Pms م!
حس افسردگی توام با خشم دارم و از همه متنفررررم.
ورزش رو دوباره از شهریور شروع کردم
وزنم ۶۴.۴۰۰
از فروردین ۳ کیلو چاقتر شدم.
شهریور کل روزاش باید برم مدرسه و از تابستون هیچی نفهمیدم:(
مدرسه تو هواس!
معاون اجرایی درخواست انتفالی داده به خاطر اخلاقای گند مدیر،اداره موافقت کرده و مدیر درخواست استعفا داده
و منم یه گوشه نون و ماستمو میخورم!
با ای جان و خواهر سومی و پسرش رفتیم بندر انزلی
خوب بود و خوش گذشت.
پسر خواهر عاشق دریا و ساحل..رفتیم تو جنگل نشستیم میگه بریم لب جنگل که شن داشته باشه
تولد دوستِ ای جان بود رفتیم تهران
دختر شیرینی دارند که واقعا دوستش دارم و از من بعیده بچه ایی جز بچه ها خانواده خودمو دوست داشته باشم،
ناهار رفتیم رستوران خلیج فارس فشم که بد نبود ولی با توجه به کیفیتش قیمت بالایی داشت.
مرداد ماه خوبی بود تا به الان.
از لحاظ $& با ای جان خیلی مشکل داریم و یکی از درگیری اساسی تو زندگی مون به شمار میاد ،از لحظه شروع تا به الان کلی در موردش حرف زده شده ولی کماکان مشکل وجود داره و قلب و ذهن و جسم منو داره آزارمیده
نمی دونم درست میشه یا اصلا چی میشه ولی یکی از پایه های اصلی زندگی منه که داره میلنگه و بابتش غمگین و متاسفم
و همین!
Pms م و این حالت داره منو میخوره بی حوصله و بی حال و خسته م ...
خواهر بزرگه رفت ...
با خواهر دومی ی بحث ریزی کردیم سر موضوعی مسخره و دو سه روزه بهش زنگ نزدم ...غمگینم باباتش
خواهر چهارمی که رفته پیش روان پزشک افسردگی و اسکیزوفرنی تشخیص داده با توجه به نقشه نوار مغزش و گفته ارثیه و دارو داده بهش،و خیلی اعصابم خورده بابتش
یعنی از نوجوانی حالت غمگینی داشت به خاطر مسائل پیش افتاده گریه میکرد و مهر طلب و فداکاری زیادی داشت ولی ...
این هفته با پسر خواهر بزرگه به بچه ها کارآموز سر زدم ،بودنش کمک بزرگیه
عینک دودی جدید گرفتم که بدک نیست
دورهمی دخترعمو عموها خونه خواهر جانم من بود که تقریبا خوش گذشت
برای چکاب کبد رفتم و آزمایش دادم و نرمال بود
ولی وزنم باید کم کنم حدود ۷ کیلو اضافه دارم.
از اول تیر تقریبا هفته ایی دوبار میرم مدرسه و میام ۴ تا از همکارا ک تقریبا باهاشون دوستم با مدیر در افتادن اوضاع ناجوری درست شده و نمیشه کاری کرد.
۷ عقد دختر برادر جان بود که خوب و خوش گذشت خوشبخت بشن،داماد هم خووبه:)
خواهربزرگ اومده و به مهمونی ها و دورهمی ها مشغولیم
دیروز خونه دخترخاله بودیم و خوش گذشت
حالا روحی م تو ماه خیلی پایبنه به شدت عصبی میشم !
ماه شلوغی بود خیلی شلوغ که از ۸ تا ۶ عصر مدرسه بودم.
مدیرم برام تولد سوپرایزی گرفت.
بچه هاس مدرسه هم برام جشن گرفتن و خیلی خوشحال شدم.
ای جان برام ساعت کادو گرفتو شام رفتیم ضیافه.
پذیرش ،مرحله مهم و اساسی در زندگیه
آنچه اتقاق افتاده باید میفته
**عصبانیت تمام وجودم گرفته از اتفاق مدرسه
هفته پر کادویی داشتم از دانش آموزانی که واقعا دوستم داشتن،و خوشحالم براش
معاون پرورشی متولد ۷۹ واقعا رو مخ من هست و عصبی م می کنه!
بچه ها رو پیکنیک نصف روزه بردیم شهربازی که سخت گذشت!
×خرداد شلوغی داریم چون مدرسه ما حوزه تحصیح و من مجبورم تا شش عصر بمونم مدرسه...
از نمایشگاه کتاب امسال
مرد آرایشگر
تلخ تر از شیرین
بعد بر شانه سکوت
آنجا رو که دل تو رو میخواند
زندگی و سرنوشت یک آدم فروش
خریدم.
