-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آذر 1403 21:46
هفته سختی بود خیلی خیلی سخت پدر جانم بیمارستان بستری کرد برای سکته خفیفی که داشته روز های سخت و طولانی بود که قلبم هنوز درد میکنه از یادآوریش امروزمرخص شد شکر حالش کمی بهتره فیزیوتراپی براش نوشته
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:24
و خواب چیز عجبیه #$m
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آذر 1403 18:35
التهاب دیسک کمر داشتم و دکتر برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشت که فعلا ۵ جلسه رفتم و بهترم کمی پاییز امسال ۳ بار سرما خوردم. مامان چشماش آب مروارید وسیاه داره و باید عمل کنه و اعصابم خورده بابتش. پدرجان وضعیت راه رفتنش بدترشده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 آبان 1403 21:19
دو هفته س کمرم درد می کنه واقعا تحمل این همه درد در توانم نیست! بعدا نوشت دوست ای جان اومدن مهمون خونه ما و بد نبود
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 مهر 1403 14:29
دوباره آبسه ناف ×بحث با ی جان سر برادرش
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 مهر 1403 17:15
دیشب بحث داشتیم در مورد موضوع همیشگی خستهم... نمیفهمش
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مهر 1403 12:33
روزهای کاری که مدیر برام کلاس گذشته اول و آخر هفته میگیره و واقعا نامردی کرده، و کلی ناراحتم به معاون فنی امسال گفته تابستون باهات راه میام ولی تابستون امسال منو به فاک داد واقعا آدم بیخودیه. بیخیال درس عبرتی شد که برای کسی بیشتر از وظیفه م کار نکنم. سعی می کنم به رفتار و کارهاش فکر نکنم ... ×یک دست کت و شلوار برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 شهریور 1403 21:51
فردا اول مهر کمی استرس دارم، استرس همیشگی فصل پاییز کمی ورزش کردم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 شهریور 1403 13:29
خانم مدیر گریه معاون آموزشی درآورد چه قد بده آدم دچار روان پریشی باشه و بقیه اذیت کنه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 09:14
۱۲ شهریور راه افتادیم سمت تبریز تو زنجان ناهار خوردیم عصر رسیدیم رفتیم ایل گلی ک جالب بود کمی گشتیم شب خونه ی دوست ای جان موندیم خوب بود. ۱۳ شهریور تو شهر و بازار گشتیم و رفتیم سمت ارومیه که هتل به سختی پیدا کردیم ، با ای جان بحث و میگرن شدم،شام رفتیم فلامینگو که بد نبود دریاچه ارومیه طفلی تقریبا خشک شده بود... فرداش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 شهریور 1403 22:19
مدرسه ما رسما دیونه خونه شده!مدیر لج کرد کولر خاموش کرد و پختیم از گرما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریور 1403 20:05
Pms م! حس افسردگی توام با خشم دارم و از همه متنفررررم. ورزش رو دوباره از شهریور شروع کردم وزنم ۶۴.۴۰۰ از فروردین ۳ کیلو چاقتر شدم. شهریور کل روزاش باید برم مدرسه و از تابستون هیچی نفهمیدم:( مدرسه تو هواس! معاون اجرایی درخواست انتفالی داده به خاطر اخلاقای گند مدیر،اداره موافقت کرده و مدیر درخواست استعفا داده و منم یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 مرداد 1403 22:38
با ای جان و خواهر سومی و پسرش رفتیم بندر انزلی خوب بود و خوش گذشت. پسر خواهر عاشق دریا و ساحل..رفتیم تو جنگل نشستیم میگه بریم لب جنگل که شن داشته باشه
-
ای جان ...(
چهارشنبه 24 مرداد 1403 23:43
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 مرداد 1403 20:14
تولد دوستِ ای جان بود رفتیم تهران دختر شیرینی دارند که واقعا دوستش دارم و از من بعیده بچه ایی جز بچه ها خانواده خودمو دوست داشته باشم، ناهار رفتیم رستوران خلیج فارس فشم که بد نبود ولی با توجه به کیفیتش قیمت بالایی داشت. مرداد ماه خوبی بود تا به الان. از لحاظ $& با ای جان خیلی مشکل داریم و یکی از درگیری اساسی تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مرداد 1403 03:20
عادت کردن به شرایط اضطراری و دنبال کردن اخبار و دورهمی وشام و تماشای سریال جنایی.. روتین زندگی ما...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مرداد 1403 12:13
Pms م و این حالت داره منو میخوره بی حوصله و بی حال و خسته م ... خواهر بزرگه رفت ... با خواهر دومی ی بحث ریزی کردیم سر موضوعی مسخره و دو سه روزه بهش زنگ نزدم ...غمگینم باباتش خواهر چهارمی که رفته پیش روان پزشک افسردگی و اسکیزوفرنی تشخیص داده با توجه به نقشه نوار مغزش و گفته ارثیه و دارو داده بهش،و خیلی اعصابم خورده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 تیر 1403 14:27
این هفته با پسر خواهر بزرگه ب ه بچه ها کارآموز سر زدم ،بودنش کمک بزرگیه عینک دودی جدید گرفتم که بدک نیست دورهمی دخترعمو عموها خونه خواهر جانم من بود که تقریبا خوش گذشت برای چکاب کبد رفتم و آزمایش دادم و نرمال بود ولی وزنم باید کم کنم حدود ۷ کیلو اضافه دارم.
