-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 14:20
وقتی پول لای کتاب م می ذاره،تا وقتی خواستم پیدا کنم. پر از حس خوب
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 23:35
تمام کارهایی که واسه پیدا کردن خودم بهم کمک می کنن رو انجام دادم. بهترین عطرم رو زدم، لباسی که دوست دارم رو پوشیدم، به آن خیابان همیشگی رفتم و زیر باران پیاده روی کردم، بعد از اون به خونه برگشتم، برای خودم قهوه دم کردم، آهنگ مورد علاقه ام رو بارها گوش دادم و لا به لای کتاب ها و نوشته ها و مکتب های مختلف دنبال خودم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 15:49
روزمون مبارک. پراز اتفاق خوب پر از شادی
-
مهر هنرمند میشود.
پنجشنبه 7 مرداد 1395 00:55
سلام خب بریم ک داشته باشیم مهر هنرمند.کلاس چهل تکه دوزی می رم و ب شدت ساعتش زود و خوش میگذره،با اینکه خیاطی و دوخت و دوز هم صفره!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 مرداد 1395 22:47
پسر خواهر جان فردا میره و من خیلی خیلی دلتنگ میشم. کتاب اتاق خوندم ک فوق العاده بود و کتاب من پیش از تو رو شروع ب خوندن کردم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 تیر 1395 14:32
خدای من هوا خیلی گرمه... ماه تیر هم ب خویی داره تموم میشه پسر خواهر جان از اوایل تیر اینجا بود طبق معمول ب گردش و خوش گذرانی گذشت،خدایا شکر مرداد جان لطف کن خیلی خوب باش ی کم هم خنک
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 تیر 1395 02:44
خدایا مرسی +التماس دعا الهی من لی غیرک
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 تیر 1395 05:56
لعنت ب این زندگی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 تیر 1395 03:42
+تابستون اومد.کلا از تیر مرداد خوشم نمیاد. ++تولد امام حسن مبارک +++پر از آرزوهای قشنگ واسه همون ک امیدوارم برآورده بشه. ++++خیلی غمگینم،البته بی دلیل ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 12:08
سلام نماز و روز ه هامون قبول ! من پارسال ماه رمضان تو اوج گرما از ساعت 8صبح تا 5 بعدازظهر سرکار بودم.از لحاظ روانی هم درگیر بودم با سرطان اونوقت اومده ب من میگه تو ک تو خونه نشستی زیر کولر میخوابی معلومه روزه گرفتن سختت نیست!!!!! قضیه ب کارو بیکاری و درس همدردی با گرسنگان و،... نیست... قضیه اطاعت محض در برابر فرمان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خرداد 1395 01:46
حسرت.... دوس ندارم و نداشتم ک حسرت ظاهر زندگی کسیو بخورم... ولی دارم می خورم!!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 16:51
من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا ...! #پل_الوار
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 00:37
لعنتی من دلم تنگه..خیلی هم تنگ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خرداد 1395 02:03
سلام روزهای معمولی من ب معمولی ترین حالت ممکن دارن میگذرن حدود دو سال پیش برای پسرعمو م و دوستش شریک بودن و دفتر پیمانکاری داشتن و من ی مدت کوتاه حسابداری دفترشون کردم،ک بعد ی مدت شراکتشون بهم خورد،هیچ حقوقی هم ب من داده نشد،حالا بعد دو سال شریک پسرعمو زنگیده ک بیا کار حسابداری دفتر منو انجام بده،من گفتم هنوز حقوق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 02:25
سلام امروز حسابی سورپریز شدم و دوستای عشقولی ب بهانه ایی منو بردن بیرون و جشن برام گرفتن و من برای اولین باری برای تولدم غافلگیر شدم،و کلی به یاد ماندنی شد، خدایا شکر بابت دوستای عزیزم. امیدوارم بیست و پنج سالگی خوبی باشه..... سین برام کتاب چشم گربه خریده بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 02:14
سلام ماهِ من
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اردیبهشت 1395 12:47
+پسر س ساله برادر جان: اومده میگه اقا جون نمیتونه حرف بزنه ،باتری بیندازیم ،ک حرف بزنه. رو تختی عوض کردم میگه عوضش،کردی،خوشگله! این پسرک عشق ک همیشه لبخند داره سرشار از هووووش و من عاشقشم،خدایا نگه دارش باش
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اردیبهشت 1395 04:30
من هر موقع اومد بنویسم غرزدم،عملا باید اسم وبلاگ میذاشتم غر غر های مهر. +ب شدت سرما خوردم الان تب دارم. ++چرا ذات بعضیها این همه خرابه... +++برادر جان دل نذر سمنو کرده برآی خواسته من،گفتم نذر سخت تر از این پیدا نکردی؟؟؟؟ ++++خواهر جان س سال بزرگتر دو ماه ک بارداره،من هم خوشحال. همین ماه پر از عید هم مبارک
-
افسردگی ماژور دارم؟؟؟:
شنبه 11 اردیبهشت 1395 01:39
به ناتوانی از لذت بردن از زندگی میگن افسردگی ماژور... خسته م از خودم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 17:48
خسته ام ... خسته از اشک هایی که هر شب خلوتم را با آن آب و جارو می کنم و خسته از شعرهایی که پُر از بوسیدنِ تو شده اند خسته ام ... خسته از بوسیدنی که هر شب گذاشته میشوی کنار یک دنیا از چیزهایی که ندارم دیگر رمقی نمانده است بودنی شبیه نبودن و نبودنی شبیه یک بودن من این روزها طعمِ منفی شدن فعل هایِ جهانم هر چه شکستنی بود...
