-
هفته اول مهر
دوشنبه 7 مهر 1404 10:45
خب برنامه درسی م عوض شد شنبه یکشنبه چهارشنبه چه میشه کرد هفته اول کاری خوب بود با محمدی و بابایی هستم با سال دهم و دوازدهم کلاس دارم
-
اختتامیه تابستان
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:51
پسر خواهر بزرگه یک هفته ایی اینجا بود و دیروز رفت هفته شلوغی داشتیم که به مهمونی گذشت و بدم نبود یک شب با دوستای من بیرون رفتیم و میم جان دلم برامون کتاب آورد منم کادو تولد سین دادم پسر خواهرخیلی خسیس شده و البته شرایط ایجاد می کنه یک دست مانتو اداری گرفتم ۳توووومن ابلاغ م درست شد و سه روز افتاد همون مدرسه ۳ سال اخیر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 شهریور 1404 14:00
ای جان اعصابم بهم ریخت هزار دفعه گفتم طوریی رفتار نکن انگار پدر منی و میخواهی منو تربیت کنی!!@
-
تولدت پدر جانم مبارک
دوشنبه 10 شهریور 1404 13:33
نه شهریور تولد پدر جانم بود تو باغ پسر برادر گرفتیم و خوب بود ولی یکی رو سگ گاز گرفته بود با قیافه درهم اومد تو آدم گهی هستی و هر بار بهم ثابت میشه ولی چه میشه کرد به خاطر برادر باید تحمل ت کنم
-
سفر با گریه های ریزریز و فریادهای بلند
سهشنبه 4 شهریور 1404 17:33
شنبه شب با ای جان خواهر سومی و چهارمی و دختر برادر جان و همسرانشون رفتیم بند انزلی و اون اطراف خب نمی دونم کجا ی رفتار من ایراد داره که ای جان عصبی کردم و دلخوری از اول سفر شروع شد و روز اول ادامه داشت روز اول رفتیم پلاژ بانوان سه چهار ساعت لب ساحل بودیم بعد رفتیم کته کباب سرخ جول برای ناهار واقعا ناهار خوبی بود . روز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 17:42
برای دو تا مدرسه مختلف ابلاغ گرفتم و این خوب نیست!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مرداد 1404 18:29
مادر شوهر خواهر سومی فوت کرده ۴۰ روز بیمارستان بستری بودن و می شه گفت راحت شد،روحش شاد کمی غمگین شدم واقعا مریضی خیلی مزخرفه از دیشب با ای جان سفرها ممکن بررسی می کنیم که بریم من سمت مازندران و گلستان در نظر دارم و ای جان سمت سنندج و کردستان و اون ورا حالا دید کدوم ور میریم ولی در اصل دلم جایی که دریا داشته و استوایی...
-
اواسط مرداد
شنبه 18 مرداد 1404 10:59
چهار شنبه خواهر بزرگه اومده و شام خونه مادر جان بودیم و برادر وسطی حسابی رو نرو همه س و بی تربیته و احمقه و اعصابمون به فنا داده واقعا دلم میخواد از روی زمین محوش کنم. تولد دوست ای جان بود رفتیم تهران برای سورپرایز! شب بدی نبود ولی خب خوابم بهم خورد تا ۷صبح بیدار بودم روز بعدش به شدت خسته و بد اخلاق بودم !! حدود سه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مرداد 1404 18:43
هفته پیش فشار خون پدر جان بین ۱۵ تا ۱۷ بود و حسابی اعصابم خورد کرده بود... با ای جان کلی صحبت کردیم که حرص و جوش من کاری درست نمی کنه ولی احساس درماندگی داشتم که نمی تونم کنترل فشار خون پدرم را داشته باشم با این اینکه از بچگی من این مشکل داشتن و هروقت میره بالا احساس همون بچه ده ساله ایی پیدا می کنم که کاری از دستش بر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مرداد 1404 19:38
دیروز با دوستم سین برای عصر و شام رفتیم کافه کمی معاشرت کردیم ٫ با یکی رفته تو رابطه و خیلی صمیمی شدن تو ماه اول که به نظرم زود! گرچه کسی نظر منو نخواسته!!! موقع برگشتن پام پیچ خورد به فنا رفتم و امروز عملا پامو نمی تونستم زمین بزارم حالا ببینم چی میشه دو تا از دخترعموها با هم بحث کردن و جمع دخترعموها کمی متزلزل شده
-
آخر تیر و اوایل مرداد
جمعه 3 مرداد 1404 06:58
بعد از ۱۲ شب خوردن قرص امشب که صبح شد و خوابم نبرد و ۷صبحه واقعا تلاش زیادی می کنم که تو خونه راه نرم و سر وصدا نکنم ولی آخرش ای جان بیدار می کنم میگم خوابم نبرده! به شدت عصبی م.... دیشب شام خونه برادر جان بودیم و پریشب خونه خواهر کوچیک پدر جانم نقرس حاد شده شست پاش ورم کرده کلی درد داره
-
هفته چهارم تیر چگونه گذشت.