-
تیر
جمعه 15 تیر 1403 18:17
از اول تیر تقریبا هفته ایی دوبار میرم مدرسه و میام ۴ تا از همکارا ک تقریبا باهاشون دوستم با مدیر در افتادن اوضاع ناجوری درست شده و نمیشه کاری کرد. ۷ عقد دختر برادر جان بود که خوب و خوش گذشت خوشبخت بشن،داماد هم خووبه:) خواهربزرگ اومده و به مهمونی ها و دورهمی ها مشغولیم دیروز خونه دخترخاله بودیم و خوش گذشت حالا روحی م...
-
ماه من
دوشنبه 21 خرداد 1403 22:36
ماه شلوغی بود خیلی شلوغ که از ۸ تا ۶ عصر مدرسه بودم. مدیرم برام تولد سوپرایزی گرفت. بچه هاس مدرسه هم برام جشن گرفتن و خیلی خوشحال شدم. ای جان برام ساعت کادو گرفتو شام رفتیم ضیافه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403 19:13
پذیرش ،مرحله مهم و اساسی در زندگیه آنچه اتقاق افتاده باید میفته **عصبانیت تمام وجودم گرفته از اتفاق مدرسه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 22:10
هفته پر کادویی داشتم از دانش آموزانی که واقعا دوستم داشتن،و خوشحالم براش معاون پرورشی متولد ۷۹ واقعا رو مخ من هست و عصبی م می کنه! بچه ها رو پیکنیک نصف روزه بردیم شهربازی که سخت گذشت! ×خرداد شلوغی داریم چون مدرسه ما حوزه تحصیح و من مجبورم تا شش عصر بمونم مدرسه... از نمایشگاه کتاب امسال مرد آرایشگر تلخ تر از شیرین بعد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 21:37
از خودم ناراحتم یک سری رفتار هایی تو محیط کار دارم که خیلی اذیت کننده شده برام پیش از حد صمیمی میشم و کمی هم چه عرض کنم زیاد بدون فکر حرف میزنم که باعث دلخوری و دلگیری ممکنه بشه... باید اصلاح کنم . یادم بمونه هفته معلم و حرف هایی که نباید گفته میشد! چهارشنبه ۱۲ اردی بهشت بچه ها رو بردیم اردو انزلی که خوب و خوش گذشت.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردین 1403 10:06
گلو درد و سردرد ✅️ یعنی آبله مرغانه؟؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 فروردین 1403 20:51
حوصله آدم ها ندارم تصمیم رو به مدیر گفتم که برای سال بعد معاون نخواهم شد و احتمالا هنرآموز پایه دهم بشوم. واقعا فروردین چرا تموم نمیشه@_@ کتاب پیوندها گوش دادم دوستش داشتم با پادکست رواق حافظ خوانی شروع کردم و دوستش دارم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 فروردین 1403 21:57
تولد پسر خواهر جان بود همگی ناهار اونجا بودیم عصرش رفتیم خونه زنعمو همه شون آبله مرغان گرفتن و من فکر کنم ابله مرغان نگرفتم و مثل چی عصبی و ناراحتم که چرا زودتر به ما نگفتن و بعد روبوسی گفتن ... حالا ده روز دیگه معلوم میشه!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 فروردین 1403 18:52
از الان روز شماری می کنم برای خرداد و تعطیلی بعدش! زود نیست؟ قرار تو مدرسه مراسم افطاری ی داشته باشیم که خوبه و خوش میگذره ولی کارهای من زیاد میشه! ××مدیرمون×× خانم گاف جان دوساله مدیر منه خانم خوش قلبیه و اما خیلی حرف میزنه خیلی توضیح میده و خیلی حساسه و سریع بهش برمیخوره ،نکات ریز خانوادگی ش کل مدرسه می دونن !اصلا...
-
سفر نوروز ۱۴۰۳
دوشنبه 13 فروردین 1403 23:37
۱۰ فروردین راه افتادیم به سمت اصفهان یک روز موندیم و برای ۱۲ رفتیم یزد یزد را اولین بار بود سفر می کردم و خوب بود و دوستش داشتم ! **ولی دوباره باید برم برای دیدن کویرهاش و قنات ش و... آش شولی خوردم بدک نبود ،قیمه یزدی جای لپه ،نخود داشت و فالوده شون مثل نودل نرم و بلند و لزج بود و برای یک بار امتحان خوب بود ×تو این...
-
۱۴۱۳ من
یکشنبه 5 فروردین 1403 18:33
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 فروردین 1403 03:44
سال نو مبارک ۴۰۳ برای من با استرس بلیط اشتباهی خواهری ها شروع شد و مجبور شدن با ماکسیم برن جنوب تو این برف و بارون...