روز های پر استرسی دارم.
شنبه صبح بدترین اتفاق ممکن افتاد ترجیح میدادم بمیرم...
وشبش قرار بود خواستگار بیاد و من تو هپروت بودم و اصلا خواستگاری و صحبتش برام ارزش نداشت،بهش فک نمی کردم:(
صبحش من مرده بودم
اخ از شنبه
از خراب شدن اعتماد از رفتن آبرو عزیزترین کسم
از اینکه خدایا ستار العیوب من هنوز منو دوست داره،اما عزیزترین کسای زندگی زندگی شون آوار شده بود ،از بهت، از تعجب حتی گریه نمیومد
ب خودم میگفتم ب اونا می گفتم باید بلند بشیم دوباره دونه دونه بسازیم نزاریم خراب بشه،
یکشنبه و دوشنبه تو حرف گذشت تو اصلاح تو رحم کردن بهم
کمی آروم شدیم،اما قلبمون شکسته ،حالا حالا هم درست نمیشه
اما باید گذشت و رفت....
زندگی همینه اگ بخواهیم این حجم از تلخی و بدبختی و شک با خودمون ببریم ب جایی نمی رسیم و خواهیم مرد:(
و اما سه شنبه با خواستگار محترم صحبت کردیم و قرار مشاوره قبل ازدواج گذاشته شد:)
*خواستگار همسایه است تقریبا آشنا و دوست چن ساله برادر جان
**خدا جان میشه ب ما صبر،ب ما گذشت،ب ما عقل بدی
خدا جان میشه لحظه ایی ما رو خودمون واگذر نکنی
خدا جان میشه ما رو ببخشی ما خیلی بیچاره شدیم:((((
سلام سال نو مبارک
موقع تحویل سال خواهری کوچیکه فقط پیش ما بود ...
دو تا خواهرای بزرگا پیش هم بودن و خواهری وسطی خونه مادر شوهر بود برادری هم خونه مادر زنش بودن و بعد سال تحویل اومدن ک صبح زود رفتیم اهواز خونه ی خواهری بزرگه دو روز اونجا بودیم خوش نگذشت کلی دلخور شدم کلی :((
پسر خواهر بزرگه با خودمون اوردیم از اون طرف رفتیم خرم اباد خرم شهر خیلی قشنگ بود و دو روز اونجا بودبم
پسر خواهر رفتارش خیلی عوض شده ک باعث شد بازم ناراحت بشم....:(
+دوست برادری قرار برای خواستگاری بیان ...
اسفند برای من همیشه پر از استرس..
کلی بدو بدو کردیم وسط این بدو بدو رفتیم سینما یعنی من در سال این همه بیکار و .. نمیرم سینما!!! بدون تاریخ بدون امضا دیدیم خوب بود!!
سرکار خوبه...محیطش خوبه...فقط خیلی کار ندارم اون وسطا میشینم کتاب میخونم و عذاب وجدان دارم:\
کاش کسی بود...
بلد نیستم تنهایی خوشحال باشم و این بده...
میدانی بعضی وقتها دلم میخواهد برای یک نفر مهم باشم !
کسی که برایم غیرتی شود و رگ گردنش باد کند ...
کسی که از دیدنم صورتش غرق لبخند شود ...
چشمانش از خنده هایم برق بزند...
مسخره اس نه ؟
میدانم ،
اما خسته شده ام از تظاهر ،
از اینکه بگویم همه چیز طبق روال است و به روی خود نیاورم !
دیگر نمیتوانم ؛
من هم دلم میخواهد بعضی شب ها که غم روی دلم سنگینی میکند در آغوش گرمی فرو بروم تا پناهگاه امنی باشد برای شبهای سردم ...
قهر کنم و نازم خریدار داشته باشد !
دلم میخواهد به جای زانوی غم ، محبوبم را در آغوش بگیرم ،
دلم میخواهد آنقدر محکم همدیگر را در آغوش بگیریم که صدای فشرده شدن استخوان های یکدیگر را بشنوم....
