سی و یک تیر تولد برادر ای جان بود خانواده جاری مهمونی گرفتن ما رو دعوت کردن خوب بود ولی خب کمی حاشیه داست از طرف خودمون نه اون طفلی ها
برای یک و دوم مرداد رفتیم تهران پیش دوستمون و بازار بزرگ و شوش رفتیم ی سری خرید داشتم انجام دادم....
سرما خوردم و آبریزش بینی و بدن درد دارم این وسط پریود شدم قوز بالا قوز....
پرونده تحصیلی امسال امروز بسته شد و امیدوارم سال تحصیلی سال بعد از امسال بهتر باشه....البته حدود ۴ ماه مجازی بود و اندر احوالات ۵ ماه اول کلی نوشتم و احتمالا زیاد امسال این مدرسه نمونم و برم هنرستان دیگه....
یک گزیده ایی از موقعی که نت قطع بود اینجا بنویسم.
برای اسفند که کلا کرخت و بی رمق بودم و به زور و لحظه ها آخر خونه تکونی تموم شد تو عید مسافرت نرفتیم
اواخر فروردین یک سفره یکروزه رشت و انزلی رفتیم و شام تو رشت رفتیم رستوران شورکولی و تو بندرانزلی برای ناهار روز بعد رستوران سرخ جول رفتیم ...اصلا قصد من از سفر رفتن خوردن غذا خوشمزه س
تو اردی بهشت
کلاس های مجازی بود و کار خاصی نکردیم ولی هوا عالی و بهشت مانند بود دو بار رفتیم اطراف شهر و پیش رودخونه نشستیم
یکبار خانوادگی با خواهر ها و برادر کوچیکه رفتیم پیکنیک پیش یک رودخونه بزرگتر و خوب بود
گفته م عاشق آب و دریام....
برای روز معلم رفتیم باغ برادر جانم و مهمون من بودن ...و خوش گذشت.
عروسی دختر برادر بزرگه ۷ خرداد تو کرمانشاه بود که رفتیم کرمانشاه
و چند روز هم موندیم و جوانرود و منطقه ریجاب
بیستون و آبشار صحنه دیدیم و برگشتیم
کرمانشاه دوست داشتم دنده کباب و خورش خلال خوردیم و عالی بودن
و عاشقش شیرینی ها شدم کاک و نون برنجی...
پدر هفته پیش عمل مجرای اشکی چشم داشت و خیلی اذیت کرد و اذیت شد ....و متاسفانه همکاری نمی کنه...
به امید تیر بهتر و پر مسافرت
دریغ از عقل و شعور
واقعا انتظار بی جایی از بعضی ها دارم که بفهمن
ادم نفهم نمفهمه، خوبه به خودشون حق میگن.....
بی خبری دیوانه کننده
و منتظر خرابی بیشتر
و صدای جنگنده .....
دیشب با دخترا جمع شدیم خندیدم و گریه کردیم برای کسایی شوق و ذوق زندگی شدن ولی به خاطر آزادی به خون کشیده شدن
غم اون ها ،نبودنشان تا همیشه با ماست
پسرِداداش بزرگه خانواده ها که روزه نبودن برای ناهار باغ دعوت کرد
هوا خوب بود تقریبا خوش گذشت من و خواهر چهارمی مادری و پدر جان بودیم بقیه هم که روزه بودن و نیومدن و جاشون خالی پسر خواهر سومی هشت ساله س که با دختر خواهر چهارمی بازی کنند هم بردم اون هم عاشق باغ و بهش خوش میگذره ولی بغض داشت مامانش نیومده تو قیافه بود ،خیلی خیلی تخس ...
دیشب دختر داداش بزرگ شام اومد خونه ما همسرش که انتقالی گرفته و اومده شهر ما و احساس تنهایی می کنه طفلی...
امروز کمی بحث این روزها رو با خانواده داشتیم به امید روزهای بهتر
نوه داداش م خیلی شیرین شده و چه قدر امروز چلونده شد
دختررخواهرم مراسم جشن تکلیف داشتن و امروز بهش میگم پس روسری ت کو میگه خاله جان شما چند ساله ت!؟روسری ت کو !!!!
همیشه جواب تو آستینش داره و عشق منه...