شنبه 28 تیر 1404 02:11
رفتم دکتر مغزو اعصاب راملتئون داد برای تسریع فرآیند خواب که بدک نیست . کنسرو دلمه برگ موخریدم و امتحان کردم به پای خونگی نمیرسه ولی برای رفع خواسته فوری خوبه. به بچه ها کارآموزی سرزدم یک شب خونه خواهر جانم کوفته خوردیم یک شب خونه خواهر کوچیکه لوبیا پلو خوردیم دورهم جمع بودیم این هفته.... امشب خیلی عصبی هستم از خودم...
-
هفته سوم تیر چگونه گذشت.
جمعه 20 تیر 1404 18:52
دیوانه کننده بود درگیری بی خوابی شدید شدم از ۱۲ تا ۵ صبح غلت میزنم تو جام و اعصابم داغونه و روز بعدش افتضاح شروع می کنم کتاب بوسه ای پیش از مرگ شروع کردم دو سه تا مینی سریال the hight of Broadchurch دیدیم خانه مادر جان رفتم با ای جان سر اینکه به جای زرشک پلو ساندویچ خریده دعوا کردم و روزا رو اینطوری گذراندم.
-
هفته دوم تیر ماه
پنجشنبه 12 تیر 1404 22:07
این هفته مودم به شدت پایین بود و بی انرژی ترین. دو شب متواری با ای جان بحث داشتیم. ورزش هام، فقط شنبه و یکشنبه انجام دادم برای اولین بار قلیه میگو و ماهی درست کردم و با اونی که تو بندرعباس خوردیم تقریبا فرقی نداشت و خوشمزه شده بود. کتاب محتوم نگاهی آزاد بر اراده آزاد گوش دادم... کتاب مرد آرایشگر خوندم و معمایی و جنایی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 تیر 1404 02:31
-
هفته اول تیر چگونه گذشت.
جمعه 6 تیر 1404 13:31
این هفته که گذشت بیشتر روزا با خواهرها بودیم زن عمو شام مهمونی داد تو پارک که مصادف شد با برگزاری جشن پیروزی اونا و کلی سروصدا اینا بود و همه سردرد گرفتیم کتاب دود و خانه ی خودمان خوندم و هردو منو حسابی غمگین و ناراحت کردن و مودم به شدت پایینه! پیاده روی شبانه دوست دارم ولی ای به قدر شب ها دیر میاد که به پیاده روی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 خرداد 1404 03:58
ساعت ۴ صبح و خوابم نمیبره از این جون کندن برای خواب عصبی م..گه به این زندگی من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 01:02
نت نداریم.