میدانی،
این روز ها ،
از تظاهر و از عادی بودن خسته شده ام !
فقط
همین ...
بیدار میشوی
به خودت صبح بخیر میگویی
برای خودت چای میریزی
تکیه میدهی به خودت
و فکر میکنی
دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟
و چرا هیچکس
آنقدرها که باید خوب نبود
که این صبح بی او
از گلوی آدم پایین نرود؟!
شبا وقتی میخوابم...
وقتی از تنهایی خودم بغل می کنم
ت اعماق وجودم دلم برای خود تنهام میسوزه
برای این تنهایی ک بیست شش ساله ش ....
این ک عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن تجربه نکرده
با هیچی این زندگی کار ندارم .....
ولی سختمه گذشتن این روزا از زندگی م ک داره با تنهایی می گذره.....
نمی دونم کجا ولی ی جا خوندم ی چیزایی زمان داره ک اگ بهش برسی برات خوشاینده بعدش دیگ اون لذت نداره.....
شب م خوووووش
اولین بار که به اصفهان رفتیم
تور یک روزه بود
میدان نقش جهان ،کاخ چهلستون سی و سه پل برد،
خوووب بود.
تور ی روزه اصفهان دیدم ب دوستام گفتم نیومدن .خودم تنهایی ثبت نام کردم.
نمی دونم چ شکلی میشه تنها یی مسافرت رفتن !!!!!
اما ی روز ه س و مطمئنم بهم سخت نمیگذره من عاشق اصفهان م و نیومدن اونا باعث نمیشه ک قید سفر بزنم:|
*شایدشروعی برای سفرتک نفره باشه.
کلی خسته م
دلم شکسته....از دست تو رررررتو...باکارات رفتارات ..خدایا در حد مرگ عصبانیم.
احاس می کنم قلبم در حال فشرده شدن
زندگی برام سخته
خیلی سختتت
بی هیچ انگیزه ایی............
تمم بشه برم پی کارمم
تمام تنم میلرزد…
از زخمهایی که خورده ام..!!
من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته ام
می فهمی؟؟
به انتهای بودنم رسیده ام
اما…!
اشــــــک نمیریزم
پنهان شده ام پشت
لبخـــندی که درد میــــکند...
***چشمام قلبمه شده!!!!از گریه..وقتی واقعیت محکم میخوره تو صورتم. ..من با ید ب خودم بیام.
خب اتفاق خاصی نیفتاده
دختر خواهری دندون دراورده..پسر خواهری هم خوبه...
ماگ قشنگم شکست کلی ناراحت شدم
اصلا حوصله شلوغی خونه رو ندارم دوست دارم زودتر همه برن تنها بشم
چن روز پیش داشتم گریه می کردم برادری اومد دید کلی ناراحت شد و هی می گفت خب چرا ...دلیلش پسر خواهری ک دوره از اینجا بود...
همین
ب محض اینکه سوار ماشین میشم چشم بسته میشه فکرو خیال شیرین میاد سراغم
شوهر خواهر جان کلی زحمت خونه رو کشید و اخر سر سرطان بی شعور ناراحتش کرد،طفلی خواهری
فیس براش سفارش دادم :-Dچن وقته میخواستمش ی کم گرون بود حالا تخفیف خورده ک خریدم
مادری جانم دلم برات تنگه:'(امروز زنگیدم حالشو پرسیدیم دیروز هم ایمو زنگیدم
خب ببینم از چی و کجا ننوشتم:-D
از ابتدا سال شروع می کنم
*برای سال تحویل پسر خواهر جان اومد و تا 17موند تا پسر اون یکی خواهری ب دنیا بیاد ببینیدش ک نشد پسر خواهر جان 24دنیا اومد.:-*
** 11با پسر خواهری با تور یه روزه رفتیم شماال خوش گذشت:-D
و بعدش ماه رمضون بود ک خفاش تشریف داشتم
برای 27،خرداد رفتیم مشهد با دخترا و پسر خواهری ،دختر عموم و زنعموم
و کلی تجریه ها باحال کسب کردیم
چون سفر مشهد گذشته همش حرم و پاساژگردی بود ولی این سری متفاوت تر ...