۴ هفته مونده تا پایان امسال و مدارس و خیلی روزها کند میگذره
از اوایل مهر تصمیم داشتم برای تعطیلات چهارشنبه بهمن ماه بریم چابهار که با اتفاقات و جریانات اخیر کنسل شد واقعا دل ودماغ نداریم
درنتیجه خواهر بزرگ خونه تکونی خونه مادر جان ردیف کرد دو روز رفتم که گردن درد گرفتم و روز سوم نرفتم و خودش به تنهایی رفت
در دوران pms به سر میبرم و خشمگین هستم خدا به خیر بگذرونه
ناراحتی. بین برادر جان و ای جان پیش اومده از هم دلخورن هشتاد درصد تقصیر الی هست
۲۵تولد ای جان هست و هیچ برنامه ایی ندارم
ناراحتی م از ای و رفتار خانواده ش در دوران عقد ممثل یک زخم عمیق هر از گاهی سر باز می کنه و چرکین می کنه روابطمون
این فراموش نکردن و یادآوری ش برام عذاب آورره
ولی دوست دارم این زخمو بکنم و هی نشون بدم به ای
و خب به نظرم براش تکراری شده و سکوت می کنه …
منم ادم کوتاه بیایی نیستم
و این روز ها اینطورمی میگذره
تقصیر کیه!؟؟؟؟
امروز تو این روز های سخت تو این غم انباشته شده توقلبم دوست داشتم بنویسم من سوگوار زندگی نزیسته ام
همیشه برای نداشته هام سوگوار بودم
برای زندگی که حقمون بود و فقط زنده بودیم و نفس کشیدیم
امید دارم روزهای خوب بیاد
برادر ای جان پنج شنبه هفته گذشته عقد کرد و مراسم خانوادگی کوچیک گرفتند بدک نبود .
مادر و پدر ای جان بعضی وقت ها یک حرف برادر وسطی من که علیه من بهشون گفته بود می کشن وسط و دوباره که نه ده باره بازگو می کنند که واقعا دوست دارم بهشون بگم اون یک گهی خورد چرا شما هی تکرار می کنید و می خورید!؟؟؟ واقعا عصبی م می کنند.
برادر آخری هم رفته مشهد و پسراش مونده بودن تنها خونه که این چند روز خونه عمه ها دعوت میشدن و در نتیجه و ما خواهرها هی دورهمی داشتیم این چند روز...
امروز ناهار من دعوتشون کردم قیله ماهی گذاشتم.
فردا باید برم مدرسه اصلا حوصله ندارم و پریود شدم و دوست ندارم از جام تکون بخورم.
نیاز به مسافرت دارم واقعا در غمگین ترین حالت ممکنم
سه شنبه برای ام آر آی گردن رفتم
و روز های مراقبت امتحان هر هفته یک روز دارم
پنج شنبه گذشته بله برون برادر ای جان بود و مراسم خونه دختر بود و مراسم بدی نبود در کل منم کت خریدم برای مراسم که قشنگ بود
احساس می کنم موهای جلوی سرم کم پشت تر از گذشته شده .
دو سه روزی هم قطعیم
و معلوم نیست چی میشه!
گردن درد از اواخر آذر گریبان ما رو گرفته و هیچ جوره خوب نمیشه نمی دونم چیه....؟
درد عضلانی
پوزیشن بد گردن تو خواب
یا استفاده از گوشی !ولی منو داره از پا می ندازه
دو سه روزهم درد بدی تو قفسه سینه داشتم رفتم دکتر قلب گفت دریچه میترا گشادی داری و یک سری دارو داد
بیست روزی دام تو درد میگذرونم و اعصابم به فنا رفته....
هوا سرد شده و این هفته من پی ام اس بودم و مودم پایینه
جمعه شب خونه مادر شوهر جمع بودیم جاری جدید هم بود شب بدی نبود در کل ولی تاصبح ش خوابم نبرد شنبه مدرسه بودم حسابی منگ…
تو مدرسه اتفاق خیلی بدی افتاد برای یکی از دخترا که خودش از پنجره طبقه سوم پرت کرد پایین و کلی آسیب دید ولی فعلا زنده س ولی کلی آسیب دیده
طفلی خانواده نرمالی نداره و سابقه آسیب زدن به خودش داشته
یکشنبه جومدرسه وحشتناک و داغون بود
برای شب چله قرار بود خونه مادرجان جمع بشیم که حال مادر جان خوب نبود اضطراب و قلب درد داشت کنسل کرد
خونه خواهر چهارمی جمع شدیم در کل شب بدی نبود
دیروز خانواده جاری ناهار دعوت مادر شوهر بودن
خیلی خانواده خوب و مهربونی بودن
و خیلی قانع و کم توقع....