از خودم ناراحتم
یک سری رفتار هایی تو محیط کار دارم که خیلی اذیت کننده شده برام
پیش از حد صمیمی میشم
و کمی هم چه عرض کنم زیاد بدون فکر حرف میزنم که باعث دلخوری و دلگیری ممکنه بشه...
باید اصلاح کنم .
یادم بمونه هفته معلم و حرف هایی که نباید گفته میشد!
چهارشنبه ۱۲ اردی بهشت بچه ها رو بردیم اردو انزلی که خوب و خوش گذشت.
حوصله آدم ها ندارم
تصمیم رو به مدیر گفتم که برای سال بعد معاون نخواهم شد و احتمالا هنرآموز پایه دهم بشوم.
واقعا فروردین چرا تموم نمیشه@_@
کتاب پیوندها گوش دادم دوستش داشتم
با پادکست رواق حافظ خوانی شروع کردم و دوستش دارم
تولد پسر خواهر جان بود
همگی ناهار اونجا بودیم
عصرش رفتیم خونه زنعمو همه شون آبله مرغان گرفتن
و من فکر کنم ابله مرغان نگرفتم و مثل چی عصبی و ناراحتم که چرا زودتر به ما نگفتن و بعد روبوسی گفتن ...
حالا ده روز دیگه معلوم میشه!!
از الان روز شماری می کنم برای خرداد و تعطیلی بعدش! زود نیست؟
قرار تو مدرسه مراسم افطاری ی داشته باشیم که خوبه و خوش میگذره ولی کارهای من زیاد میشه!
××مدیرمون××
خانم گاف جان دوساله مدیر منه خانم خوش قلبیه و اما خیلی حرف میزنه خیلی توضیح میده و خیلی حساسه و سریع بهش برمیخوره ،نکات ریز خانوادگی ش کل مدرسه می دونن !اصلا رفتار باهاش خیلی سخته ،و اما منو دوست داره خیلی هوامو داشته ...
امسال به اصرار ایشون معاون شدم ،حالا نمی دونم برای سال بعد چی کنم ...
پارسال من فقط با دو یا سه تا از همکارا صمیمی بودم
ولی امسال تعدادشون زیاد شده و اصلا در توان م نیست هی میخوام کمتر باهاشون در ارتباط باشم که به خاطر معاون بودن م نمیشه و این موضوع حسابی کلافه م کرده!
۱۰ فروردین راه افتادیم به سمت اصفهان یک روز موندیم و برای ۱۲ رفتیم یزد
یزد را اولین بار بود سفر می کردم و خوب بود و دوستش داشتم !
**ولی دوباره باید برم برای دیدن کویرهاش و قنات ش و...
آش شولی خوردم بدک نبود ،قیمه یزدی جای لپه ،نخود داشت و فالوده شون مثل نودل نرم و بلند و لزج بود و برای یک بار امتحان خوب بود
×تو این سفر ای جان فوق العاده بود .
*برادر ای جان هم همراهمون بود.
سال نو مبارک
۴۰۳ برای من با استرس بلیط اشتباهی خواهری ها شروع شد
و مجبور شدن با ماکسیم برن جنوب تو این برف و بارون...
هوا بارونی و من بی حوصله ترین حالت ممکن م
امسال هیچ خریدی نکردم واقعا در توانم نیست که برم تو شلوغی های دم عید
خونه تکونی هم کامل انجام ندادم
برادر کوچیکه امروز داره میره کربلا
دو تا از خواهرها میرن پیش خواهر بزرگه
من و ای جان احتمالا ی وری بریم ما خدایِ تصمیم برای سفر های یهویی هستیم.
۱۴۰۲ سال آرومی بود تقریبا و شکر بابتش
سال ۱۴۰۳ لطفا سال خیلی خوبی باش!
من پر انرژی تر باشم
پنچشنبه هفته پیش رفتیم خونه ی دوستمون تهران و دو روز موندیم ،آقا من از ترافیک تهران متنفرم ، از شلوغی ش...
بد نگذشت!
این هفته حسابی دچار میگرن و سردرد شدم و واقعا کلافه م ،یک و دو ماهی خوب بودم به نسبت!
حوصله خرید ندارم.
واقعا راسته که میگن شما امروز دارین توی آرزوی گذشته تون زندگی می کنید که فراموش کردید!
×ای جان یک تصمیم شخصی گرفته و به شدت خوشحالم در موردش!
××کتاب دالان باریک آزادی برام گرفت،از اینکه بی خبر رفته شهر کتاب و برام این کتاب خریده خیلی ارزشمند بود
+ بعد از ۵ سال زندگی مشترک بیشتر از از همیشه دوستش دارم با همه ی قهر و آشتی ها کنارش احساس امنیت و خودم بودن دارم، امیدوارم همین حس بهش بدم!
