روزهای یک دخترک
روزهای یک دخترک

روزهای یک دخترک

اینستا و واتس آپ قطعه !مسخره هاااا

امروز رفتم شورای دبیران مدرسه و بدک نبود و راضی م

شنبه یکشنبه و دوشنبه کلاس دارم با دبیران رسمی و من هنرآموز دومم و این خوبه و چیز میز ازشون یاد میگیرم

در حد مرگ عصبی م از روال کاری آپ ،لعنت بهشون.

لباس فرم ی دست دوختم و دو عدد کفش خریدم دو و نیم شد@@@!

کلاس شنا بد پیش نمیره ولی راضی کننده نیست برام


کرونا گرفتیم و برای من خیلی سخت گذشت 

هفته پیش با خواهر ها و بردار جان رفتیم رودسر خوش گذشت!

جلسه اول شنا هم ای بدک نبووود¡

هنوز از آموزش و پرورش ب من زنگ نزدن:| 

خواهر بزرگه یک هفته ایی میشه اومده

 و مهمونی و گشت و گذار ها شروع شدن !

پدر جان م کمی نا خوش احوال بود چند روزی 

الموت رفتیم رودخانه سرد و قشنگی بود

رشت رفتیم خیلی خوب بود اما دردسر های سفر باخانواده پر جمعیت 

استخر ثبت نام کردم برای یادگیری شنا


سلطان تبدیل موقعیت عادی دعوا به بغرنج ترین دعوا تاریخ بشری می رسه به ای جان

×تو زندگی بعدی م:

۱/ با کسی ازدواج می کنم که موقع گریه کردنم  بغلم کنه تا آروم بشم...



در پایین ترین مودِ خودم هستم 

لعنت به pms


با خواهری رفتیم رشت و انزلی  و بسی خوش گذشت

و من عاشق دریا  کلی حال کردم 

هوا خنک بود ...

×میدونی چی شده وقتی از دست  ای جان دلخورم و با هم  دعوا کردیم خوابش m$میبینیم و غمگین میشم و یاد خاطره های خیلی کم  ش مبفتم....نمیدونم چه مکانیسم مغزم طراحی کرده ؟؟؟؟

××خرداد  و تیری  که عصر ش با خواهر ها و دختر عموها به  پارک رفتن و خوردن عصرانه گذشت!


۷ خرداد تولدم بود و شروع ۳۱ سالگی

سلااام 

پر از ترس و دلهره بابت این روزهاااا

نمی دونم بعد ها چی میخواهد بشه، ولی ناراحتم بابت این وضع اقتصادی جامعه 

از نمایشگاه کتاب امسال ۱۴۰۱

همیشه آلیس

دیوار

غم نامه مایکل  رون 

کبوتر های ایلیا 

مرگ در دستان او

در جستجوی یک پیوند

گوشت لطیف است

مرگ الیویه بکای و داستان های دیگر


خریدم


پر از حس منفی  م و ناراحتم....

کلاس های دانشگاه به سختی دارن میگذرند

همین....

البته pms هستم 

سال نو مبارک!

اسفند  شلوغی  داشتم.عروسی دوست ای جان بود.وعروسی پسرعمو من 

اسفند ب قدری استرس آمیز هست ...

و امروز هم عروسی  دوست ای جان بود

من خیلی غمگین میشم بابت تالار خودمون حالا ک گذشت اما غمگینم میکنه

سلام یک اشتباه بزرگ کردم و پودمان اول دانشگاه از دست دادم و کلی استرس و اضظراب کشیدم و حالا پودمان دو رو بگذرونم ببینم چی میشه!

دو هفته پیش رفتم پیش خواهر بزرگه  شوشتر یک هفته پیش موندم و الان یکهفته از اومدن م میگذره که همش سردرد و سرگیجه دارم رفتم درمانگاه ی سرم زدم!ولی باید پیش ی متخصص برم

سه تا عروسی در پیش و من هیچ آماده نیستم 

زودترررر خوب شم فقط

کتاب ها زیر برای خودم عیدی گرفتم

غیب شدن ازمی لنوکس

گل ها رو بچین کودکان بکش

غمگین م 

مصاحبه دانشگاه رد شدم !

×پس پیش به سوی دبیری حسابداری

یک ترم باید دانشگاه برم و بعد شروع به کار از مهر سال بعد

از نمایشگاه کتاب امسال من کتاب های 


موی بافته

وسوسه

دختری در مه

چرا خوشبخت باشی وقتی می توانی معمولی باشی

آواز کافه غم بار

خریدم.

خودم نیستم خوابم نمیبره

زندگی بالا و پایینی داره الان قسمت سختش پر حرفم ولی لاااال!!!

