-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 شهریور 1401 14:07
اینستا و واتس آپ قطعه !مسخره هاااا امروز رفتم شورای دبیران مدرسه و بدک نبود و راضی م شنبه یکشنبه و دوشنبه کلاس دارم با دبیران رسمی و من هنرآموز دومم و این خوبه و چیز میز ازشون یاد میگیرم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 شهریور 1401 00:05
در حد مرگ عصبی م از روال کاری آپ ،لعنت بهشون. لباس فرم ی دست دوختم و دو عدد کفش خریدم دو و نیم شد@@@! کلاس شنا بد پیش نمیره ولی راضی کننده نیست برام
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 شهریور 1401 21:45
کرونا گرفتیم و برای من خیلی سخت گذشت هفته پیش با خواهر ها و بردار جان رفتیم رودسر خوش گذشت! جلسه اول شنا هم ای بدک نبووود¡ هنوز از آموزش و پرورش ب من زنگ نزدن:|
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 مرداد 1401 02:03
خواهر بزرگه یک هفته ایی میشه اومده و مهمونی و گشت و گذار ها شروع شدن ! پدر جان م کمی نا خوش احوال بود چند روزی الموت رفتیم رودخانه سرد و قشنگی بود رشت رفتیم خیلی خوب بود اما دردسر های سفر باخانواده پر جمعیت استخر ثبت نام کردم برای یادگیری شنا
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 مرداد 1401 04:16
سلطان تبدیل موقعیت عادی دعوا به بغرنج ترین دعوا تاریخ بشری می رسه به ای جان ×تو زندگی بعدی م: ۱/ با کسی ازدواج می کنم که موقع گریه کردنم بغلم کنه تا آروم بشم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 تیر 1401 17:55
در پایین ترین مودِ خودم هستم لعنت به pms
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 تیر 1401 23:39
با خواهری رفتیم رشت و انزلی و بسی خوش گذشت و من عاشق دریا کلی حال کردم هوا خنک بود ... ×میدونی چی شده وقتی از دست ای جان دلخورم و با هم دعوا کردیم خوابش m$میبینیم و غمگین میشم و یاد خاطره های خیلی کم ش مبفتم....نمیدونم چه مکانیسم مغزم طراحی کرده ؟؟؟؟ ××خرداد و تیری که عصر ش با خواهر ها و دختر عموها به پارک رفتن و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 خرداد 1401 13:19
۷ خرداد تولدم بود و شروع ۳۱ سالگی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اردیبهشت 1401 02:25
سلااام پر از ترس و دلهره بابت این روزهاااا نمی دونم بعد ها چی میخواهد بشه، ولی ناراحتم بابت این وضع اقتصادی جامعه از نمایشگاه کتاب امسال ۱۴۰۱ همیشه آلیس دیوار غم نامه مایکل رون کبوتر های ایلیا مرگ در دستان او در جستجوی یک پیوند گوشت لطیف است مرگ الیویه بکای و داستان های دیگر خریدم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1401 00:24
پر از حس منفی م و ناراحتم.... کلاس های دانشگاه به سختی دارن میگذرند همین.... البته pms هستم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 فروردین 1401 21:10
سال نو مبارک! اسفند شلوغی داشتم.عروسی دوست ای جان بود.وعروسی پسرعمو من اسفند ب قدری استرس آمیز هست ... و امروز هم عروسی دوست ای جان بود من خیلی غمگین میشم بابت تالار خودمون حالا ک گذشت اما غمگینم میکنه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 اسفند 1400 00:24
سلام یک اشتباه بزرگ کردم و پودمان اول دانشگاه از دست دادم و کلی استرس و اضظراب کشیدم و حالا پودمان دو رو بگذرونم ببینم چی میشه! دو هفته پیش رفتم پیش خواهر بزرگه شوشتر یک هفته پیش موندم و الان یکهفته از اومدن م میگذره که همش سردرد و سرگیجه دارم رفتم درمانگاه ی سرم زدم!ولی باید پیش ی متخصص برم سه تا عروسی در پیش و من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 بهمن 1400 02:21
غمگین م مصاحبه دانشگاه رد شدم ! ×پس پیش به سوی دبیری حسابداری یک ترم باید دانشگاه برم و بعد شروع به کار از مهر سال بعد از نمایشگاه کتاب امسال من کتاب های موی بافته وسوسه دختری در مه چرا خوشبخت باشی وقتی می توانی معمولی باشی آواز کافه غم بار خریدم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1400 00:30