-
حال و روزِبهاری من
جمعه 3 اردیبهشت 1395 19:56
سلام بعد ا ز مدتها تصمیم گرفتم ک ورزش کنم ک از این کسلی و بی حوصلگی دربیام ،سرگیجه و حالت تهوع و معده درد شدید گرفتم،خب بی خیال من اصلا میشینم ی جا، +دیشب ب برادر جان بیست سال بزرگتر ی حرفی زدم،ک بعدش فک کردم دیدم ک چ قد من ...هستم. روزهای اردی بهشتی به خیری و شادی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 فروردین 1395 02:16
کتاب دختر شینا رو خوندم... -پ ن:ساعت یازده و نیم شب با تحمل غرغرای مادر جان ک نصفه شبی چایی دم نکن و نخور ک خوابت نمیبره،چایی دم کردم و اومدم ب کتاب خوندن ک یادم رفت بخورم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 17:29
با خواهری شش سال بزرگتر داریم سریال تماشا میکنیم ک یهو ابراز علاقه ش گرفت من و بغل کرد صورتش ب صورتم ماالید،من هم ب شدت متنفر از این کار وهلش دادم و گفتم أه صورتت ب من صورت من نمال ک دیدم گریه ش گرفت، و من هم مث چی پشیمان....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 فروردین 1395 14:37
پسر خواهر جان رفت .
-
سیزده ایی که به در نشد
جمعه 13 فروردین 1395 17:48
سلام صبح با بدترین حالت ممکن از خواب بیدار شدم انگار تو سرم طبل می کوبیدند و با حالت سرگیجه و استفراغ. همه رفتن و من تو جام دراز کشیدم تا الان،هنوز برنگشتن و من حسابی گرسنه م. +تنها بودن ی کم اذیت م کرد،گرچه اگر کسی هم میموند فرقی تو حالم من نداشت. سیزده تون بدر!!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 فروردین 1395 23:29
با دوستام قرار بیرون داشتم ودوستام شرمنده کردن برام هدیه گرفتن.دو کتاب عالی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 12:16
روز مادر مبارک. مادر جانم تا همیشه سالم باشی و سایه ات بر سر من مستدااااام. ب مادر جان میگم هدیه چی میخوای میگه یه انگشتر دیدم اونو..میگم پول نمیرسه هاااا.میگه پس حرف نزن +برادر جانم رفته مشهد،و دلم من برای امیرعلی م لک زده!حدود دو هفته س ندیدمش ++سفر خوبی بود با خواهری ها رفتیم سوشتر،فقط دامادکوچیکه،تلخ بازی درآورد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:58
سلام برای 28 بلیط داریم برای اهواز و ما و خواهری ها همه باهم خونه خواهر بزرگه میریم و احتمالا تا شش م عید بمونیم. امشب هم برادری ها شام اینجا ن... و خواهری ها خونه پدرشوهرشون... چهارشنبهسوری مبارک +کتاب بیگانه رو از میتی هدیه گرفتم ..کتاب خوبی بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 11:34
جواب آزمون استخدامی شهرداری اومد قبول نشدم. +دو باره باتری گوشیم بازی در میاره :-( ++بعضیها زیادی فضولن خسته م کردن از زندگی.... #### چرا یک تکه از خنده هایم را بر نداشتی که قایمشان کرده باشی -مثلا پشت کمد- که وسط این همه گریه این همه خانه تکانی پیدایشان کنم و کمی بخندیم اصلا بیا همین حالا بخندیم به این همه گریه ی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفند 1394 22:18
از خواب خسته ام به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی شاید هم از بیداری خسته ام از این که بخوابم و تهش بیداری باشد کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد نشد هم... نشد #عباس_معروفی