از لحاظ کاری واقعا تو مدرسه بعضی رفتار تا حد جنون ،دیوانه م میکنه اما چه میشه کرد تا یاد بگیرم که چطوری رفتار کنم خیلی مونده!
دارم به بچه دار شدن فکر می کنم خیلی برام ترسناک!
اینجا شده شبیه گزارش های پزشکی من
خب متخصص زنان رفتم یه سری چکاپ انجام دادم تا جوابش بیاد،
مدرسه بد نیست ولی کلا بعضی ها رو نِرو من هستند و تحملشون سخته!
ساعت ۴ و ربع و من هنوز خوابم نبرده و ۷ باید سرکار باشم
به شدت عصبی م از بی خوابی، نفسم تند میزنه و پاهام یخه
واقعا دی ماه مزخرف و شلوغی بود
ک پنجشنبه و جمعه ها ش مجبور شدم برم ضمن خدمت
دیروز رفتم برای سونوگرافی شکم که گفت نرمال تا دید آزمایش خون چی میگه...
هنوز اثرات سرما خوردگی دارم سرفه و...
همین.
همش منتظرم همه چی تموم بشه !
روزا تموم بشن
ماه ها تموم بشن ،
سال جدید بیاد و بره
و تقویم دنبال می کنم
واقعا چمه؟؟
و هیچ هدف خاصی رو دنبال نمی کنم به شدت بی انگیزه!
این زندگی اون زندگی من نیست!
امروز کلی گریه کردم ،
این هنرستانی که میرم دانش آموزان گستاخ و بی تربیتی داره و با ادبی ش روزمو خراب کرد .
کاش معاون نمیشدم خیلی درگیری داره
دکتر برام آزمایش خون نوشته بود که نتیجه ش ابن بود در اثر خوردن داروهای میگرن و... آنزیم های کبد افزایش پیدا کردن و مرحله خوبی نیست برای کبد
حالا دو تا از قرص کم کردم ولی خب خوابم بهم ریخته و عصبی م
و از طرفی گزگز دستام کماکان هست
روزای به گ☆☆☆
به بهانه عروسی دوست ای جان یک سفر۵ روزه به شیراز داشتیم
خیلی عالی و خوب بود و خوش گذشت!
حافظیه خیلی دوستش داشتم، سعدیه خوب بود،و شیراز که به عمارت های و باغ ها معروفه!!!
مسجد نصیرالملک قشنگ بود.
× دم مدیر گرم که مرخصی داد.
××مثل چی خسته میشم ،پارسال که هنرآموزبودم در هفته ۳ روز میرفتم ولی امسال کل هفته مدرسه م و خسته کننده س! از لحاظ مالی فرق چندانی نداره
● از اینکه منو تو منگنه قرار بدن متنفرم
●●از خودم متنفرم که شفاف میگم نه و بعد عذاب وجدان میگیرم !
●●●خیلی اعصابم خورده بابت سفر شیراز و مادر جان!!!
■معاون فنی هنرستان شدم،
این ده روز که سخت گذشته،حسابی خسته میشم روتین پوستی نرفتم !
۱) تف تو pms و دعوای های من و ای جان
بهش میگم من هورمون های بالا و پایین میشه و درد عصبی م می کنه تو هنوز بعد ۵ سال مدلِ من دستت نیومده ؟ ....
و البته که نیومده....!
۲)قلبم درد می کنه برای اتفاق خیلی بدی که برای خواهرک افتاده ...و افتاده و به من دیر گفته و تنهایی حملش کرده ،وقتی با گریه گفتم چرا به من زودتر نگفتی ؟گفت تو هم آب میشدی تو مشکل من ..
۳)زندگی همیشه اتفاق هایی رو بهت نشون میده که میگی از این بدتر دیگه نمیشه ولی میشه و باز ممکنه دیگه چی ببینم؟
میدونم خیلی مبهم مینویسم ولی مینویسم که یادم بمونه دردهایی که کشیدم تا بزرگ بشم فکر می کنم دیگه هفتاد و خورده ایی ام.
۴)تو کست باکس دارم روآح گوش می کنم جالبه!
۵)خانواده چیز عجیبی ممکنه خودت هیچ مشکلی نداشته باشی و مشکل و درد هر کدومشون روان آدم به فنا میبره!
سه هفته س خواهر بزرگه اینجاست که تقریبا سه بار دورهمی دخترعمو ها رو داشتیم که یکروز ش خونه من بود پاستا پنه و کشک بادمجون درست کردم و مهمونی خوبی بود!