-
خرداد پرحادثه
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:02
دو شب تا ساعت شش صبح بیدارم و خوابم نمیبره خسته م
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خرداد 1404 21:12
هفته خیلی خیلی سختی گذروندم با افزایش دوز قرص م سرگیجه و افت فشار خون شدیدی تجربه کردم با دست و پاهای یخ که کیسه آبگرم بغل می کردم سلامتی واقعا ارزشمند و مهمه امروز کمی بهترم ولی دست و پام همچنان یخن... قرار بود آخر این هفته بریم طرف کردستان که کنسل شد خونه موندیم برای زنده ماندن تلاش کردم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 خرداد 1404 21:15
سرگیجه خیلی اذیت م می کنه تقریبا یک هفته س باهاش درگیرم امروز رفتم مدرسه برای جشنواره فیلم گرفتم و میگرن م عود کرد تا ۷غروب سردرد وحشتناک داشتم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 خرداد 1404 21:52
حدود یک هفته س دوز دارو افز ایش دادم از طرفی مکمل منیزیوم شروع کردم حالا نتیجه ش تو لوپ سرگیجه و سردرد افتادم دست و پام یخ هست و همش کیسه آب گرم تو بغلم در حالی هوا ۳۳ درجه س و حال افتضاحی دارم... از اون ور مثل بچه آدم خواب تنظیم نکردم و بدتر بهم ریختم دیشب تا ۴ صبح سریال قدیمی ایرانی می دیدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:17
سلام ۳۴ سالگی تولدم مبارک ظهر از مدرسه اومدم با ای جان رفتیم رستوران بعدش رفتیم کیک گرفتیم عصر قراره مامانم و خواهرم بیان خونمون هوا طوفانیه همه پول دادن مادر جان لباس خونگی گرفت مادر ای جان ظرف استیل
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 21:17
امروز رفتم متخصص مغز و اعصاب برای مشکلی که دیروز برام اتفاق افتاد سر کلاس زنگ آخر حدود ده ثانیه احساس کردم زلزله شدید اومد و بعدش عرق سردرد تپش قلب گرفتم در صورتی تو اون لحظه بچه ها داشتن باهم حرف میزدن خیلی حس بدی تجربه کردم… دکتر نوار مغز گرفت و گفت احتمال زیاد حمله خفیف صرع بوده و دارو تجویز کرد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 15:23
آخرین روز مدرسه و تمام.... خدایا شکر تموم شد سال خوبی بود تقریبا خانم بابایی همکار خوبی بود. بقیه همکارها هم معمولی بودن ،مدیر زیاد ندیدم ولی این آخری ها خیلی رو نرو بود. هادی پور دیروز و امروز تو اتاق استراحت دیدمش ولی هیچ صحبتی باهاش نکردم. ۴ روز مراقبت دارم ۲ روز هفته اول خرداد ۲ روز هفته آخر خرداد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 18:20
یک حرفی تو مدرسه باید نمیزدم و زدم باعث دردسر و ناراحتی شده و همچنان ادامه داره…. به جهنم هر اتفاقی میخواد بیفته… درس عبرتی بشه که دهنتو ببندی مهرخانوم خانم هادی پور فضول :/و مدیر احمق اعصابم به فاک دادند
-
نمایشگاه کتاب
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 19:33
از نمایشگاه کتاب امسال من کتاب های به روایت گربه ها خشکسالی طولانی تعمیرکار از تابستان تا تابستان خانهی خودمان عصر بی گناهی دود خیابان کاتالین پسر روزنامه فروش ما که خواهریم بوسه ای پیش از مرگ و میک هارته اینجا بود خریدم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 12:15
به نظرم مدیر من خیلی آدم اشغال و بیشعوری روزهای مراقبت منو به قدری بد چیده که حالم ازش بهم میخوره ترم پیش همینطوری برنامه من چیده بود و منشی جلسه بودم بعد من معلمی م که اصلا نه غیبت و نه حتی تاخیر داشتم و هیچ بحثی بینمون شکل نگرفته و همیشه احترام ش داشتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 اردیبهشت 1404 20:33
دانش آموزان دهم چهارشنبه برام جشن گرفتن چون دوست نداشتن هنرآموز که شنبه و یکشنبه با من هست تو جشن باشه به نظرم کار اشتباه کردن چون امکان داره دلخور بشه برای پنجشنبه شام کل خانواده باغ پسر برادر دعوت کردم و همون شب میگرن و پریود شدم و میزبانی به فنا رفته بودم تو راه برگشت از باغ یک سگ خونگی پیدا کردیم آوردیم کمی آب...
-
روز معلم
شنبه 13 اردیبهشت 1404 22:16
امروز منطقه برای روز معلم ،معلم ها دعوت کرد رستوران و بد نبود خوش گذشت و مدیر قراره دوشنبه باغ دعوت کنه یعنی دعوت کرده عکس ها امروز نگاه می کردم احساس زشتی زیادی داشتم و اعصابم خورده دانش آموزان دهم امسال هم که دریغ از یک تبریک