با ای جان یک دعوای مفصل و ترسناک کردیم


بعد مدت ها داره بارون میاد.

شکررر 

دی ماه خیلی طولانی بود برام....

برنامه ورزشی رفتم  طبق  روتین و برای ماه بعد ثبت نام کردم

خوشحالم بابت ش

از لحاظ ، $&،ماه افتضاحی بود!!!

5 دی تولد دختر خواهر جان بود و خواهر جان سرما خورده بود کنسل شد!

دو سه ماه سختی داریم از لحاظ مالی !!!و من خرید های آرایشی و بهداشتی به حد اعلا رسیده@@

آقا کامم شیرینه///خدایا شکرت بابت این روزهااااا

روز های سخت  و دل شکستگی زیادی تو این وبلاگ نوشتم اما الان خوشحالم تو این برهه از زندگی  از خودم راضی ام...

دارم  از مسیر  زندگی لذت میبرم بدون  حسرت گذشته و هراس  آینده چون با گوشت و استخوان درک کردم که فایده ایی نداره!!پس شااااد باشیم 

15 آذر سالگرد ازدواج مون بود.

ای جان یا یک سبد  گل رز و داودی حسابی سوپرایز مان کرد.

شبش شام رفتیم بیرون یک جشن کامل حسابی گرفتیم شکر بابت ش!

دیشب هم مادری و آقا جون شام اومدن خونمون 

آذر خوبی بوده برام تا الان

یک هفته س با ای جان تمرین رانندگی می کنم و از خودم راضی م.

کلاس زبان با دوست جانم دارم ادامه میدم و ای بد نیست

دو تا کتاب  سفر نامه ضابطیان از دوستی قرض گرفتم خوندم 

و اما پادکست رواق خیلی خوبه خیلی عاشقش م یعنی!

خیلی خوشحالم 

تو سکوت خونه شمع روشن کردم  و صدای نم نم بارون می شنوم 

در حالی که منتظر جواب مصاحبه دانشگاه هستم!

از گزینش آموزش پرورش زنگ زدن ک بیا برای گزینش..‌‌

حالا موندم سر دو راهی  

دانشگاه  و کارمند بودن؟

یا معلم بودن؟

نمیدووونم چه کنم!!!!!



بلاخره ماشین خریدیم 

عمیقا دلم شکست بابت کارش 

شاید اولش گفتم  ی کاری کرده.....

اما...

*قرار بود کفش ها رو موکت نباشه وکفش من رو موکت وردی بود 

اولین بارون پاییزی...

۱۰ مصاحبه س 

استرررس دارم 


خوابم نمیبره

یادعید اون سال افتادم..../

مهر ماه  شلوغی بود 

خواهر بزرگه اومد دو هفته مونده کلی به مهمون بازی  گذشت و خیلی  خوش گذشت 

یکی و  دو تا دلخوری کوچیک همیشه تو جمع شدنا هست که نمیشه کاری کرد

همین دیگر...

در استرس ترین حالت ممکن م

واقعا خسته ام...

آزمون استخدامی دانشگاه قبول شدم 

حالا مونده مصاحبه و ادامه ماجرا

خدایا آن ده که آن به

واکسن زدیم

خواهر جانم و خانواده ش کرونا گرفتن و دو هفته استرس و ناراحتی  داشتیم

هیچ کار خاصی تو شهریور  انجام ندادم

/عینک آفتابی  مورد علاقه م خریدم و خوشحالم 

حس  به  زندگی در تناقض  گاهی همه چی خوبه  و من و چه قد خوشحالم  و گاهی هم دلم میخواد سر ای جان بکنم:|

همین 


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آزمون دادم 

بد نبود در کل 

امیدوارم هر چی که به صلاح م اتفاق بیفته...

کمر درد گرفتم سه روزه

واقعا عصبی م 

اون از زانو درد حالا کمردرد لعنت بهش

دوباره باید بدم دکترررر

خواهر بزرگه سر ی موضوعی از من ناراحت بود 

رفتم خونشون و کلی دلم شکست و کلی گریه کردم 

دستم واقعا میلرزید و فوران اشک،

 و گریه که تمومی نداره  و دلی که شکسته 

همین

آقا میگن ورزش برای سلامتی مفیده اما برای من برعکس!!!

 من سی سال تموم ورزش نکردم سلام و سرحال قبراق بودم سر یه ماه زانو دردی ک خوب نشده آبسه ناف ...

چ خبره ...ج خبرههههه

واقعا خسته شدم

عصبی ام 

اصلا حوصله هیچ و هیچ کس ندارم....