خودم نیستم خوابم نمیبره زندگی بالا و پایینی داره الان قسمت سختش پر حرفم ولی لاااال!!! با ای جان یک دعوای مفصل و ترسناک کردیم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دی 1400 02:14
بعد مدت ها داره بارون میاد. شکررر دی ماه خیلی طولانی بود برام.... برنامه ورزشی رفتم طبق روتین و برای ماه بعد ثبت نام کردم خوشحالم بابت ش از لحاظ ، $&،ماه افتضاحی بود!!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 دی 1400 02:08
5 دی تولد دختر خواهر جان بود و خواهر جان سرما خورده بود کنسل شد! دو سه ماه سختی داریم از لحاظ مالی !!!و من خرید های آرایشی و بهداشتی به حد اعلا رسیده@@ آقا کامم شیرینه///خدایا شکرت بابت این روزهااااا روز های سخت و دل شکستگی زیادی تو این وبلاگ نوشتم اما الان خوشحالم تو این برهه از زندگی از خودم راضی ام... دارم از مسیر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 آذر 1400 17:28
15 آذر سالگرد ازدواج مون بود. ای جان یا یک سبد گل رز و داودی حسابی سوپرایز مان کرد. شبش شام رفتیم بیرون یک جشن کامل حسابی گرفتیم شکر بابت ش! دیشب هم مادری و آقا جون شام اومدن خونمون آذر خوبی بوده برام تا الان یک هفته س با ای جان تمرین رانندگی می کنم و از خودم راضی م. کلاس زبان با دوست جانم دارم ادامه میدم و ای بد نیست...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آذر 1400 20:24
خیلی خوشحالم تو سکوت خونه شمع روشن کردم و صدای نم نم بارون می شنوم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آذر 1400 12:42
در حالی که منتظر جواب مصاحبه دانشگاه هستم! از گزینش آموزش پرورش زنگ زدن ک بیا برای گزینش.. حالا موندم سر دو راهی دانشگاه و کارمند بودن؟ یا معلم بودن؟ نمیدووونم چه کنم!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1400 02:14
بلاخره ماشین خریدیم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آبان 1400 22:17
عمیقا دلم شکست بابت کارش شاید اولش گفتم ی کاری کرده..... اما... *قرار بود کفش ها رو موکت نباشه وکفش من رو موکت وردی بود
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1400 02:15
اولین بارون پاییزی... ۱۰ مصاحبه س استرررس دارم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مهر 1400 03:18
خوابم نمیبره یادعید اون سال افتادم..../ مهر ماه شلوغی بود خواهر بزرگه اومد دو هفته مونده کلی به مهمون بازی گذشت و خیلی خوش گذشت یکی و دو تا دلخوری کوچیک همیشه تو جمع شدنا هست که نمیشه کاری کرد همین دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مهر 1400 14:02
در استرس ترین حالت ممکن م واقعا خسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1400 14:44
آزمون استخدامی دانشگاه قبول شدم حالا مونده مصاحبه و ادامه ماجرا خدایا آن ده که آن به
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 شهریور 1400 16:13
واکسن زدیم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 شهریور 1400 02:26
خواهر جانم و خانواده ش کرونا گرفتن و دو هفته استرس و ناراحتی داشتیم هیچ کار خاصی تو شهریور انجام ندادم /عینک آفتابی مورد علاقه م خریدم و خوشحالم حس به زندگی در تناقض گاهی همه چی خوبه و من و چه قد خوشحالم و گاهی هم دلم میخواد سر ای جان بکنم:| همین
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1400 03:08
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1400 22:04
آزمون دادم بد نبود در کل امیدوارم هر چی که به صلاح م اتفاق بیفته... کمر درد گرفتم سه روزه واقعا عصبی م اون از زانو درد حالا کمردرد لعنت بهش دوباره باید بدم دکترررر
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 تیر 1400 17:37
خواهر بزرگه سر ی موضوعی از من ناراحت بود رفتم خونشون و کلی دلم شکست و کلی گریه کردم دستم واقعا میلرزید و فوران اشک، و گریه که تمومی نداره و دلی که شکسته همین