ده روز خواهر جان اومده پیش ما و مادر دیشب ساعت 3پرواز داشت برای جده
پدر جان هم نرفت و هر چی ما به مادری اصرار کردیم نرووو گوش نکرد و تنهایی رفت:-(خدایا نگه دار ش باش....
حالا چهل روز سخت و دلشوره آور داریم
ساعت 11صبح زنگ زدم رسیده بود مدینه و یکی از دوستاش عکس از مادری انداخته فرستاده تلگرام:-*
عروسی ی آدمیه ک کلی خاطرات باهاش دارم
کلی از هم دلخور شدن
و در اخر کلی ندیدن هم....
حالا امشب عروسی ش و من نرفتم .....
خوشبخت بشن
برای 27بلیط مشهد دارم.....
:-)
پ ن :خیلی خیلی خوش گذشت همراه با خواهری ها و پسر خواهر جان
چالیدره هم رفتیم خووب بود.
دوست دارم
ی خونه خوشگل با کلی وسایل شیک داشته باشم وغذاهای خوشمزه درست کنم
ی کتابخانه بزرگ پر از کتاب هایی ک دوستشون دارم داشته باشم
و ی جا خیلی دورر باشم بدون هیچ دغدغه یی
و حالا ک اینطور نیست
گوشه اتاق نشستم و کلی ناراحتم:'(
روز اول نتونستم افطار کنم و حالت تهوع و تهوع و سردرد و... تا ساعت یک شب داشتم ب خاطر همین روز دوم نگرفتم :'(
با مامانم بحث مون شد و کلی گریه کردم....
روز سوم خدا قبول کنه....
امروز قرار ملاقات دوست جان و پسر برادر گذاشتم برای آشنایی و خواستگاری....
***چرا خوابش میبینم....چرا تو خواب این همه دوستش دارم
با دخترا جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب
کلی هم کتاب خریدم و خوشحال و خندان هستم.
بعدش رفتیم پارک ارم سوار ستاره گردان شدیم ک در حد مرگ ترسیدم ....
خوش گذشت
پ ن خب دختر خوب اسم کتاب هات می نوشتی :/
چ قد خوب میشد ک خودم شاد نگه دارم
ولی این ناراحتی هر روز صبح با باز کردن چشمم میاد سر دلم....
خدایا خودت خسته نشدی
خب دیگ شرکت نمی رم و ی کم ناراحتم
برای نمایشگاه کتاب بن ثبت نام کردم،حالا موندم چطور برم:(
پسر خواهرم دنیا اومده و خیلی آروم و آقاس.
همینااا
امر وز قراره بعد از ظهر بمونم دفتر،یعنی در هفته یکشنبه و سه شنبه ها دو شیفت دفترم.
ناهار جوجه سفارش،دادم به به....روز اولی خودم تحویل بگیرم
کلی در حال خوش گذرونیم....
همکار من دوباره فال گرفت تلفنی ....ماهی چ قد پول فال میده این دختر ....(قبلا هم گرفته بود تلفنی،ی بار م حضوری رفته بود)
منو ترغیب میکنه ک بیا تو هم فال بگیر،گفتم واس من اگه بگیره میگ هیچی نیست خانم ی کم فعال باش....
+دیشب یازده شب رفتم بخوابم تا دو س شب،همش فکر و خیال .از ناراحتی زیاد فکم درد گرفت.....
آها یادم رفته بگم ک سرطان(دیگ اسمش شده،بهتر شده واذیت نمی کنه)ی ماهه رفته سرکار ی شهر دیگ موقع اومدن واسه من کیف سوغاتی گرفته......
قراره کاغذ دیواری خونه رو عوض کنیم.....
عوض سه ماه ننوشتن دراوردم، :-D
شاااااد باشیم!!!!!!