-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 مرداد 1396 21:19
شوهر خواهر جان کلی زحمت خونه رو کشید و اخر سر سرطان بی شعور ناراحتش کرد،طفلی خواهری فیس براش سفارش دادم :-Dچن وقته میخواستمش ی کم گرون بود حالا تخفیف خورده ک خریدم مادری جانم دلم برات تنگه:'(امروز زنگیدم حالشو پرسیدیم دیروز هم ایمو زنگیدم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مرداد 1396 02:17
ی هفته تموم رنگ کاری و کارررر خسته م کلافه
-
اتفاق هایی ک ننوشتم مینویسم تا شیرینی ش یادم نررره
سهشنبه 10 مرداد 1396 21:37
خب ببینم از چی و کجا ننوشتم:-D از ابتدا سال شروع می کنم *برای سال تحویل پسر خواهر جان اومد و تا 17موند تا پسر اون یکی خواهری ب دنیا بیاد ببینیدش ک نشد پسر خواهر جان 24دنیا اومد.:-* ** 11با پسر خواهری با تور یه روزه رفتیم شماال خوش گذشت:-D و بعدش ماه رمضون بود ک خفاش تشریف داشتم برای 27،خرداد رفتیم مشهد با دخترا و پسر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 مرداد 1396 15:15
ده روز خواهر جان اومده پیش ما و مادر دیشب ساعت 3پرواز داشت برای جده پدر جان هم نرفت و هر چی ما به مادری اصرار کردیم نرووو گوش نکرد و تنهایی رفت:-(خدایا نگه دار ش باش.... حالا چهل روز سخت و دلشوره آور داریم ساعت 11صبح زنگ زدم رسیده بود مدینه و یکی از دوستاش عکس از مادری انداخته فرستاده تلگرام:-*
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 تیر 1396 01:38
چرا کسی منو از این خواب از این کابوس از این زندگی بیدارم نمی کنه؟؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 تیر 1396 21:54
عروسی ی آدمیه ک کلی خاطرات باهاش دارم کلی از هم دلخور شدن و در اخر کلی ندیدن هم.... حالا امشب عروسی ش و من نرفتم ..... خوشبخت بشن
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 تیر 1396 01:58
از خودم نامیدم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1396 03:14
بی خوابی. .... فکرو خیال و اخر هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خرداد 1396 03:39
برای 27بلیط مشهد دارم..... :-) پ ن :خیلی خیلی خوش گذشت همراه با خواهری ها و پسر خواهر جان چالیدره هم رفتیم خووب بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خرداد 1396 03:17
دوست دارم ی خونه خوشگل با کلی وسایل شیک داشته باشم وغذاهای خوشمزه درست کنم ی کتابخانه بزرگ پر از کتاب هایی ک دوستشون دارم داشته باشم و ی جا خیلی دورر باشم بدون هیچ دغدغه یی و حالا ک اینطور نیست گوشه اتاق نشستم و کلی ناراحتم:'(
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خرداد 1396 04:36
خیلی،خیلی عصبانیم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 خرداد 1396 03:43
آرزوها م..... امیدوارم بهشون برسم..... این دنیا اگه منو ب آرزوهام نرسونه....پس ب چ درد میخوره؟؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 خرداد 1396 04:41
با برادر جان رفتیم بیرون شب خوبی بود
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 خرداد 1396 03:41
خدایا شکر ک می تونم روزه بگیرم شکرررر
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 خرداد 1396 04:35
روز اول نتونستم افطار کنم و حالت تهوع و تهوع و سردرد و... تا ساعت یک شب داشتم ب خاطر همین روز دوم نگرفتم :'( با مامانم بحث مون شد و کلی گریه کردم.... روز سوم خدا قبول کنه....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 خرداد 1396 01:16
تولدم مبارک
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 خرداد 1396 22:42
امروز قرار ملاقات دوست جان و پسر برادر گذاشتم برای آشنایی و خواستگاری.... ***چرا خوابش میبینم....چرا تو خواب این همه دوستش دارم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 22:49
متنفرم از کسایی ک وقتی فقط کارت دارند سراغت میگیرن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:51
+دوباره ایران
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 00:12
مهر کچل شد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 01:34
دلم تنگ شده برآی آنا وبلاگ نویس بعد از مدت ها خانوم توت فرنگی خوندم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 21:57
با دخترا جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب کلی هم کتاب خریدم و خوشحال و خندان هستم. بعدش رفتیم پارک ارم سوار ستاره گردان شدیم ک در حد مرگ ترسیدم .... خوش گذشت پ ن خب دختر خوب اسم کتاب هات می نوشتی :/
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 13:59
با دخترا قراره بریم نمایشگاه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اردیبهشت 1396 18:05
چ قد خوب میشد ک خودم شاد نگه دارم ولی این ناراحتی هر روز صبح با باز کردن چشمم میاد سر دلم.... خدایا خودت خسته نشدی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 21:16
خب دیگ شرکت نمی رم و ی کم ناراحتم برای نمایشگاه کتاب بن ثبت نام کردم،حالا موندم چطور برم:( پسر خواهرم دنیا اومده و خیلی آروم و آقاس. همینااا
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 فروردین 1396 16:38
ب جهنم....... *ح :'(
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 فروردین 1396 14:41
زنگ زده گفت فعلا نیا شرکت تا خبر بدم.....عصبی م کرد :-( #سال96مبارک
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 اسفند 1395 11:39
دیروز دو تا اشتباه کردم و گندش دراومد و ریس شرکت کلی دعوا...... اعصابم بهم ریخت....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 14:02
امر وز قراره بعد از ظهر بمونم دفتر،یعنی در هفته یکشنبه و سه شنبه ها دو شیفت دفترم. ناهار جوجه سفارش،دادم به به....روز اولی خودم تحویل بگیرم کلی در حال خوش گذرونیم.... همکار من دوباره فال گرفت تلفنی ....ماهی چ قد پول فال میده این دختر ....(قبلا هم گرفته بود تلفنی،ی بار م حضوری رفته بود) منو ترغیب میکنه ک بیا تو هم فال...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 11:14
خسته م.