آقا یعنی چی دستتون خالی ما خونه نمیخوام ماشین نمیخوام طلا نمیخوام .....
ای جان اومد خواستگاری ی سری حداقل ها رو داشت و ...
و هی مادر شوهر می گفت خیلی دختر خوبیه..
و دختر قانع ایی و....
حالا بیخیال در کل در برخورد اول تو دل برو بود
و نکته مهم و خیلی مهم مادر شوهر برای زیر لفظی یک نیم سکه هدیه قرار بده
در صورتی که به من زیر لفظی نداد و ای جان پلاک ک زنجیر داد فقط
از دیشب مغز ای جان دارم میخوررم دیدی به من چیزی نداد !!!!!
امروز سالگرد عروسی مون و ۷ سال تموم
هفت سالی که هم توش شادی و خوشحالی بود هم دعوا و قهر ودر کنار هم بزرگ شدن
برادر ای جای در مرحله آشنایی با خانم شین هستن و به زودی جاری دار میشم
مادر ای جان برای پنجشنبه شام دعوتشون کرده و ما هم باید بریم!
هوا به شدت آلوده س....
و کلاس های درس مجازی شده
یک اخلاق بدی که دارم اینه از همه دانش آموزان انتظار دارم درس بخونن و بفهمن و حاضرم هزار بار توضیح بدم ولی خب توانایی فهموندن برای ۳۳ نفر ندارم و واقعا خسته میشم
حالا که مجازی میشه وضع بدتر میشه
دانش آموز ها اصلا مشتاق نیستن ،شاید حدود پنچ نفرشون خوبن برای این رشته و مابقی اومدن یک دیپلم بگیرم و برن
پنجشنبه و جمعه دوست ای جان با خانم و دخترشون خونه ما بودن برای ناهار روز اول قیمه نثار و مرغ سسی گذاشتم برای شام رفتیم بیرون
برای فردا ناهار رفتیم رستوران سنتی بیرون شهر که بدم نبود
در کل مهمونی بدی نبود
امروز جلسه مدیر و با ما هنراموزان بود
و خانم مدیر همون اول کاری مشخص کرد از دست خانم مهر ناراحتم و سر اینکه به خانم فلانی گفتن بهش بگه ما ناراحتیم بابت فلان کارت!!!
و خانم فلانی به خانم مدیر گفته من اصلا ناراحت نشدم و خانم مهر به من گفتن تازه فهمیدم جریان چیه.در کل کلی حرف زیادی زد که اره با خانم مهر خیلی راه اومدم و کلی منت کارهای نکرده ش سرم من گذاشت و من همینطور نگاه شون کردم
و در اون لحظه واقعا پاهای من یخ کردن از شدت ناراحتی
و خب حرفشون تموم شد و سبک شد
و من گفتم شما جواب تماس ها منو ندادید که بهانه الکی آوردن
در کل نباید حرف زد شاید درس بگیرم!!!
باید داستان های من و مدیر اضافه کنم به این صفحه
امروز یکی از همکارها گفت که برای هنرستان هر رشته باید یک سرگروه داشته باشه و ما برای رشته مون شما رو اول معرفی کردیم چون دو تا از همکاری های دیگه بچه کوچیک دارند و ویکیمون هم نماینده دبیران،ولی مدیر گفته نه خانم مهر سابقه ش کمه ،لطفا از همکاران پر سابقه انتخاب بشه!
بله اون وقت سه سال پیش من پر سابقه بودم که منو معاون فنی کردی و با اینکه میدونستی از لحاظ تایمی کل هفته باید بیام و تابستون م به فنا میره و حقوق م زیاد نمیشه!!!@@
در کل روی دنده لج و کم محالی با منه و منم هم به تبع به جز سلام کار اضافی نمی کنم که پاچه مبارکمو بگیره ...
دیروز دوستم میم جان دل برای مکمل ها از استرالیا آورده بود و کلی خوشحال شدم از دیدنشو کلی هم صحبت کردیم سین هم که فعلا مشغول پارتنر جدیده و نیومد.