زانو درد لعنتی تموم نمیشه  چرا

آزمون شرکت کردم دوباره:/

سکوت ما ،نه از بی خبری است،

 که انعکاس اندوهی بی پایان است....

۲۸ خرداد ۰۰

از پنج شنبه  زانو درد افتضاحی دارم که نمیتونم از پله ها بالا یا پایین برم...یا حتی زانو م خم کنم

تولدم مبارک

سلام ۳۰ سالگی.....

بدون هیچ سوپرایز ی

کاملا عادی مثل روزهای دیگه

×آخر شب با یک سبد گل بزرگ اومد و کلی شادمان شدم

واقعا  عصبی و ناراحتم 

بعضیا قبل حرف زدن فک نمی کنن مث الی...

واقعا به تو چه ک در مورد هر چی نظر بدی!....

همین ...

خوب تعطیلات بود و ما طبق معمول جایی نرفتیم.

عصری با خانواده رفتیم باغ  داداش خوب بود و خوش گذشت...

اما خسته م از این  یکنواختی...

این حجم از  نرسیدن  به چیزهایی ک دوست دارم واقعا عذاب اوره

×،کتاب زندگی ربوده شده رو خوندم  خیلی دردناک بود...‌

××از اول خرداد کلاس آنلاین ورزشی شرکت کردم وزن کنونی ۵۸ و باید ۵۲ بشم.


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سلام

۱۲ اردی بهشت  سومین سالگرد عقد م بود....

مامان باقالی خریده بود ک رفتم با  خواهرا پاک کردیم  وبعد اومدیم خونه ما به صرف شام و افطاری...

در کل روز خوبی بود و اگر این ادم گه تو زندگی ما نبود  چی میشد؟؟؟خدایا چرا دق میدی من واقعا نمیکشم.....

 

#امان از دست این ادم گه....

این احمق با تمام معنا که ریده به تمام دوران زندگی من نوجوانی جوانی و حالا

من ک هیچ وقت نمیبخشمش 

خدا ازش نگذرد فقط همین.متنفرم  ازش لعنت بهش


سلام

روزه و نماز هامون قبول باشه .

زندگی خیلی بهتر و شادتری میشه داشت وقتی دست از مقایسه کردن برداریم و از زندگی خودمون فقط لذت ببریم 

ولی بیشتر مواقع نمیشه و این حس کم بودن و کم داشتن  ادمو نابود می کنه

××،اینستاsh.seyچک کردم....

امیدوارم سال جدید پر از سلامتی باشه

سال ۹۹ ممنونم ازت در کل سال خوبی بودی

سال تحویل کنار مادری و آقا جونم بودم  و همسر جان در راه

آزمون وزرات بهداشت قبول نشدم

و کلی غمگینم

احساس فرو پاشی روحی می کنم

عصبی م و به شدت ناراحتم میکنه هر موضوع

تموم شدم....

دیروز رفتم برای مصاحبه خوب بود اما....از ۳ نفر یک نفر میخوان و نمره کتبی من کمه...

بدن درد شدید دارماااا خدا خودش به خیر بگذرونه....

کتاب آلیو کیتریج میخونم....


غمگینم....

امروز آزمون بهداشت داشتم و سر جلسه فهمیدم پشتی من همون نفر اول آزمون آموزش و پرورش که من نفر دومش م ،کلی مقاله و... داره مدرک زبان و ارشد حسابداری و مامان ش دبیر ....اون وقت من چی هیچی....

آزمون قبول شدم و قراره برم مصاحبه و گزینش.

امیدوارم هرچی به صلاحم  باشه اتفاق بیفته 

غمگینم...

بابت ****#$


بعضی صحنه رو تو فیلم ها میبینی خنده ت میگیره و میگی عجب صحنه تراژدی ولی  هیچ وقت تو زندگی واقعی  اینطور نمیشه .....

مثل گریه های نصف شب تو خیابون.....

که  شد.....

من اصلا اهل گریه نیستم ولی شب بدی بود ک چشمام از گریه باز نمیشد....

هفته  ی سختی بود.....

آزمون وزارت   بهداشت شرکت کردم

همین  و دیگر هیچ

جمعه صبح آزمون استخدامی  دادم

خوب بود ولی  بهتر  میتونست باشه 

امیدوارم قبول شم 

ای جان کتاب زیر از سی بوک برام خرید

با سنگ ها آواز میخوانم

مردن

زندگی ربوده شده

پریشبا  فکر میکردم  خیلی وقته با ای جان یه بحث کوچیک هم نکردما  و همه چی خوب و امن و امان داره پیش میره...

که یهو یه بحث کوچیک باعث دعوا بزرگی  شد بزرگوار  گوشی تازه خریده ش به فنا داد...

بله اینطور  شد.