و مهمونی خانوادگی که داشتیم که بد نبود و خوش گذشت
×با مدیر مدرسه هماهنگ کردم و امسال قراره معاون بشم !
از الان استرس مهر گرفتم ،البته من خداوندگار استرسم
تو ماهی که گذشت واقعا کار خاصی نکردم
برای کارورزی بچه ها رفتم بازدید و تو گرما تلف شدم با اینکه درهفته فقط دو روزمی رفتم !
خواهر وسطی هم با کمک مادر جانم ی خونه نقلی خیلی نقلی خرید باز خدایاشکر!
کتاب دعای برای ربوده شدگان گوش دادم که برای کشور مکزیکه و خیلی خوب بود ،
کلی پادکست گوش دادم طبق معمول و روزها خیلی آروم تموم شدند!
احتمالا خواهر بزرگه این هفته بیاد و ببینیم چی میشه ،به قول ای جان هفته های مهمونی
دخترک کم حرف ، بی اعتماد نفس،و ترسیده با موهای کوتاه و زشت و بهم ریخته...
بهش توجه نمیشده و گوشه ایی برای خودش میپلکیده!
×طفلی من !
××دوست دارم برم بغلش کنم ببوسمش و بگم تو فوق العاده ایی ،غمگین نباش ،دلشوره نداشته باش بزرگ بشی همه چیز بهتر میشه برات....
×میشه کسی که یه زمانی دوستش داشتی ، فراموش کنی؟
_نه نمیشه
m$
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
چهارشنبه آخرین کلاس این سال برگزار شد و تماااام!!!!
خوشحالم که تابستون میاد
شاید برای ارشد بخونم ^^_^^
این چند وقت کتاب کاغذی نخوندم بیشتر تو فیدیبو هستم و کتاب های صوتی گوش میدم و به طور اتفاقی کتاب کلاس پرنده که ضابطیان خونده گوش دادم مخصوص تینیجرها است ولی من دوسش داشتم خیلی خوب بود!
بلاخره سالی که گذشت کلی کتاب ها زیبا گوش دادم با صدای عمرانی ، تایماز رضوانی و اشکان عقیلی پور!
سال جدید به خوبی شروع شد
مسافرت ۳ روزه به کاشان و اصفهان داشتیم که خیلی خوش گذاشت!
کاشان که دو سه بار قبلا رفته بود باغ فین و آبشار نیاسر و ابیانه ش...
این سری بیشتر به خانه هاش سر زدم ،
یه رستوران به اسم سند باد رفتیم که عالی بود.
اصفهان هم با ر دوم بود می رفتم و خوب بود
بریون امتحان کردم دوس داشتم،گوشفیل و دوغ نشد امتحان کنم
رستوران طنجه هم خوب بود.
تو این سفر ای جان بدک نبود.
×قرار بود شیراز هم بریم که پسر خواهر قراری با دوستاش تو تهران داشت و نرفتیم!
سال سختی بود خیلی سخت
ولی برای من میشه گفت سال اولین بارهای خاصی بود که دوستشون داشتم !
به امید بهترین ها...
آخرای اسفند سال ۱۴۰۱ و اعتراف می کنم: دلم برای برادر وسطی ( سرطان سابق) تنگ شده و دلم براش میسوزه
احساس می کنم تو این سن می تونم درکش کنم و نه تایید!!
زندگی از دسته رفته ش و گذر این زندگی با این حال و احوالش!
امیدوارم درست بشه و طعم خوش زندگی بکشه !
جدا از آزار و اذیت هاش آدم بدی نبود.
دی ماه تقریبا سختی بود !
مریضی پدر جان ،حال بد خودم!
رفتن به فیزیوتراپی و منتظرموندن که منو به شدت عصبی می کنه!
و تولد ای جان بود کار خاصی نکردم و جشنی نگرفتم ،ولی شب بعدش رفتیم رستوران:)
سلام :)
خواب رفتگی و گز گز دست و پام هست و طبق mriلکه هایی در پشت سرم هست ک ممکنه دلایل مختلف داشته باشه، فعلا دارو داده که بخورم تاببینیم چی میشه!
دیشب دخترا خونمون بودن کلی خوش گذشت
و برای شام الویه درست کردم
با هم ورزش کردیم
سلام از دی ماه
بازم حال جسمانی من خرابه یاد وبلاگ افتادم
حدود دو هفته س دست و پام و دیگر اندام های موجود گزگز میکنه، از خانه آلزایمر وقت گرفتم
خسته م ازش
هنوز حکم نخورده و حقوق نگرفتم و این موضوع ب شدت عصبانی م کرده
اوضاع مملکت داغونم با وضع دلار و کوفت و زهرمار
فعلا زنده ایم