×این روز ها روابط م با ای جان خوبه و روزها به نظر م خوب میگذرونیم
××دلم مسافرت میخواد لعنت به این برنامه و روزهای کاری....
مدیر ما واقعا در دستکاری روان دیگران فرد موفقی...
دیروز و امروز به قدری سرد برخورد کرد و واقعا تعجب کردم
و امروز فهمیدم همکار هفته پیش دوشنبه بهش گفته که ما از رفتارت ناراحت شدیم و ناراحتی منو بولد کرده و یه سری حرف ها دیگه که نمی دونم...
و برای برای من تو قیافه س
و عجب!!!
از خودم بیشتر بیشتر ناراحتم چرا رفتار های این فرد برام مهمه!!!
اها هفته پیش برای مرخصی زنگ زدم جواب تماس م نداد….
ار سه شنبه گلو درد دارم
چهارشنبه نرفتم مدرسه
و هنوز آبریزش بینی و چشم دارم و حوصله ندارم فردا برم مدرسه ولی باید برم
امروز مدیر رید به اعصاب من و همکارم...جلوی کلی از همکار ها
سر چی؟!
یک پوشه داریم باید فعالیت روزانه های کلیه رشته نوشته بشه بعد هر درس جدا ،این پوشه درس ها جدا نشده بود کار معاون فنی تهیه پوشه!
از اون ور هم معاون فنی برچسب داده بود به همکارم گفته بود خودتون جدا کنید
خب ما هم با همون درس ها جدا کردیم
بعد خانوم مدیر یه ما میگه شما چه قدر یی سلیقه اید و... کلی حرف مزخرف دیگه یا حالت چهره زشت که چرا با برچسب جدا کردید.؟؟؟
واقعا خیلی بی تربیته
بعد دو ساعت هم میاد حرف های مزخرف و بی ربط میگه که ما باهاش سرسنگین شدیم که حرف بزنیم باهاش خدا بهت عقل نداده زن راحتی...
نمی دونم دیدن زندگی بقیه تو کشورهای دیگه و سطح رفاه اون ها باعث شده تلاش خودمون برای زندگی معمولی تو شهر معمولی تو ایران و مسافرت های داخلی وکاردمعمولی که داریم باعث بشه فکر کنم درجا میزنیم و از زندگی لذت نبرم!
نمی دونم واقعا دلم به حالم خودم و ای جان میسوزه
ما به عنوان دو انسان داریم تلاش می کنیم ولی اینکه با توجه به این معیار ها به حساب نمیاد اذیتم...
احساس می کنم تا وقتی سطحی مشخص نکردی و به بی نهایت ها در هر چیزی فکر می کنی این احساس کمبود و عدم رضایت هر لحظه باهاته!
دانش آموز سال دوازدهم پیرسینگ اسمایل ( تو دهن بالای دندون بالا) گذاشته و برام عجیب بود
اخه اونجا چه زیبایی برای دختر نوجوان میاره؟!
من اگر مادر میشدم خیلی سختگیر بودم و اجازه چنین کاری نمی دادم.
ماه مهر به سلامتی تموم شد
سردرد ها زیادی این ماه بعد خواب عصر به سراغ اومد!
خب شنبه و یکشنبه ها با دهم ها کلاس دارم و چهارشنبه با دوازدهم
دهم ها تازه وارد محیط هنرستان و هشت ساعت بودن در روز با دبیرتخصصی و درس ها براشون سخته ...حسابی غر میزنن
و دوازدهم بعد از دوسال دوستی حسابی حراف شدن ...
و امروز حسابی خسته م
دیروز دکتر مغز واعصاب رفتم و رامئلی برای خواب برای ۳ ماه بعدی تجویز کرد.
باید آزمایش خون بدم برای بارداری چون گفت بی بی چک منفی کاذب داره....
