشید برگشت جنوب

خواهر دومی طفلی از پا درآمد ده برابر ما زحمت میکشه و خونه ش کلی دردسر داره

خواهر سومی که برادر وسطی روانی اذیتش می‌کنه و نمیتونه بیاد و کلی گریه می‌کنه

خواهر چهارمی که خب عزیزکم هست میاد و کلی کمکه 

امروز کل روز خواب بودم شب با ای جان شام رفتیم بیرون 

مادر جانم چشمم عمل کرد و فردا باز می کنه

گوشی م عوض کردم 

آیفون 16خریدم و اصلا نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم چون از همون ۱۲ سال پیش من  همیشه انواع گوشی سامسونگ داشتم و خیلی هم باهاشون حال می کردم و میخواستم s24 بخرم که ای جان پشیمونم کرد و شد آنچه شد.

فعلا که باهاش حال نمی کنم ی گوشه افتاده 

از نت سیم کارتش هم نمیتونم استفاده کنم  بیشتر از یک ماه بیشتر عقده گرفتم ازش.

این هفته سه روز مدرسه برم ی ۴روز تعطیل میشم و بعد شروع دوباره مدرسه...که البته خوشحالم که معاون نیستم این چند وقت هی مدیر مدرسه میگفت پشیمون نیستی که هنرآموز شدی و فلان که هر بار گفتم نخیر،شکر ،خیلی هم خوبه....

وضعیت پدر جانم همونطوره! هر شب یکی میره پیشش یک روز کامل پیشش میمونه...

وامیدوارم کمی بهتر بشه

مادر جانم این سه شنبه عمل چشم داره.

یه ده رو سرما خوردم دقیقا شبیه پارسال دی ماه و به فنا رفتم

با ای جان سریال silo و اسکوید گیم میبینم. 

و روزها با خوشی و ناخوشی ادامه دارند.


فکر و فکر و فکر در مورد وضعیت پدر جانم منو داره از پا درمیاره

من زیادی حساس م

زیادی فکر می کنم

حتی وقتی تو خونه م باز ذهنم خونه ی پدر جانه

از طرفی من آدمی که دوست دارم طبق روتین که داشتم روزهام ادامه بدم و ایم بهم ریختگی و درگیری داره بهم فشار میاره..

در کل درگیری زیادی دارم. سه روز که مدرسه م

از ای جانم خیلی ممنونم 

خیلی همکاری و همدلی داره


دیشب خونه پدر جان بودم برای مراقبت .

بردار وسطی خیلی رو نِرو آدمه علاوه بر مریض داری تحمل اون سخته...

مادر جانم که یکی چشمش عمل کرده و خوبه و اون یکی چشمش هفته بعد عمل داره

خیلی استرس داره طفلی ،هم استرس پدر جان هم وضعیت خودش 

تا صبح نخوابیدم میگرن شدم .



پر از خشمم

مدیر با برنامه مراقبت اعصاب منو به فاک داد

خیلی بی شعوره 

پدر جانم

صبر چیز خیلی خوبه مخصوصا در نگهداری مریض 

همه ما منتظریم سکته پدر چان مثل سرما خوردگی ساده سریع خوب بسه ،و وقتی نمیشه ناامید میشم

خود پدر جانم ناامیده....

و قلب ما هم خالی می کنه....

با اینکه به نسبت شرایطش خوبه فقط تو راه رفتن مشکل داره که باید کمک کرد با واکرش راه بره

اما همش در ناامیدی ورزش های کمکی  رو با غر انجام میده

پدر جانم قوی باش

امروز نوبت من هست پیش پدر جان بمونم

بردیمش فیزیوتراپی  حسابی خسته میشه غر میزنه وضعیت گوارش بهم ریخته و پروستات ش هم بزرگ شده کلی درد داره ..

ناراحتم ...

امیدوارم زود زود خوب بشه

سردرگمم

غمگینم

هیچی خوشحالم نمی کنه..


امیدوارم پدر جانم حالش بهتر بشه و بتونه به تنهایی کارش انجام بده.

برای پنجشنبه دختر برادر بزرگه رو پاگشا دعوت کردم خواهر کوچیکه  قراره بیاد کمک 


هفته سختی بود خیلی خیلی سخت

پدر جانم بیمارستان بستری کرد برای  سکته خفیفی که داشته 

روز های سخت و طولانی بود که قلبم هنوز درد میکنه از یادآوریش 

امروزمرخص شد شکر

حالش کمی بهتره

فیزیوتراپی براش نوشته

و خواب چیز عجبیه 

#$m

التهاب دیسک کمر داشتم و دکتر برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشت که فعلا ۵ جلسه رفتم و بهترم کمی

پاییز امسال ۳ بار سرما خوردم.

مامان چشماش آب مروارید وسیاه داره و باید عمل کنه و اعصابم خورده بابتش.

پدرجان وضعیت راه رفتنش بدترشده.



دو هفته س کمرم درد می کنه 

واقعا تحمل این همه درد در توانم نیست!

بعدا نوشت

دوست ای جان اومدن مهمون خونه ما و بد نبود


دوباره آبسه ناف

×بحث با ی جان سر برادرش

دیشب بحث داشتیم در مورد موضوع همیشگی 

خسته‌م...

نمیفهمش


 روزهای کاری که مدیر برام کلاس گذشته   اول و آخر هفته میگیره و واقعا نامردی کرده، و کلی ناراحتم

به معاون فنی امسال گفته تابستون باهات راه میام ولی تابستون امسال منو به فاک داد واقعا آدم بیخودیه.

بیخیال درس عبرتی شد که برای کسی بیشتر از وظیفه م کار نکنم. 

سعی می کنم به رفتار و کارهاش  فکر نکنم ...

×یک دست کت و شلوار برای سرکار گرفتم که ای جان میگه کوتاه و تنگ حالا باید برم عوض کنم اگر تعویض کنن.

دیشب شب خواهرانه ایی با خواهر داشتیم رفتیم رستوران و کمی هم خرید کردیم و خوش گذشت. 



فردا اول مهر کمی استرس دارم، استرس همیشگی فصل پاییز

کمی ورزش کردم


خانم مدیر گریه معاون آموزشی درآورد 

چه قد بده آدم دچار روان پریشی باشه و بقیه اذیت کنه


۱۲ شهریور راه افتادیم سمت تبریز تو زنجان ناهار خوردیم عصر رسیدیم رفتیم ایل گلی ک جالب بود کمی گشتیم

شب خونه ی دوست ای جان موندیم خوب بود.

۱۳ شهریور  تو شهر و بازار گشتیم و رفتیم سمت ارومیه که هتل به سختی پیدا کردیم ،  با ای جان بحث و میگرن شدم،شام رفتیم فلامینگو که بد نبود 

دریاچه ارومیه طفلی تقریبا خشک شده بود...

فرداش هم ارومیه گشتیم و بدک نبود یک عدد کتانی و پیراهن هندی خریدم از بازار ش ،عصرش در یک اتفاق ناگوار چای ریخت روی لباس اعصابم خورد شد..و شام رفتیم پارک ساحلی ش

کلا تو این سفر به شدت عصبی و غرغرو شده بودم و تقریبا حالت دعوا داشتم با ای جان.

۱۵ هم از اورمیه به سمت پیرانشهر و سردشت  رفتیم جاده فوق العاده و زیبایی بود که اطراف جاده جنگل های بلوط بود.

از سردشت صندل اسنوهاک و قابلمه سفری خریدم  و یه سر رفتیم آبشار شلماش که قشنگ بود.وباز دوباره بحث با ای جااان