خیلی استرس گرفتم
ای جان روز جمعه موهاش کاشت و الان سه روزه طفلی توعذاب و شب نمیخوابه
براش خسته کننده س
با پسر خواهر و پسر برادر رفتیم رستوران کره ایی و دامپلینگ برای اولین بار امتحان کردم دوستش داشتم
روز های مدرسه به طور معمولی دارن می گذرن و آرومن شکر خدا
این ماه پریودم خیلی کم کم بود به شدتی که احساس کردم شاید باردارم ولی الحمدالله بی بی جک زدم و منفی بود و نوبت دکتر زنان گرفتم …
خب برنامه درسی م عوض شد
شنبه یکشنبه چهارشنبه
چه میشه کرد
هفته اول کاری خوب بود با محمدی و بابایی هستم
با سال دهم و دوازدهم کلاس دارم
پسر خواهر بزرگه یک هفته ایی اینجا بود و دیروز رفت
هفته شلوغی داشتیم که به مهمونی گذشت و بدم نبود یک شب با دوستای من بیرون رفتیم و میم جان دلم برامون کتاب آورد منم کادو تولد سین دادم
پسر خواهرخیلی خسیس شده و البته شرایط ایجاد می کنه
یک دست مانتو اداری گرفتم ۳توووومن
ابلاغ م درست شد و سه روز افتاد همون مدرسه ۳ سال اخیر
ولی یه ماه اخیر اعصابم خورد بود بابتش وا استرس منوبه فاک داده بود
حالا روزهام مونده چه روزهایی باشه
کلی کار خونه دارم و حسش نیست
بعدا نوشت خب روزها یکشنبه دوشنبه چهارشنبه سرکارم.
با درس هایی که بدک نیست
نه شهریور تولد پدر جانم بود تو باغ پسر برادر گرفتیم
و خوب بود
ولی یکی رو سگ گاز گرفته بود با قیافه درهم اومد
تو آدم گهی هستی و هر بار بهم ثابت میشه
ولی چه میشه کرد به خاطر برادر باید تحمل ت کنم
شنبه شب با ای جان خواهر سومی و چهارمی و دختر برادر جان و همسرانشون رفتیم بند انزلی و اون اطراف
خب نمی دونم کجا ی رفتار من ایراد داره که ای جان عصبی کردم و دلخوری از اول سفر شروع شد و روز اول ادامه داشت
روز اول رفتیم پلاژ بانوان سه چهار ساعت لب ساحل بودیم بعد رفتیم کته کباب سرخ جول برای ناهار واقعا ناهار خوبی بود .
روز دوم مجتمع کاسپین و قایق سواری و شاتل و جت اسکی بودیم و بدک نبود،
عصر رفتیم جنگل سراوان
وموقع برگشت از کاپوت ماشین دود فراوان و بوی سوختگی دراومد زدیم کنار و ماشین یدک کش اومد ما رو برد و شانس آوردیم ماشین به فنا نرفت
خب مسلما سفر دلخواهم نبود و خوب نبود
× ناراحتم و دلخور از ای جان و اون از من و هر دو حق به خودمون میدیم .
مادر شوهر خواهر سومی فوت کرده ۴۰ روز بیمارستان بستری بودن و می شه گفت راحت شد،روحش شاد
کمی غمگین شدم واقعا مریضی خیلی مزخرفه
از دیشب با ای جان سفرها ممکن بررسی می کنیم که بریم
من سمت مازندران و گلستان در نظر دارم و ای جان سمت سنندج و کردستان و اون ورا حالا دید کدوم ور میریم
ولی در اصل دلم جایی که دریا داشته و استوایی باشه میخواد.....
دوست دارم تمام دریاها و اقیانوس ها ببینم !میشه ببینیم؟؟؟؟
چهار شنبه خواهر بزرگه اومده و شام خونه مادر جان بودیم و
برادر وسطی حسابی رو نرو همه س و بی تربیته و احمقه و اعصابمون به فنا داده واقعا دلم میخواد از روی زمین محوش کنم.
تولد دوست ای جان بود رفتیم تهران برای سورپرایز! شب بدی نبود ولی خب خوابم بهم خورد تا ۷صبح بیدار بودم روز بعدش به شدت خسته و بد اخلاق بودم !!
حدود سه سال با برنامه ورزشی مجازی دارم ورزش می کنم دیگه از حرف های مربی خسته شدم و نمیخوام ثبت نام کنم .
هفته پیش فشار خون پدر جان بین ۱۵ تا ۱۷ بود و حسابی اعصابم خورد کرده بود...
با ای جان کلی صحبت کردیم که حرص و جوش من کاری درست نمی کنه
ولی احساس درماندگی داشتم که نمی تونم کنترل فشار خون پدرم را داشته باشم با این اینکه از بچگی من این مشکل داشتن و هروقت میره بالا احساس همون بچه ده ساله ایی پیدا می کنم که کاری از دستش بر نمیاد.
خواب شبانه م خوب بود این هفته با تشکر از ای جان
کتاب ما که خواهریم می خونم
سریال شغال ایرانی قسمت اول رو که نه ده دقیقه اول دیدم مزخرف یعنی خاک برسر شون.
دیروز با دوستم سین برای عصر و شام رفتیم کافه کمی معاشرت کردیم ٫با یکی رفته تو رابطه و خیلی صمیمی شدن تو ماه اول که به نظرم زود! گرچه کسی نظر منو نخواسته!!!
موقع برگشتن پام پیچ خورد به فنا رفتم
و امروز عملا پامو نمی تونستم زمین بزارم حالا ببینم چی میشه
دو تا از دخترعموها با هم بحث کردن و جمع دخترعموها کمی متزلزل شده
بعد از ۱۲ شب خوردن قرص
امشب که صبح شد و خوابم نبرد و ۷صبحه واقعا تلاش زیادی می کنم که تو خونه راه نرم و سر وصدا نکنم ولی آخرش ای جان بیدار می کنم میگم خوابم نبرده!
به شدت عصبی م....
دیشب شام خونه برادر جان بودیم
و پریشب خونه خواهر کوچیک
پدر جانم نقرس حاد شده شست پاش ورم کرده کلی درد داره
رفتم دکتر مغزو اعصاب راملتئون داد برای تسریع فرآیند خواب
که بدک نیست .
کنسرو دلمه برگ موخریدم و امتحان کردم به پای خونگی نمیرسه ولی برای رفع خواسته فوری خوبه.
به بچه ها کارآموزی سرزدم
یک شب خونه خواهر جانم کوفته خوردیم
یک شب خونه خواهر کوچیکه لوبیا پلو خوردیم دورهم جمع بودیم این هفته....
امشب خیلی عصبی هستم از خودم
چون رفتم خونه زنعموم که شلوغی زیاد اونجا و حرف هایی که نباید میزدم و زدم!!!!!!!!:( باعث شد امشب خوابم نبره...
دیوانه کننده بود
درگیری بی خوابی شدید شدم
از ۱۲ تا ۵ صبح غلت میزنم تو جام و اعصابم داغونه و روز بعدش افتضاح شروع می کنم
کتاب بوسه ای پیش از مرگ شروع کردم
دو سه تا مینی سریال
the hight of
Broadchurch
دیدیم
خانه مادر جان رفتم
با ای جان سر اینکه به جای زرشک پلو ساندویچ خریده دعوا کردم
و روزا رو اینطوری گذراندم.
این هفته مودم به شدت پایین بود و بی انرژی ترین.
دو شب متواری با ای جان بحث داشتیم.
ورزش هام، فقط شنبه و یکشنبه انجام دادم
برای اولین بار قلیه میگو و ماهی درست کردم و با اونی که تو بندرعباس خوردیم تقریبا فرقی نداشت و خوشمزه شده بود.
کتاب محتوم نگاهی آزاد بر اراده آزاد گوش دادم...
کتاب مرد آرایشگر خوندم و معمایی و جنایی بود...
امروز ی سر به پدر جانم زدم و بهتر بود و با گلایه ها بی شمار مادر جانم چرا هر روز نمیایی ؟و هفته ایی یکبار میایی روبرو شدم.
این هفته که گذشت بیشتر روزا با خواهرها بودیم
زن عمو شام مهمونی داد تو پارک که مصادف شد با برگزاری جشن پیروزی اونا و کلی سروصدا اینا بود و همه سردرد گرفتیم
کتاب دود و خانه ی خودمان خوندم و هردو منو حسابی غمگین و ناراحت کردن و مودم به شدت پایینه!
پیاده روی شبانه دوست دارم ولی ای به قدر شب ها دیر میاد که به پیاده روی نیمه شب تبدیل میشه!!
این هفته خونه مامان نرفتم به خاطر برادر وسطی که خیلی هار و بی ادب تشریف داره...و خیلی ناراحتم
مدرسه تقریبا تموم شده ولی من باید به کار آموزی بچه ها سر بزنم که یکبار این هفته رفتم.
دیشب خواب بچگی خودمو دیدم و کلی بغلش کردم و بوسیدمش.